𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎
𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎
_2_
تو فکر جونگکوک بودم که خدمتکار ها صدامون کردن برای نهار جونگکوک کنار من نشسته بود و همین باعث شده بود من تا حد مرگ ذوق کنم غذا ها رو آوردن و شروع کردیم به خوردن وسط نهار بودیم که پدربزرگم سکوت رو شکست
پ ب:یه خبر مهم دارم،از اونجایی که من خیلی پیر شدم و شرکت ما به یه وارث نیاز داره من جونگکوک رو مدیر جدید شرکت معرفی میکنم
یهو کل خونه توی سکوت فرو رفت
جونگکوک:من؟پدربزرگ این درست نیست تا وقتی پسراتون هستن چرا من؟
پ ب:من با پسرا حرف زدم و باهم دیگه این تصمیم رو گرفتیم
جونگکوک:چرا؟
حرف جونگکوک با حرفی که پدربزرگ زد نصفه موند
پ ب:دیگه حرفی نباشه یک ماه دیگه تو باید سند مالکیت شرکت رو امضا کنی
از قیافه جونگکوک معلوم بود تو شوکه
بعد از نهار:
همه داشتن از کار و شرکت حرف میزدن منم ساکت به یه نقطه خیره شده بودم که با صدای جونگکوک به خودم اومدم
جونگکوک:لارا یه دقیقه بیا
لارا:باشه
از روی مبل بلند شدم و پشت سر جونگکوک به سمت حیاط رفتم ،سرم پایین بود و همین جوری داشتم میرفتم که سرم به یه جسم محکمی برخورد کرد سرمو با دستم گرفتم و سر مو بالا آوردم که دیدم سرم به سینه ی جونگکوک برخورد کرده
جونگکوک:دختر جون حواست کجاست؟
لارا:تو یهو ترمز زدی بعد به من میگی؟
جونگکوک:من یهو وایسادم یا تو معلوم نیست کجایی؟
لارا:تو یهو وایسادی
جونگکوک:عجبا
لارا:اخ سرم، حالا ول کن ولی چرا انقدر محکمی؟
جونگکوک:اینو ول کن می خواستم یه چیزی بهت بدم
لارا:چی؟
یهو دستش رو از جیبش در اورد همراه اون یه باکس خوشگل از توی جیبش در اورد......
لایک: ۴(شامل هر ۲ پارت میشه)
کامنت:هر چقدر دوست داری😉
_2_
تو فکر جونگکوک بودم که خدمتکار ها صدامون کردن برای نهار جونگکوک کنار من نشسته بود و همین باعث شده بود من تا حد مرگ ذوق کنم غذا ها رو آوردن و شروع کردیم به خوردن وسط نهار بودیم که پدربزرگم سکوت رو شکست
پ ب:یه خبر مهم دارم،از اونجایی که من خیلی پیر شدم و شرکت ما به یه وارث نیاز داره من جونگکوک رو مدیر جدید شرکت معرفی میکنم
یهو کل خونه توی سکوت فرو رفت
جونگکوک:من؟پدربزرگ این درست نیست تا وقتی پسراتون هستن چرا من؟
پ ب:من با پسرا حرف زدم و باهم دیگه این تصمیم رو گرفتیم
جونگکوک:چرا؟
حرف جونگکوک با حرفی که پدربزرگ زد نصفه موند
پ ب:دیگه حرفی نباشه یک ماه دیگه تو باید سند مالکیت شرکت رو امضا کنی
از قیافه جونگکوک معلوم بود تو شوکه
بعد از نهار:
همه داشتن از کار و شرکت حرف میزدن منم ساکت به یه نقطه خیره شده بودم که با صدای جونگکوک به خودم اومدم
جونگکوک:لارا یه دقیقه بیا
لارا:باشه
از روی مبل بلند شدم و پشت سر جونگکوک به سمت حیاط رفتم ،سرم پایین بود و همین جوری داشتم میرفتم که سرم به یه جسم محکمی برخورد کرد سرمو با دستم گرفتم و سر مو بالا آوردم که دیدم سرم به سینه ی جونگکوک برخورد کرده
جونگکوک:دختر جون حواست کجاست؟
لارا:تو یهو ترمز زدی بعد به من میگی؟
جونگکوک:من یهو وایسادم یا تو معلوم نیست کجایی؟
لارا:تو یهو وایسادی
جونگکوک:عجبا
لارا:اخ سرم، حالا ول کن ولی چرا انقدر محکمی؟
جونگکوک:اینو ول کن می خواستم یه چیزی بهت بدم
لارا:چی؟
یهو دستش رو از جیبش در اورد همراه اون یه باکس خوشگل از توی جیبش در اورد......
لایک: ۴(شامل هر ۲ پارت میشه)
کامنت:هر چقدر دوست داری😉
- ۹۷
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط