My professor
My professor
Chapter:2
Part:19
تهیونگ خوب میدونست کشته شدن اعضای خانواده، اونم جلو چشم به بچه چه ضربه ی مهلکی به روح و روانش میزنه ... مزه ی تک و تنها قد کشیدن توی پرورشگاه رو چشیده بود و نمیخواست دخترکی که فقط جیمین رو توی این دنیا داشت
این مزه ی تلخ و گس رو به خاطرش بچشه ...
تهیونگ سالهای سال ، شب و روز سایه ی یه مرد رو میدید ... مردی که پدرشو ازش گرفته بود ... و حالا ...این رخوت بود که تمام قلبشو پر میکرد ... یه رخوت عمیق نسبت به خودش .....
نمیخواست تا ابد سایه ی تو ذهن اون دختر بچه باشه ... تن بی رمق پسر رو رها کرد ....
دختر دوید و خودشو انداخت تو بغل جیمینی که از درد و اضطراب تندتند نفس نفس میزد
به محض اینکه خواهرش رو بغل زد پلکاشو بست و اشکاش از گوشه ی چشمای خسته و بی جونش سرازیر شدن .....
تهیونگ که کمی سرشو چرخونده بود تا این صحنه رو نبینه صدادار نفس کشید.
بدنه ی تفنگشو به پشت گردنش مالید ... و بعد از جاش بلند شد ....
خون تازه ی رو سر پنجه هاش رو نگاه کرد و دستش شروع کرد به یه لرزش عصبی و بی سابقه
چشمای خیره و غرق فکرش رو اون دخترک با پیراهن آبی لغزید ... و دیگه چیزی ندید ...
از اونجا به بعد فقط و فقط فکر و خیال بود که مرد رو توی خودش حل میکرد.
شاید همه چی در حال تکرار شدن بود .....
زمین رو یه خط صاف حرکت نمیکرد بلکه دور خودش میچرخید ...
چطور انتظار داشت هر روز یه روز جدید باشه وقتی روز و شبی که فرا میرسید حاصل چرخش بی انتهای زمین به دور خودش بود؟!
شاید هیچ چیز تازه ای برای اتفاق افتادن وجود نداشت ... همش یه چرخه بود ...
یه چرخه ی تکراری از سرگذشت آدم ها ... که فقط نقش ها توش جابجا میشدن ...
همه ی آدما به هم وصل شده بودن ... کسی که سیلی میزد از قبل در گوشی خورده بود.
تهیونگ به وضوح میدید که تبدیل به کابوس شبهای کودکی خودش شده !
هیولایی که با زندگیش این کارو کرد حالا خودش بود و داشت زندگی یه بچه ی دیگه رو سیاه میکرد .
به خودش اومد ... جسم سردرگمش رو جلوی در آپارتمان جیمین پیدا کرد .....
روشو کمی چرخوند و طوری که اون بچه رو بیشتر از این نترسونه آروم اما مصمم گفت:
تهیونگ:تا اطلاع ثانوی هیچ محموله ای دستت نمیرسه حق فروش بقیه ی موادو هم نداری....ممكنه پارک هیزل تلاش کنه در موردت چیزیو بفهمه اگر پی ببره به کارتل ربط داری و به برادرش تحویلت بده هیچ حرکتی نمیزنم از چنگش بیرون بکشمت. چون از خدامه از شرت خلاص شم.
درو باز کرد
تهیونگ:تو دامش نیفت ..البته اختیاریه.
ادامه دارد....
احساس میکنم این صحنه های تهیونگ خیلی کش دار شده
ولی برای اینکه جزئیات سری های پیش رو بفهمید مجبورم اینجوری بنویسم💔
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۱۰۰
کامنت: هر چقدر که دوست دارید
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:19
تهیونگ خوب میدونست کشته شدن اعضای خانواده، اونم جلو چشم به بچه چه ضربه ی مهلکی به روح و روانش میزنه ... مزه ی تک و تنها قد کشیدن توی پرورشگاه رو چشیده بود و نمیخواست دخترکی که فقط جیمین رو توی این دنیا داشت
این مزه ی تلخ و گس رو به خاطرش بچشه ...
تهیونگ سالهای سال ، شب و روز سایه ی یه مرد رو میدید ... مردی که پدرشو ازش گرفته بود ... و حالا ...این رخوت بود که تمام قلبشو پر میکرد ... یه رخوت عمیق نسبت به خودش .....
نمیخواست تا ابد سایه ی تو ذهن اون دختر بچه باشه ... تن بی رمق پسر رو رها کرد ....
دختر دوید و خودشو انداخت تو بغل جیمینی که از درد و اضطراب تندتند نفس نفس میزد
به محض اینکه خواهرش رو بغل زد پلکاشو بست و اشکاش از گوشه ی چشمای خسته و بی جونش سرازیر شدن .....
تهیونگ که کمی سرشو چرخونده بود تا این صحنه رو نبینه صدادار نفس کشید.
بدنه ی تفنگشو به پشت گردنش مالید ... و بعد از جاش بلند شد ....
خون تازه ی رو سر پنجه هاش رو نگاه کرد و دستش شروع کرد به یه لرزش عصبی و بی سابقه
چشمای خیره و غرق فکرش رو اون دخترک با پیراهن آبی لغزید ... و دیگه چیزی ندید ...
از اونجا به بعد فقط و فقط فکر و خیال بود که مرد رو توی خودش حل میکرد.
شاید همه چی در حال تکرار شدن بود .....
زمین رو یه خط صاف حرکت نمیکرد بلکه دور خودش میچرخید ...
چطور انتظار داشت هر روز یه روز جدید باشه وقتی روز و شبی که فرا میرسید حاصل چرخش بی انتهای زمین به دور خودش بود؟!
شاید هیچ چیز تازه ای برای اتفاق افتادن وجود نداشت ... همش یه چرخه بود ...
یه چرخه ی تکراری از سرگذشت آدم ها ... که فقط نقش ها توش جابجا میشدن ...
همه ی آدما به هم وصل شده بودن ... کسی که سیلی میزد از قبل در گوشی خورده بود.
تهیونگ به وضوح میدید که تبدیل به کابوس شبهای کودکی خودش شده !
هیولایی که با زندگیش این کارو کرد حالا خودش بود و داشت زندگی یه بچه ی دیگه رو سیاه میکرد .
به خودش اومد ... جسم سردرگمش رو جلوی در آپارتمان جیمین پیدا کرد .....
روشو کمی چرخوند و طوری که اون بچه رو بیشتر از این نترسونه آروم اما مصمم گفت:
تهیونگ:تا اطلاع ثانوی هیچ محموله ای دستت نمیرسه حق فروش بقیه ی موادو هم نداری....ممكنه پارک هیزل تلاش کنه در موردت چیزیو بفهمه اگر پی ببره به کارتل ربط داری و به برادرش تحویلت بده هیچ حرکتی نمیزنم از چنگش بیرون بکشمت. چون از خدامه از شرت خلاص شم.
درو باز کرد
تهیونگ:تو دامش نیفت ..البته اختیاریه.
ادامه دارد....
احساس میکنم این صحنه های تهیونگ خیلی کش دار شده
ولی برای اینکه جزئیات سری های پیش رو بفهمید مجبورم اینجوری بنویسم💔
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۱۰۰
کامنت: هر چقدر که دوست دارید
#رمان #فیک #فیکشن
- ۷۹۷
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط