My professor
My professor
Chapter:2
Part:18
تهیونگ از بین دندونای به هم چفت شده اش غرید
تهیونگ:صدا تو بیار پایین تا دندوناتو نریختم تو حلقت بی عرضه !
مشت سنگین تهیونگ این بار تو دهن پسر کوبیده شد و جیمین که حس میکرد سرش دارهاز شدت درد سبک میشه کلماتو به زور به زبون اورد .....
جیمین:پولشو جور میکنم ... قسم میخورم ... بهم وقت بده ... مگه پول نمیخوای؟ ...
من جورش میکنم ... امون بده حرف بزنم !!!...
تهیونگ موهای آشفته ی جیمین رو چنگ زد و چهره ی خونین و مالینشو نگاه کرد.
تهیونگ:ببینم بچه فکر کردی پول دو گرم هگز آیریس واسه ی من اهمیتی داره؟!
جیمین که بدنش از درد و اضطراب به رعشه افتاده بود بی صدا کلاه کاسکت تهیونگو نگاه میکرد
تو خودش جمع شده بود و تمام عضلاتش از ترس ضربه ی دوباره ی تهیونگ منقبض بودن .....
تهیونگ سرشو کج کرد و ادامه داد
تهیونگ:کافیه دانشجویی که ازش کتک خوردی بره همه جا پر کنه که ساقیای باند مونتانا عرضه ی نگهداری از دو گرم مواد و ندارن میشه راحت یه در
به ساقیای مونتانای کبیر بزنی و مواد و ازشون بقاپی امنیت بقیه ی ساقیا رو با بی عرضه بازیات
به خطر انداختی قبر تو و اون دانشجو رو امشب میکنم من
سرشو با خشونت ول کرد و اسلحه رو از کمرش بیرون کشید ... نفس جيمين تو سینه ش حبس شد ... نوکشو چسبوند به وسط ابروهاش ....
جیمین با عجله ی بیشتری کلماتو به زبون اورد:
جیمین:پس میگیرم !!!!.... مواد و ازش پس میگیرم. یه گوشمالی حسابی بهش میدم .....
چشماشو محکم بست و صداشو بالا تر برد
جیمین :تفنگو بزار کنار!!!!! درستش میکنم.
یه فرصت دیگه بهم بده ... خواهش میکنم ....!!!
تهیونگ:قرار بود ماشین تخمیتو همون شب بفروشی پارک هیزل رو درباره کارات کنجکاو کردی
يه عمر عین سایه زندگی نکردم که توی تن لش زحماتمو به فنا بدی جلو دختری که برادرش تو ستاد مبارزه با مواد مخدر کار میکنه
تهیونگ کاملا مصمم چخماق اسلحه رو کشید تا برای شلیک آماده ش کنه
و جیمین از شدت وحشت كلماتو بی صدا به زبون آورد ...
لیانا:عمو ...
هر دو روشونو سمت اون صدای بچگونه و نازک چرخوندن ... دخترک هفت ساله ای با موهای لخت بلند که یه پاپیون آبی روشون قرار داشت ...
پاپیونی همرنگ پیراهن خواب بلندش ... چهره ی ظریفش شباهت قابل توجه ای به جیمین داشت ...
یه خرگوش کوچیک و شل و ول رو بغل زده بود و مات و مبهوت صحنه ی جلوشو نگاه میکرد
تھیونگ مظلومیت چشمای کشیده ی اون بچه رو حتی از پشت اون کلاه کاسکت دودی میتونست تشخیص بده ...
گناهی نداشت ...
مثل تمام بچه های هفت ساله ی دنیا ....
براش کلافه کننده بود اما چشمای معصوم اون دختر بچه تونست برای اون برادر بی مسئولیت
زمان بخره ...
حداقل امشب اونو نمیکشت .....
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍁
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:18
تهیونگ از بین دندونای به هم چفت شده اش غرید
تهیونگ:صدا تو بیار پایین تا دندوناتو نریختم تو حلقت بی عرضه !
مشت سنگین تهیونگ این بار تو دهن پسر کوبیده شد و جیمین که حس میکرد سرش دارهاز شدت درد سبک میشه کلماتو به زور به زبون اورد .....
جیمین:پولشو جور میکنم ... قسم میخورم ... بهم وقت بده ... مگه پول نمیخوای؟ ...
من جورش میکنم ... امون بده حرف بزنم !!!...
تهیونگ موهای آشفته ی جیمین رو چنگ زد و چهره ی خونین و مالینشو نگاه کرد.
تهیونگ:ببینم بچه فکر کردی پول دو گرم هگز آیریس واسه ی من اهمیتی داره؟!
جیمین که بدنش از درد و اضطراب به رعشه افتاده بود بی صدا کلاه کاسکت تهیونگو نگاه میکرد
تو خودش جمع شده بود و تمام عضلاتش از ترس ضربه ی دوباره ی تهیونگ منقبض بودن .....
تهیونگ سرشو کج کرد و ادامه داد
تهیونگ:کافیه دانشجویی که ازش کتک خوردی بره همه جا پر کنه که ساقیای باند مونتانا عرضه ی نگهداری از دو گرم مواد و ندارن میشه راحت یه در
به ساقیای مونتانای کبیر بزنی و مواد و ازشون بقاپی امنیت بقیه ی ساقیا رو با بی عرضه بازیات
به خطر انداختی قبر تو و اون دانشجو رو امشب میکنم من
سرشو با خشونت ول کرد و اسلحه رو از کمرش بیرون کشید ... نفس جيمين تو سینه ش حبس شد ... نوکشو چسبوند به وسط ابروهاش ....
جیمین با عجله ی بیشتری کلماتو به زبون اورد:
جیمین:پس میگیرم !!!!.... مواد و ازش پس میگیرم. یه گوشمالی حسابی بهش میدم .....
چشماشو محکم بست و صداشو بالا تر برد
جیمین :تفنگو بزار کنار!!!!! درستش میکنم.
یه فرصت دیگه بهم بده ... خواهش میکنم ....!!!
تهیونگ:قرار بود ماشین تخمیتو همون شب بفروشی پارک هیزل رو درباره کارات کنجکاو کردی
يه عمر عین سایه زندگی نکردم که توی تن لش زحماتمو به فنا بدی جلو دختری که برادرش تو ستاد مبارزه با مواد مخدر کار میکنه
تهیونگ کاملا مصمم چخماق اسلحه رو کشید تا برای شلیک آماده ش کنه
و جیمین از شدت وحشت كلماتو بی صدا به زبون آورد ...
لیانا:عمو ...
هر دو روشونو سمت اون صدای بچگونه و نازک چرخوندن ... دخترک هفت ساله ای با موهای لخت بلند که یه پاپیون آبی روشون قرار داشت ...
پاپیونی همرنگ پیراهن خواب بلندش ... چهره ی ظریفش شباهت قابل توجه ای به جیمین داشت ...
یه خرگوش کوچیک و شل و ول رو بغل زده بود و مات و مبهوت صحنه ی جلوشو نگاه میکرد
تھیونگ مظلومیت چشمای کشیده ی اون بچه رو حتی از پشت اون کلاه کاسکت دودی میتونست تشخیص بده ...
گناهی نداشت ...
مثل تمام بچه های هفت ساله ی دنیا ....
براش کلافه کننده بود اما چشمای معصوم اون دختر بچه تونست برای اون برادر بی مسئولیت
زمان بخره ...
حداقل امشب اونو نمیکشت .....
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍁
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴۵۵
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط