SPEED AND LOVE
______________________
☆SPEED AND LOVE★
______________________
★CHAPTER:۵☆
__________________________________________________________________
چند روز بعد از مسابقهی "مساوی"، یه خبرِ غیرمنتظره پیچید. برگزارکنندههای مسابقاتِ غیرقانونی، برای اولین بار، یه مسابقهی ویژه بین "بهترینِ بهترینها" ترتیب داده بودن. دو نفر اولِ هر مسابقهی بزرگ، باید با هم رقابت میکردن. و خب، جونگکوک و کارینا، با توجه به نتایجِ اون روز، تنها گزینههای این رقابت بودن.
یه مسابقهی تک به تک. فقط اونا.
خبر که به گوش کارینا رسید، اول فکر کرد شوخیه. بعد وقتی مطمئن شد، یه حسِ غریبی تمام وجودشو گرفت. هیجان، اضطراب، ولی بیشتر از همه… یه جور انتظار. انگار که این مسابقه، همون چیزی بود که هر دو مخفیانه منتظرش بودن.
همون شب، جونگکوک به جایی رفت که میدونست کارینا احتمالاً اونجاست؛ پیستِ تمرینِ متروکه. کارینا اونجا بود، چراغِ بالای موتورش روشن بود و داشت چرخِ عقبشو تنظیم میکرد.
جونگکوک وقتی نزدیک شد، صداش زد:
«کارینا.»
کارینا سرشو بلند کرد. یه نگاهِ سریع به جونگکوک انداخت و دوباره مشغولِ کارش شد.
«اومدی ببینی دارم چطوری میبازم؟»
جونگکوک اومد کنارش ایستاد.
«نه. اومدم ببینم… آمادهای؟»
کارینا ابزارشو گذاشت زمین.
«اگه منظورت از آماده بودن اینه که دارم سعی میکنم دیگه عینِ احمقها ترمز نکنم، آره.»
جونگکوک خندید.
«منظورم اینه که… این، فقط یه مسابقه نیست.»
کارینا نگاهش کرد.
«خب معلومه. چون فقط من و توئیم. دیگه چه جور مسابقهایه؟»
«منظورم اینه که… جایزهش… فرق داره.»
کارینا ابرو بالا انداخت.
«جایزه؟ فکر کردم فقط یه مسابقهی افتخاریه.»
«خب… برای من هست. برای تو هم باید باشه.» جونگکوک یه لحظه مکث کرد. «اگه من ببرم… تو باید قول بدی… دیگه با اون موتورِ قدیمیِ لعنتیت توی مسابقه شرکت نکنی.»
کارینا خشکش زد.
«چی؟ شوخی میکنی؟ این موتورِ منه!»
«میدونم. ولی خطرناکه. هم برای خودت، هم برای کسایی که ممکنه نزدیکت باشن.» جونگکوک با جدیت گفت. «ولی اگه تو ببری…»
مکث کرد. انگار داشت فکر میکرد چی بگه.
«اگه تو ببری… قول میدم… دیگه هیچوقت جلوت واینستم.»
کارینا با ناباوری بهش نگاه کرد. این چه قولی بود؟ جونگکوک که همیشه دنبالِ رقابت باهاش بود. «یعنی چی؟ یعنی دیگه هیچ مسابقهای؟»
«یعنی… اگه تو اون روز، از من بهتر باشی… یعنی واقعاً، تهِ همهی اینا… تو از من بهتری… پس دیگه نیازی نیست من جلوت باشم. خودم کنار میکشم.»
کارینا سعی کرد بفهمه. این دیگه فقط یه مسابقه نبود. جونگکوک داشت یه جورایی… بهش اعتراف میکرد؟ با زبانِ خودش؟
«ولی… تو همیشه بهتر بودی.» کارینا با صدای آروم گفت.
جونگکوک سرشو کج کرد.
«امروز… تو بهتر بودی. ولی قبول نکردی.»
«چون… چون نمیخواستم ببازم.»
«میدونم.» جونگکوک یه قدم نزدیکتر شد. «ولی اگه واقعاً ببری… یعنی پذیرفتی که از من بهتری… و اون موقع… من دیگه جلوی راهت نیستم.»
یه سکوتِ طولانی بینشون افتاد. فقط صدای باد میاومد.
کارینا به جونگکوک نگاه کرد. به چشمهاش. به جدیتی که تو صداش بود. این دیگه اون جونگکوکِ مغرورِ مسابقهها نبود. این جونگکوک، انگار یه وجهِ دیگهای از خودشو نشون میداد.
«اگه… اگه من ببرم…» کارینا با تردید گفت. «تو واقعاً دیگه جلوی راهم نمیایستی؟»
جونگکوک مستقیم تو چشمای کارینا نگاه کرد.
«قول میدم.»
یه نگاهِ خیلی خاص بینشون رد و بدل شد. انگار که همهی حرفهای ناگفته، توی اون نگاه خلاصه شده بود. رقابت، جاذبه، یه جور پذیرشِ متقابل.
کارینا آهی کشید.
«باشه. قبول.»
جونگکوک لبخندِ خیلی کمرنگی زد.
«پس… منتظرِ مسابقهی نهایی باش.»
و رفت.
کارینا تنها موند. با موتورِ مورد علاقهش، با قولِ جونگکوک، و با یه احساسِ پیچیده تو دلش. این مسابقه، از هر مسابقهی دیگهای براش مهمتر بود. نه فقط برای برد. بلکه برای اینکه بفهمه… تهِ این قصه، چی در انتظارشه.
"ادامه دارد..."
__________________________________________________________________
شرطِ چپترهایِ بعدی:
کامنت=۵
لایک=۱۰
ریپست=۵
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SPEED AND LOVE★
______________________
★CHAPTER:۵☆
__________________________________________________________________
چند روز بعد از مسابقهی "مساوی"، یه خبرِ غیرمنتظره پیچید. برگزارکنندههای مسابقاتِ غیرقانونی، برای اولین بار، یه مسابقهی ویژه بین "بهترینِ بهترینها" ترتیب داده بودن. دو نفر اولِ هر مسابقهی بزرگ، باید با هم رقابت میکردن. و خب، جونگکوک و کارینا، با توجه به نتایجِ اون روز، تنها گزینههای این رقابت بودن.
یه مسابقهی تک به تک. فقط اونا.
خبر که به گوش کارینا رسید، اول فکر کرد شوخیه. بعد وقتی مطمئن شد، یه حسِ غریبی تمام وجودشو گرفت. هیجان، اضطراب، ولی بیشتر از همه… یه جور انتظار. انگار که این مسابقه، همون چیزی بود که هر دو مخفیانه منتظرش بودن.
همون شب، جونگکوک به جایی رفت که میدونست کارینا احتمالاً اونجاست؛ پیستِ تمرینِ متروکه. کارینا اونجا بود، چراغِ بالای موتورش روشن بود و داشت چرخِ عقبشو تنظیم میکرد.
جونگکوک وقتی نزدیک شد، صداش زد:
«کارینا.»
کارینا سرشو بلند کرد. یه نگاهِ سریع به جونگکوک انداخت و دوباره مشغولِ کارش شد.
«اومدی ببینی دارم چطوری میبازم؟»
جونگکوک اومد کنارش ایستاد.
«نه. اومدم ببینم… آمادهای؟»
کارینا ابزارشو گذاشت زمین.
«اگه منظورت از آماده بودن اینه که دارم سعی میکنم دیگه عینِ احمقها ترمز نکنم، آره.»
جونگکوک خندید.
«منظورم اینه که… این، فقط یه مسابقه نیست.»
کارینا نگاهش کرد.
«خب معلومه. چون فقط من و توئیم. دیگه چه جور مسابقهایه؟»
«منظورم اینه که… جایزهش… فرق داره.»
کارینا ابرو بالا انداخت.
«جایزه؟ فکر کردم فقط یه مسابقهی افتخاریه.»
«خب… برای من هست. برای تو هم باید باشه.» جونگکوک یه لحظه مکث کرد. «اگه من ببرم… تو باید قول بدی… دیگه با اون موتورِ قدیمیِ لعنتیت توی مسابقه شرکت نکنی.»
کارینا خشکش زد.
«چی؟ شوخی میکنی؟ این موتورِ منه!»
«میدونم. ولی خطرناکه. هم برای خودت، هم برای کسایی که ممکنه نزدیکت باشن.» جونگکوک با جدیت گفت. «ولی اگه تو ببری…»
مکث کرد. انگار داشت فکر میکرد چی بگه.
«اگه تو ببری… قول میدم… دیگه هیچوقت جلوت واینستم.»
کارینا با ناباوری بهش نگاه کرد. این چه قولی بود؟ جونگکوک که همیشه دنبالِ رقابت باهاش بود. «یعنی چی؟ یعنی دیگه هیچ مسابقهای؟»
«یعنی… اگه تو اون روز، از من بهتر باشی… یعنی واقعاً، تهِ همهی اینا… تو از من بهتری… پس دیگه نیازی نیست من جلوت باشم. خودم کنار میکشم.»
کارینا سعی کرد بفهمه. این دیگه فقط یه مسابقه نبود. جونگکوک داشت یه جورایی… بهش اعتراف میکرد؟ با زبانِ خودش؟
«ولی… تو همیشه بهتر بودی.» کارینا با صدای آروم گفت.
جونگکوک سرشو کج کرد.
«امروز… تو بهتر بودی. ولی قبول نکردی.»
«چون… چون نمیخواستم ببازم.»
«میدونم.» جونگکوک یه قدم نزدیکتر شد. «ولی اگه واقعاً ببری… یعنی پذیرفتی که از من بهتری… و اون موقع… من دیگه جلوی راهت نیستم.»
یه سکوتِ طولانی بینشون افتاد. فقط صدای باد میاومد.
کارینا به جونگکوک نگاه کرد. به چشمهاش. به جدیتی که تو صداش بود. این دیگه اون جونگکوکِ مغرورِ مسابقهها نبود. این جونگکوک، انگار یه وجهِ دیگهای از خودشو نشون میداد.
«اگه… اگه من ببرم…» کارینا با تردید گفت. «تو واقعاً دیگه جلوی راهم نمیایستی؟»
جونگکوک مستقیم تو چشمای کارینا نگاه کرد.
«قول میدم.»
یه نگاهِ خیلی خاص بینشون رد و بدل شد. انگار که همهی حرفهای ناگفته، توی اون نگاه خلاصه شده بود. رقابت، جاذبه، یه جور پذیرشِ متقابل.
کارینا آهی کشید.
«باشه. قبول.»
جونگکوک لبخندِ خیلی کمرنگی زد.
«پس… منتظرِ مسابقهی نهایی باش.»
و رفت.
کارینا تنها موند. با موتورِ مورد علاقهش، با قولِ جونگکوک، و با یه احساسِ پیچیده تو دلش. این مسابقه، از هر مسابقهی دیگهای براش مهمتر بود. نه فقط برای برد. بلکه برای اینکه بفهمه… تهِ این قصه، چی در انتظارشه.
"ادامه دارد..."
__________________________________________________________________
شرطِ چپترهایِ بعدی:
کامنت=۵
لایک=۱۰
ریپست=۵
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۱.۳k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط