{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت شش

پارت شش

ایندفعه جیهون برد تا اومد سوال بپرسه مامانم اومد
مامان: بچه ها بخوابین دیگه دیر وقته
منم از فرصت استفاده کردم با خنده رفتم خوابیدم

فردا

از خواب بیدار شدم ترسیدم جیهون دوباره بخواد سوال بپرسه ولی تصمیم گرفتم جواب ندم چون این تنها کاری بود
که میتونستم انجام بدم
مامان: بچه ها مراقب خودتون باشید من خودم تا فرودگاه میرم
منم که همیشه خدا گریه میکنم شروع کردم به گریه کردن مامانمو بغل کردم
لینا: مامان شما هم مراقب خودتون باشید ( با گریه )
جیهون: خب حالا چرا آنقدر گریه می کنی
لینا: با گریه به توچه
مامانم: خب من دیگه برم بای
لینا: بای
منم قبل اینکه برم توی اتاقم با جیهون
حرف زدم که مزاحم خوابم نشه
لینا: جیهون لطفاً منو درک کن بعداً حرف می زنیم جیهون قبول کرد رفتم به جوک زنگ زدم
لینا: سلام جوک میخوای امروز بریم
جوک: سلام حتما برات یه لباس می‌خریم بعد میریم
لینا: من خودم لباس دارم چیه فکر می کنی لباس گرونی نباشه
جوک: نه ببین من می خوام یه لباس خوشگل برات بخرم
لینا: پس پولش با من
جوک: باشه
آماده شدم داشتم میرفتم خدارو شکر جیهون خواب بود
رفتیم توی فروشگاه یه لباس خریدیم
بعد داشتیم می‌رفتیم که جوک حرف زد
جوک: لینا بیا بریم کافه برات بگم چرا می‌خوام تو دوست دخترم باشی رفتیم
نشستیم نمی دونم چرا مثل دیونه
ها شروع کردم به خندیدن
لینا: ببخشید شروع کن
جوک:..............
دیدگاه ها (۰)

سلام بچه ها تصمیم گرفتم ادامه رمانم رو بزارم لطفاً نظر بدین ...

قول میدی همیشه عاشق بی تی اس بمونی🥹🥹🥹🥹🥹💜💜💜❤️❤️

پارت چهار جیهون: قبول کردی باهاش قرار بزاری ( با عصبانیت)لین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط