𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎
𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎
_3_
دستم رو گرفت و اورد بالا و باکس رو توی دستم گذاشت
جونگکوک:تولدت مبارک امیدوارم از کادو ت خوشت بیاد
لارا بلاخره بعد از سال ها احساس میکرد یکی بهش اهمیت میده و همین باعث شده بود اشک هایی از جنس الماس درون چشمانش حلقه بزند
لارا با بغضی از جنس خوشحالی گفت:
تنها ادمی که یادش بود تو بودی
جونگکوک با تعجب پرسید :واقعا؟
لارا:اره
ناگهان قطره اشکی از گوشه ی چشمانش بر روی گونه ش لغزید
جونگکوک:دختر جون گریه نکن دیگه
و با شستش اشک دختر رو پاک کرد
جونگکوک:اجازه هست بغلت کنم؟
لارا:اره
جونگکوک دستانش را باز کرد و دور بدن دختر حلقه زد
دختر حس میکرد چند پروانه ی زیبا توی سینه اش پرواز میکردن،بوی عطر جونگکوک لارا رو داشت مست میکرد و آنجا بود که فهمید هنوز یکی توی دنیا هست که نگران اون شه
ساعت۲۲:۵۳
لارا از اتفاقی که امروز افتاده بود خیلی خوشحال بود از ذوق خوابش نمیبرد، به سقف زل زده بود که صدای گوشیش بلند شد روی تخت نشست و گوشیش رو برداشت
با اسم کسی که روی گوشیش بود تعجب کرد،مگه اون شماره ی لارا رو داشت؟؟؟
_3_
دستم رو گرفت و اورد بالا و باکس رو توی دستم گذاشت
جونگکوک:تولدت مبارک امیدوارم از کادو ت خوشت بیاد
لارا بلاخره بعد از سال ها احساس میکرد یکی بهش اهمیت میده و همین باعث شده بود اشک هایی از جنس الماس درون چشمانش حلقه بزند
لارا با بغضی از جنس خوشحالی گفت:
تنها ادمی که یادش بود تو بودی
جونگکوک با تعجب پرسید :واقعا؟
لارا:اره
ناگهان قطره اشکی از گوشه ی چشمانش بر روی گونه ش لغزید
جونگکوک:دختر جون گریه نکن دیگه
و با شستش اشک دختر رو پاک کرد
جونگکوک:اجازه هست بغلت کنم؟
لارا:اره
جونگکوک دستانش را باز کرد و دور بدن دختر حلقه زد
دختر حس میکرد چند پروانه ی زیبا توی سینه اش پرواز میکردن،بوی عطر جونگکوک لارا رو داشت مست میکرد و آنجا بود که فهمید هنوز یکی توی دنیا هست که نگران اون شه
ساعت۲۲:۵۳
لارا از اتفاقی که امروز افتاده بود خیلی خوشحال بود از ذوق خوابش نمیبرد، به سقف زل زده بود که صدای گوشیش بلند شد روی تخت نشست و گوشیش رو برداشت
با اسم کسی که روی گوشیش بود تعجب کرد،مگه اون شماره ی لارا رو داشت؟؟؟
- ۱۵۰
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط