درخواستی
#درخواستی
#سه_پارتی
وقتی برات قلدری میکرد.....
Part 2
(زنگ تفریح به صدا در اومد راهروهای مدرسه شلوغ شد و صدای خنده و صحبت همه جا میپیچید ا/ت دفترش رو توی بغل گرفت و از سالن کلاسها بیرون اومد درست همون لحظه، فلیکس از روبهرو وارد شد...
به دستش یه بطری نوشیدنی خنک نگه داشته بود که مقداریشو خورده بود
فلیکس با دیدن ا/ت حس شیطنتش گل کرد و مستقیم به سمت ا/ت رفت نگاهش خونسرد ولی یه لبخند محو گوشهی لبش بود درست وقتی از کنارش رد شد عمداً شونه اشو بهش زد که باعث شد دفتر ا/ت بیوفته زمین
×مراقب باش! مگه چشم نداری؟
(فلیکس سر جاش ایستاد و بعد از مکثی کوتاه برگشت سمت ا/ت)
_چی گفتی؟
×ازت پرسیدم چشم نداری؟حواست رو جمع کن،اگر همه ازت بترسن من جزءاشون نیستم لی فلیکس...
چند تا از دانشآموزا نفسشون رو حبس کردن چون ا/ت اولین نفری بود که تونسته بود با فلیکس اینجوری صحبت کنه فلیکس نزدیک ا/ت شد و آروم بطری نوشیدنیش رو رو بالای سر ا/ت گرفت و با نیشخند، نصف محتواش رو روی موهای ا/ت خالی کرد
هیچ خشونتی نیست، اما تحقیرآمیزه
فلیکس با اون لبخند رو مخ و لحن تحقیر آمیزش خم شد تا هم قد ا/ت بشه و توی چشمای ا/ت زل زد و جمله ی ««اوه خدای من!»» رو به زبون اورد...
×(با چشمای پر از بغض) واقعاً فکر میکنی این کارا باحاله؟
(فلیکس لبخندش محو شد و فقط نگاهش میکنه....چند ثانیه سکوت کرد)
_دفعهی بعد، قبل از اینکه حرف بزنی....فکر کن
فلیکس بطری نصفه رو توی سطل انداخت و دور شد ا/ت همونطور ایستاده بود، آب از موهاش چکه میکرد اما خم نشد که دفترش رو برداره یکی از دخترها خواست جلو بره و کمکش کنه ولی ا/ت با نگاهش مانع شد
× من بهت اجازه نمیدم منو خرد کنی، لی فلیکس...حتی اگه همه ازت بترسن
فلیکس از دور برگشت و نیمنگاهی به ا/ت انداخت و برای اولین بار حس کرد کاری که کرده زیاده روی بود...یه چیزی توی دلش تکون میخورد حسی که خودش هم ازش جا میخورد...
.
.
.
چند روز گذشته بود فلیکس از اون روز به بعد دیگه سمت ا/ت نرفت و حتی نگاهش هم نمیکرد اما توی ذهنش، صحنهی اون نگاه و موهای خیسش مدام تکرار میشد خودش هم نمیفهمید چرا
(زنگ ناهار)
فلیکس طبق عادت همیشگیش رفت پشتبوم مدرسه، جایی که بقیه بیغر از خودش و اکیپش معمولاً نمیرن باد ملایمی میوزید اما این بار صدایی جز اون سکوت همیشگی بود صداهایی که باعث میشدن ابروهاش در هم بره
لی مین: چی شد اون اعتماد به نفست، دختره ی هرزه؟ فکر کردی اگه جلوی فلیکس وایستی قهرمانی؟
ته مین: لی مین ولش کن میدونی که فلیکس گفت کاری بهش نداشته باشیم
ا/ت دفترش روی زمین افتاده بود و باد داشت برگههاش رو پخش میکرد... لبهاش محکم به هم فشرده شدن، اما نمیخواست ضعف نشون بده
(چهرهی فلیکس برای صدمی از ثانیه یخ زد اما سریع به خودش اومد)
_بس کنید (با صدایی محکم و جدی)
پسر ها با تعجب برگشتن سمت فلیکس سکوتی دردناک حکم فرما شده بود فلیکس آروم نزدیک شد و نگاه جدیش رو داد به دو پسر رو به روش و منتظر توضیحشون موند
لی مین: فلیکس! ما فقط شوخی میکردیم چیز خاصی نیست باور کن...
_(با لحنی سرد) شوخی؟ از کی کتک زدن کسی که تاکید کردم کاری بهش نداشته باشین شده شوخی؟
هیچکس حرفی نمیزد ا/ت با تعجب به فلیکس نگاه میکرد این اولین بار بود که فلیکس رو اینجوری میدید فلیکس بین ا/ت و بقیه وایستاد
_برید پایین همین الان
پسر ها با اکراه راهشونو گرفتن و رفتن وقتی رفتن، فلیکس برگشت سمت ا/ت چند ثانیه فقط سکوت بینشون بود و تنها صدا برای باد بود که برگههای دفتر ا/ت رو روی زمین میرقصوند
_زخمی نشدی؟(آروم)
ا/ت:نه...(با صدای لرزون)
فلیکس لبخند محوی زد اما توی نگاهش یه جور شرمندگی بود
_شاید چون...یه چیزایی رو اشتباه فهمیده بودم اون بطری نوشیدنی رو روی سرت خالی کردم و بخاطرش عذر میخوام
فلیکس خم شد و دفتر رو از زمین برداشت و به ا/ت داد
_دفعهی بعد، اگه کسی اذیتت کرد....فقط کافیه بهم بگی....لازم نیست تنهایی مقابله کنی
(ا/ت فقط نگاهش کرد نمیدونست باید باورش کنه یا نه اما برای اولین بار، نگاه فلیکس خشن نبود...بلکه صادق بهنظر میرسید)
ادامه دارد.....
#سه_پارتی
وقتی برات قلدری میکرد.....
Part 2
(زنگ تفریح به صدا در اومد راهروهای مدرسه شلوغ شد و صدای خنده و صحبت همه جا میپیچید ا/ت دفترش رو توی بغل گرفت و از سالن کلاسها بیرون اومد درست همون لحظه، فلیکس از روبهرو وارد شد...
به دستش یه بطری نوشیدنی خنک نگه داشته بود که مقداریشو خورده بود
فلیکس با دیدن ا/ت حس شیطنتش گل کرد و مستقیم به سمت ا/ت رفت نگاهش خونسرد ولی یه لبخند محو گوشهی لبش بود درست وقتی از کنارش رد شد عمداً شونه اشو بهش زد که باعث شد دفتر ا/ت بیوفته زمین
×مراقب باش! مگه چشم نداری؟
(فلیکس سر جاش ایستاد و بعد از مکثی کوتاه برگشت سمت ا/ت)
_چی گفتی؟
×ازت پرسیدم چشم نداری؟حواست رو جمع کن،اگر همه ازت بترسن من جزءاشون نیستم لی فلیکس...
چند تا از دانشآموزا نفسشون رو حبس کردن چون ا/ت اولین نفری بود که تونسته بود با فلیکس اینجوری صحبت کنه فلیکس نزدیک ا/ت شد و آروم بطری نوشیدنیش رو رو بالای سر ا/ت گرفت و با نیشخند، نصف محتواش رو روی موهای ا/ت خالی کرد
هیچ خشونتی نیست، اما تحقیرآمیزه
فلیکس با اون لبخند رو مخ و لحن تحقیر آمیزش خم شد تا هم قد ا/ت بشه و توی چشمای ا/ت زل زد و جمله ی ««اوه خدای من!»» رو به زبون اورد...
×(با چشمای پر از بغض) واقعاً فکر میکنی این کارا باحاله؟
(فلیکس لبخندش محو شد و فقط نگاهش میکنه....چند ثانیه سکوت کرد)
_دفعهی بعد، قبل از اینکه حرف بزنی....فکر کن
فلیکس بطری نصفه رو توی سطل انداخت و دور شد ا/ت همونطور ایستاده بود، آب از موهاش چکه میکرد اما خم نشد که دفترش رو برداره یکی از دخترها خواست جلو بره و کمکش کنه ولی ا/ت با نگاهش مانع شد
× من بهت اجازه نمیدم منو خرد کنی، لی فلیکس...حتی اگه همه ازت بترسن
فلیکس از دور برگشت و نیمنگاهی به ا/ت انداخت و برای اولین بار حس کرد کاری که کرده زیاده روی بود...یه چیزی توی دلش تکون میخورد حسی که خودش هم ازش جا میخورد...
.
.
.
چند روز گذشته بود فلیکس از اون روز به بعد دیگه سمت ا/ت نرفت و حتی نگاهش هم نمیکرد اما توی ذهنش، صحنهی اون نگاه و موهای خیسش مدام تکرار میشد خودش هم نمیفهمید چرا
(زنگ ناهار)
فلیکس طبق عادت همیشگیش رفت پشتبوم مدرسه، جایی که بقیه بیغر از خودش و اکیپش معمولاً نمیرن باد ملایمی میوزید اما این بار صدایی جز اون سکوت همیشگی بود صداهایی که باعث میشدن ابروهاش در هم بره
لی مین: چی شد اون اعتماد به نفست، دختره ی هرزه؟ فکر کردی اگه جلوی فلیکس وایستی قهرمانی؟
ته مین: لی مین ولش کن میدونی که فلیکس گفت کاری بهش نداشته باشیم
ا/ت دفترش روی زمین افتاده بود و باد داشت برگههاش رو پخش میکرد... لبهاش محکم به هم فشرده شدن، اما نمیخواست ضعف نشون بده
(چهرهی فلیکس برای صدمی از ثانیه یخ زد اما سریع به خودش اومد)
_بس کنید (با صدایی محکم و جدی)
پسر ها با تعجب برگشتن سمت فلیکس سکوتی دردناک حکم فرما شده بود فلیکس آروم نزدیک شد و نگاه جدیش رو داد به دو پسر رو به روش و منتظر توضیحشون موند
لی مین: فلیکس! ما فقط شوخی میکردیم چیز خاصی نیست باور کن...
_(با لحنی سرد) شوخی؟ از کی کتک زدن کسی که تاکید کردم کاری بهش نداشته باشین شده شوخی؟
هیچکس حرفی نمیزد ا/ت با تعجب به فلیکس نگاه میکرد این اولین بار بود که فلیکس رو اینجوری میدید فلیکس بین ا/ت و بقیه وایستاد
_برید پایین همین الان
پسر ها با اکراه راهشونو گرفتن و رفتن وقتی رفتن، فلیکس برگشت سمت ا/ت چند ثانیه فقط سکوت بینشون بود و تنها صدا برای باد بود که برگههای دفتر ا/ت رو روی زمین میرقصوند
_زخمی نشدی؟(آروم)
ا/ت:نه...(با صدای لرزون)
فلیکس لبخند محوی زد اما توی نگاهش یه جور شرمندگی بود
_شاید چون...یه چیزایی رو اشتباه فهمیده بودم اون بطری نوشیدنی رو روی سرت خالی کردم و بخاطرش عذر میخوام
فلیکس خم شد و دفتر رو از زمین برداشت و به ا/ت داد
_دفعهی بعد، اگه کسی اذیتت کرد....فقط کافیه بهم بگی....لازم نیست تنهایی مقابله کنی
(ا/ت فقط نگاهش کرد نمیدونست باید باورش کنه یا نه اما برای اولین بار، نگاه فلیکس خشن نبود...بلکه صادق بهنظر میرسید)
ادامه دارد.....
- ۳۰.۴k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط