پارت هفت
پارت هفت
جوک: خیلی خوب داداش من توی مدرسه ی دیگه ای هست و اونجا برای دیگران قلدری می کند و یک گروه داره که فقط کسانی که دوست دختر یا دوست پسر دارند و باید پولدار باشند تا بتوانند توی اون گروه باشند و برای دیگران قلدری می کنند سر دسته ی اونا هم داداش من هست اسمشم گوتاک هست خیلی جذابه
لینا: خب یعنی من الان چیکار کنم
جوک: بیا بریم توی مدرسه ی گوتاک فقط این نمایش رو انجام میدیم بعد میریم قبل اینکه بپرسی چه نمایشی برات توضیح میدم نمایش سیندرلا اونجا وانمود می کنی تو سیندرلا هستی منم کسی که تورو خوشبخت می کنه اینو توی مدرسه ی خودمون انجام میدیم تا خیچبر قرار گذاشتنمون پخش بشه
لینا: با اینکه از این نمایشا سر در نمیارم ولی باشه ولی تو تا به حال با چند نفر این نمایش و انجام دادی پس شاید کسی نفهمه
جوک: راست میگی من یه فکر دارم فردا که مدرسه هست من هرکاری کردم تو قبول کن باشه
لینا: باشه
رفتم خونه جیهون خونه نبود یس حالا میرم راحت میخوابم
فردا
جوک اومد توی مدرسه بلندگو دستش بود اومد جلوم زانو زد گفت من نمی دونستم که اون دفترچه خاطرات تو نبود اون داستانی بود که تو مینویسی منو ببخش دوست دخترم میشی
لینا با خودش گفت این دیگه چه سمیه
لینا: با خنده مصنوعی گفت آره
بچه ها وقتی فهمیدن اون کتاب داستان بوده از لینا عذرخواهی کردن
لینا هیچی نگفت و قبول کرد با اینکه همه چیز واقعی بود وقتی فهمید جیهون داداش واقعیش نیست خیلی خوشحال شد چون میتونست اونو دوست داشته باشه با اینکه از قبل میدونست چون قبلاً این صفحه رو خونده
بود رفت به دفترچه خاطراتش نگاه کردو دید نوشته این صفحه را بعد از تمام شدن سن هجده سالگیت بخوان که به خانواده واقعیت ربط داشت دفترچه رو گذاشتم کنار داشتم میرفتم که جوک دستمو گرفت و گفت بیا امروز بریم یه جایی خوش بگذرونیم تا خانوادم شک نکن بعد بریم دیدنشون
لینا: باشه ولی بریم شهر بازی یعنی همون پارک
جوک با خودش گفت آخه مگه بچه هستم ایش که یه فکر به ذهنش اومد که اون پارکی که لینا میگفت یه چیز دیگه بود و اون چیزی که تو فکر من یه چیز دیگه من به شهر بازی فکر کردم که مطمئن بودم لینا از همه ی وسایل اونجا میترسه
جوک: باشه ولی باید همه ی وسیله هارو سوار بشیم
منم قبول کردم
رفتم خونه آماده شدم خواستم برم که دیدم..............
جوک: خیلی خوب داداش من توی مدرسه ی دیگه ای هست و اونجا برای دیگران قلدری می کند و یک گروه داره که فقط کسانی که دوست دختر یا دوست پسر دارند و باید پولدار باشند تا بتوانند توی اون گروه باشند و برای دیگران قلدری می کنند سر دسته ی اونا هم داداش من هست اسمشم گوتاک هست خیلی جذابه
لینا: خب یعنی من الان چیکار کنم
جوک: بیا بریم توی مدرسه ی گوتاک فقط این نمایش رو انجام میدیم بعد میریم قبل اینکه بپرسی چه نمایشی برات توضیح میدم نمایش سیندرلا اونجا وانمود می کنی تو سیندرلا هستی منم کسی که تورو خوشبخت می کنه اینو توی مدرسه ی خودمون انجام میدیم تا خیچبر قرار گذاشتنمون پخش بشه
لینا: با اینکه از این نمایشا سر در نمیارم ولی باشه ولی تو تا به حال با چند نفر این نمایش و انجام دادی پس شاید کسی نفهمه
جوک: راست میگی من یه فکر دارم فردا که مدرسه هست من هرکاری کردم تو قبول کن باشه
لینا: باشه
رفتم خونه جیهون خونه نبود یس حالا میرم راحت میخوابم
فردا
جوک اومد توی مدرسه بلندگو دستش بود اومد جلوم زانو زد گفت من نمی دونستم که اون دفترچه خاطرات تو نبود اون داستانی بود که تو مینویسی منو ببخش دوست دخترم میشی
لینا با خودش گفت این دیگه چه سمیه
لینا: با خنده مصنوعی گفت آره
بچه ها وقتی فهمیدن اون کتاب داستان بوده از لینا عذرخواهی کردن
لینا هیچی نگفت و قبول کرد با اینکه همه چیز واقعی بود وقتی فهمید جیهون داداش واقعیش نیست خیلی خوشحال شد چون میتونست اونو دوست داشته باشه با اینکه از قبل میدونست چون قبلاً این صفحه رو خونده
بود رفت به دفترچه خاطراتش نگاه کردو دید نوشته این صفحه را بعد از تمام شدن سن هجده سالگیت بخوان که به خانواده واقعیت ربط داشت دفترچه رو گذاشتم کنار داشتم میرفتم که جوک دستمو گرفت و گفت بیا امروز بریم یه جایی خوش بگذرونیم تا خانوادم شک نکن بعد بریم دیدنشون
لینا: باشه ولی بریم شهر بازی یعنی همون پارک
جوک با خودش گفت آخه مگه بچه هستم ایش که یه فکر به ذهنش اومد که اون پارکی که لینا میگفت یه چیز دیگه بود و اون چیزی که تو فکر من یه چیز دیگه من به شهر بازی فکر کردم که مطمئن بودم لینا از همه ی وسایل اونجا میترسه
جوک: باشه ولی باید همه ی وسیله هارو سوار بشیم
منم قبول کردم
رفتم خونه آماده شدم خواستم برم که دیدم..............
- ۱۴۴
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط