{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎

𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎
_1_

ویو لارا:
صبح با صدای مامانم بیدار شدم
م"لارا:بیدار شو دیگه میدونی چقدر صدات کردم؟
لارا:بیدار شدم ببخشید
مامانم بدون حرف دیگه ای از اتاق رفت بیرون از رو تخت بلند شدم به ساعت نگاه انداختم،ساعت ۸ بود بابام دیشب بهم گفته بود قراره ساعت ۱۲ بریم خونه ی پدربزرگم. رفتم دستشویی کارا ی لازم رو کردم و اومدم بیرون و رفتم که صبحونه بخورم
بدون سلام یه چیزه دیگه ی از کنار مامان و بابام رد شدم (رابطه ی من با خانوادم افتضاحه هیچ کس از من خوشش نمیاد)تا از یخچال چیزی بردارم،بعد صبحونه رفتم سمت اتاق و لباس هامو پوشیدم.......
ساعت ۱۱:۵۸ بود و ما تازه به خونه ی پدربزرگم رسیده بودیم،همه باهم حرف میزدن و میخندیدن ولی من مثل همیشه تنها بودم عادت کرده بودم.
توی مهمونی همش نگاهم روی جونگکوک بود،بزارید جونگکوک رو معرفی کنم:جونگکوک پسر عمه ی منه و ۲۶ سالشه و۴ سال ازم بزرگ تره،نسبت به بقیه باهام مهربون تره،وقتی ۵ سالش بود پدر و مادرش رو توی تصادف از دست داده ،از حق نگذریم خیلی جذابه و چیزی که مطمئن م ازش باخبر شدین اینکه من عاشق جونگکوک شدم

اسلاید ۱=لباس لارا
اسلاید ۲=لباس جونگکوک
دیدگاه ها (۰)

𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎_2_تو فکر جونگکوک بودم که خدمتکار ها صدامون کردن برای...

ویو ات امروز هم بیدار شدم صورتم رو شستم و رفتم پایین پیش باب...

#part_5#پایان_خوش_داستان_من که بابام رو دیدم شروع کرد داد زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط