یک روز که آسا برای تمیز کردن کتابخانه قدیمی قصر فرستاده ش
یک روز که آسا برای تمیز کردن کتابخانه قدیمی قصر فرستاده شد، متوجه کتابی زیبا و قدیمی در قفسهی بالا شد.
جلد کتاب با پارچهای مخملی پوشیده شده بود و یک گل یخزدهی خشکشده روی آن قرار داشت.
آسا حس کرد این کتاب خاص است و با احتیاط دستش را به سمت آن دراز کرد.
در همان لحظه، درِ سنگین کتابخانه باز شد و تهیونگ وارد شد.
نگاهش سرد و بیاحساس بود. بدون اینکه حرفی بزند، با یک حرکت دست، قدرت سردیاش فعال شد.
یخی سفید و نقرهای از انگشتانش بیرون زد و دستان آسا را احاطه کرد.
دست راست آسا از ناحیه مچ تا نوک انگشتان منجمد شد.
تهیونگ با صدایی آرام اما جدی گفت: "به این کتاب دست نزن. این تنها یادگار مادرم بود."
آسا شوکه و بیحرکت مانده بود. درد سرما در دستش نفوذ کرده بود اما بیشتر از آن، از نگاه تهیونگ دلش لرزید.
او بدون عذرخواهی برگشت و کتاب را با خود برد.
آسا، با دستی منجمد، آرام روی زمین نشست. برای اولین بار احساس کرد چیزی درونش در حال بیدار شدنه
جلد کتاب با پارچهای مخملی پوشیده شده بود و یک گل یخزدهی خشکشده روی آن قرار داشت.
آسا حس کرد این کتاب خاص است و با احتیاط دستش را به سمت آن دراز کرد.
در همان لحظه، درِ سنگین کتابخانه باز شد و تهیونگ وارد شد.
نگاهش سرد و بیاحساس بود. بدون اینکه حرفی بزند، با یک حرکت دست، قدرت سردیاش فعال شد.
یخی سفید و نقرهای از انگشتانش بیرون زد و دستان آسا را احاطه کرد.
دست راست آسا از ناحیه مچ تا نوک انگشتان منجمد شد.
تهیونگ با صدایی آرام اما جدی گفت: "به این کتاب دست نزن. این تنها یادگار مادرم بود."
آسا شوکه و بیحرکت مانده بود. درد سرما در دستش نفوذ کرده بود اما بیشتر از آن، از نگاه تهیونگ دلش لرزید.
او بدون عذرخواهی برگشت و کتاب را با خود برد.
آسا، با دستی منجمد، آرام روی زمین نشست. برای اولین بار احساس کرد چیزی درونش در حال بیدار شدنه
- ۵.۸k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط