{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:20

«به پرواز KE921 با مقصد استکهلم خوش آمدید لطفا به نمایشگرها توجه کنید تا با هم به مرور مراحل ایمنی بپردازیم»

خدمه ی هواپیما با صدای ظریف و كلمات شمرده نکات ایمنی رو به زبون می آورد و جئون طوری که انگار بار هزارمیه که این کلمات رو میشنوه توجه خاصی به حرفاش نشون نمیداد ...


کمرشو تو اون پیراهن سفید که کیپ تنش بود با حالت ریلکسی به صندلی تکیه داده بود و کتابشو مسلط مطالعه میکرد .....


اما هیزل که اولین بار بود هواپیما سوار میشد با چشمای گرد و کنجکاو به نمایشگر زل زده بود
و با دقت به صحبتای مهماندار گوش میداد ...


صندلی جونگ کوک و هیزل کنار هم بود، اما صندلی ریاست دانشگاه چند ردیف جلوتر قرار گرفته بود ...

هوای داخل هواپیما نه گرم بود نه سرد ... اما جئون همونطور که مطالعه می کرد دکمه ی دوم پیراهنشو طبق عادت باز کرد و یقه اش رو از گردنش فاصله داد .....


از لحظه ای که وارد فرودگاه شده بودن سه ساعتی میشد که هیزل همون گارد جدی و رسمی رو از جئون دیده بود ...

هیچ صمیمیت یا نگاه عجیبی در کار نبود ... و هیزل اصلا نیازی نمیدید که ازش بپرسه چرا انقدر غریبانه رفتار میکنه چون خوب میدونست رو شدن علاقه اش به شاگردش جلوی ریاست دانشگاه باعث توبیخ و آبروریزی بزرگی برای جئون میشه.


بنابراین تمام این مدت رو توی سکوت به دور و برش نگاه میکرد و چکمه های مشکیش رو آروم
تو هوا تكون میداد.

هواپیما حرکت کرد و دل هیزل هوری ریخت !
دستای یخ زدشو به هم گره زد و نگاهشو از پنجره دزدید ... هنوز هواپیما بلند نشده بود و دست و پاش خیلی سریع شروع میکرد به بی حس شدن و لرزیدن
چرا که از ارتفاع وحشت داشت ....

جئون نیم نگاهی به صندلی سونگ انداخت....

كتابشو بست و بلافاصله انگشتای دست راستش
رو بین انگشتای دست چپ هیزل گره زد ...

دختر با تعجب دست پر از تتویی که دستشو احاطه
کرده بود نگاه کرد و بعد فوری صندلی رئیس دانشگاهو چک کرد ببینه این حرکت از چشمش
پنهون مونده یا نه ...

وقتی خیالش راحت شد به چهره ی اخموی جونگ کوک زل زد .....
اخمای مرد پاک شدن و لبخند محوى تحویل هیزل داد

جونگ‌کوک:وقتی بچه بودی پرواز کردنو دوست نداشتی؟

هیژل که به خاطر قرار گرفتن دستش تو اون قاب درشت و قدرتمند مضطرب شده بود گفت:


هیزل:چیزه ... فکر کنم .... آره ... وقتی ... خیلی بچه بودم دوست داشتم .....


تا به حال کسی این سوالو ازش نپرسیده بود هیزل هم به جواب خودش فکر نکرده بود ...

اما حالا که تلاش میکرد با تمام تمرکزش به سوال جئون جواب بده به خاطره ی قدیمی دیگه
از پس ذهنش بیرون پرید:

هیزل:بابام نقاشی کردن پرنده ها رو خیلی دوست داشت. همیشه برام به ققنوس میکشید... ققنوس پرنده ی من بود ... فقط برای من میکشیدش

ادامه دارد..‌.
لایک فراموش نشه🐾

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۶)

My professor Chapter:2Part:21جونگ کوک چشمای آرومشو از هیزل چ...

My professor Chapter:2Part:22حتى كنج جهنم هم تو آغوش اون مرد...

My professor Chapter:2Part:19تهیونگ خوب میدونست کشته شدن اعض...

My professor Chapter:2Part:18تهیونگ از بین دندونای به هم چفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط