چانگبین
چانگبین
بعضی موقع ها فکر میکنم عشق همون لحظهای هست که تو نفس میکشی و کل خونه پر از آرامش میشه. نه، اغراق نمیکنم. راستش رو بخواهی، پیش از تو هیچوقت نمیدونستم سکوت هم میتونه اینقدر پر از حرف باشد.
دیشب، بارون میبارید. تو طبق معمول، خسته از روزی که تمامش رو کار کرده بودی، سرت را گذاشته بودی روی شونهام و من ورق میزدم کتابی را که حتی یادم نیست اسمش چی بود. چون تمامِ ذهنم پر بود از خطِ فک تو، از نبض آروم مچ دستت، از بوی صابونی که هر روز صبح روی پوست صورتت میزنی.
چانگبین، من عاشق اینم که تو را از نزدیک تماشا کنم؛ وقتی که به دوردست نگاه میکنی، انگار نقشهای برای نجات این دنیا داری. اما من، من فقط همان لحظه را میخواهم. همون لحظهای که لبخند میزنی و چین کوچیکی کنار چشمات باز میشه؛ همون چینِ ریز که جای تمام عشق ناگفتهی من داخل اون پنهانه
میدونی چه حسی داره؟ مثل اینه که تمام ستارههای شب را قورت داده باشی و حالا نورشون از هر منفذی از درونت بیرون میزنه. تو اون نوری، چانگبین. تو نوری هستی که من حتی در تاریکترین شبهای فکر و خیالم، مسیرِ برگشت به خونه را باهاش پیدا میکنم.
دستهات را دوست دارم. همون دستهایی که وقتی کنار من راه میری، گاهی بیاختیار با نوک انگشتات خطهای فرضی کف دستم را میکشی. مثل کسی که داره غنیمتی رو میشماره
وقتی خوابی، گاهی از خواب میپرم و فقط به تو خیره میشم. به قفسهی سینهات که آروم بالا و پایین میره. به پلکهایی که مثل پروانه بر لبِ یه گل بسته شدن. و اون لحظه با خودم عهد میبندم که هیچوقت، هیچوقت، حتی برای یک ثانیه، نذارم این دنیا به تو زخم بزنه.
چانگبین، اگر کسی از من بپرسه عشق یعنی چی، دیگه حرفی برای گفتن ندارم. فقط نگاهت میکنم و میگم: این؛این یعنی عشق.
من تو رو اونقدر دوست دارم که حتی اگه تمام واژههای دنیا تموم شه ، از رو نمیرم. من تو رو اونقدر دوست دارم که انگار نه انگار قرار بوده توی این دنیا چیز دیگهای جز «تو» وجود داشته باشد.
دفترچه خاطرات ا/ت،17 می 2027
بعضی موقع ها فکر میکنم عشق همون لحظهای هست که تو نفس میکشی و کل خونه پر از آرامش میشه. نه، اغراق نمیکنم. راستش رو بخواهی، پیش از تو هیچوقت نمیدونستم سکوت هم میتونه اینقدر پر از حرف باشد.
دیشب، بارون میبارید. تو طبق معمول، خسته از روزی که تمامش رو کار کرده بودی، سرت را گذاشته بودی روی شونهام و من ورق میزدم کتابی را که حتی یادم نیست اسمش چی بود. چون تمامِ ذهنم پر بود از خطِ فک تو، از نبض آروم مچ دستت، از بوی صابونی که هر روز صبح روی پوست صورتت میزنی.
چانگبین، من عاشق اینم که تو را از نزدیک تماشا کنم؛ وقتی که به دوردست نگاه میکنی، انگار نقشهای برای نجات این دنیا داری. اما من، من فقط همان لحظه را میخواهم. همون لحظهای که لبخند میزنی و چین کوچیکی کنار چشمات باز میشه؛ همون چینِ ریز که جای تمام عشق ناگفتهی من داخل اون پنهانه
میدونی چه حسی داره؟ مثل اینه که تمام ستارههای شب را قورت داده باشی و حالا نورشون از هر منفذی از درونت بیرون میزنه. تو اون نوری، چانگبین. تو نوری هستی که من حتی در تاریکترین شبهای فکر و خیالم، مسیرِ برگشت به خونه را باهاش پیدا میکنم.
دستهات را دوست دارم. همون دستهایی که وقتی کنار من راه میری، گاهی بیاختیار با نوک انگشتات خطهای فرضی کف دستم را میکشی. مثل کسی که داره غنیمتی رو میشماره
وقتی خوابی، گاهی از خواب میپرم و فقط به تو خیره میشم. به قفسهی سینهات که آروم بالا و پایین میره. به پلکهایی که مثل پروانه بر لبِ یه گل بسته شدن. و اون لحظه با خودم عهد میبندم که هیچوقت، هیچوقت، حتی برای یک ثانیه، نذارم این دنیا به تو زخم بزنه.
چانگبین، اگر کسی از من بپرسه عشق یعنی چی، دیگه حرفی برای گفتن ندارم. فقط نگاهت میکنم و میگم: این؛این یعنی عشق.
من تو رو اونقدر دوست دارم که حتی اگه تمام واژههای دنیا تموم شه ، از رو نمیرم. من تو رو اونقدر دوست دارم که انگار نه انگار قرار بوده توی این دنیا چیز دیگهای جز «تو» وجود داشته باشد.
دفترچه خاطرات ا/ت،17 می 2027
- ۵۴۴
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط