نام=)سایه مافیا
نام=)سایه مافیا
### پارت دوازدهم: مرهمِ برآمده از تیغ
سکوتی سنگین و پر از تنش، فضای داخلِ ماشینِ شاسیبلند و مشکی را پر کرده بود. لیها به پنجره تکیه داده بود و به تاریکیِ شب خیره شده بود؛ اما او نمیتوانست چیزی را ببیند. او هنوز میتوانست سنگینیِ نگاهِ جونگکوک را روی پوستش و گرمایِ غیرارادیِ دستِ او را که هنگامِ عبور از سالن، برای لحظهای کوتاه دور کمرش حلقه شده بود، حس کند.
جونگکوک با آرامشی که از یک طوفانِ فروخورده نشأت میگرفت، فرمان را میچرخاند. او دیگر آن مردِ غضبناکِ سالن نبود؛ بلکه چیزی تاریکتر، مقتدرتر و در عین حال... منتظر بود.
ناگهان، بدون اینکه نگاهش را از جاده بگیرد، با صدایی که مثل کشیدنِ تیغ روی ابریشم بود، گفت:
«فکر کردی با اون لباس مشکی و اون گردنبند، میتونی منو از حقیقتِ اون اتفاق فراری بدی؟ تو میخواستی نشون بدی که از من نمیترسی، اما فقط نشون دادی چقدر... بیاحتیاطی.»
لیها، که از شدتِ تنش و نزدیکیِ فیزیکیِ ناخودآگاه با او، در سینهاش احساس سنگینی میکرد، با لجبازی چرخید و رو به او قرار گرفت. چشمانش در تاریکیِ ماشین میدرخشید:
«بیاحتیاطی؟ یا شاید فقط میخواستم ببینم تا کجا میتونی جلوی اون وحشیگریت رو بگیری؟ تو همیشه میگی من متعلق به توام، اما وقتی اون مرد دستش رو به سمت من دراز کرد، تو فقط ایستاده بودی و تماشا میکردی!»
جونگکوک ناگهان ترمز کرد. ماشین با صدای جیغِ لاستیکها روی آسفالتِ مقابلِ عمارت ایستاد. او به سرعت چرخید و به سمت لیها خم شد. فضایِ کمِ ماشین، حضورِ مقتدرانهی او را دوچندان کرد. دستش را بالا آورد و انگشتانش را در لایِ موهای لیها که از شدتِ هیجان آشفته بود، فرو برد و سرش را به عقب کشید تا مجبور شود مستقیم در چشمانش نگاه کند.
«من تماشا نمیکردم، لیها...» نفسِ جونگکوک، گرم و تند، پوستِ صورت لیها را میسوزاند. «من داشتم شمارش میکردم که چقدر زمان دارم تا اون مرد رو از هستی محو کنم، بدون اینکه حتی یک قطره خون... به لباسِ تو بپاشه.»
لیها لرزید. این یک اعتراف نبود، یک مالکیتِ مطلق بود. او سعی کرد عقب برود، اما پشتش به درِ ماشین کوبیده شد.
«تو... تو داری از من محافظت میکنی یا داری منو زندانی میکنی؟»
جونگکوک سرش را پایین آورد، آنقدر نزدیک که پیشانیهایشان به هم میخورد. او با صدایی که حالا دیگر خبری از آن قدرتِ دیکتاتوری نبود و فقط پستیِ یک مردِ زخمی در آن شنیده میشد، زمزمه کرد:
«من تو رو زندانی نمیکنم، لیها. من فقط دارم دنیایی رو میسازم که تو بتونی توش بدون ترس، حتی با همون لجبازیهای احمقانهات، نفس بکشی. اما اگه یه بار دیگه...» او مکث کرد و چشمانش را به چشمانِ لیها دوخت، «اگه یه بار دیگه اجازه بدی کسی اونقدر نزدیکت بشه که من نتونم با یه نگاه نابودش کنم، خودم میآم و تو رو از اون دنیا بیرون میکشم.»
لیها میخواست پاسخ بدهد، میخواست با همان لجبازیِ همیشگی بگوید که نیازی به او ندارد، اما کلمات در گلویش خشک شده بودند. او فقط توانست با نگاهی که ترکیبی از خشم، لجبازی و یک نیازِ پنهان بود، به او خیره شود.
آن کلماتِ جونگکوک، با تمامِ آن تندی و اقتدار، مانند تیغهایی بودند که پوستِ روحِ لیها را میشکافتند؛ اما در عین حال، همان تیغها، به شکلی عجیب، مانند مرهمی بر زخمهایِ تنهاییِ او عمل میکردند. او میدانست که این حرفها، با وجودِ تمامِ لجبازیها و درگیریها، در واقع تنها راهِ جونگکوک برای گفتنِ این حقیقت بود: *«من نگرانِ تو هستم.»*
او میدانست که در این دنیای سیاه و بیرحم، جونگکوک تنها پناهگاهِ اوست؛ پناهگاهی که خود از جنسِ طوفان بود. کلماتِ او به کلمات میخوردند و مانند شیشههایِ شکسته، روحِ لیها را میخراشیدند، اما همین خراشها بودند که او را به یاد میآوردند که او تنها متعلق به این مردِ تاریک است.
### پارت دوازدهم: مرهمِ برآمده از تیغ
سکوتی سنگین و پر از تنش، فضای داخلِ ماشینِ شاسیبلند و مشکی را پر کرده بود. لیها به پنجره تکیه داده بود و به تاریکیِ شب خیره شده بود؛ اما او نمیتوانست چیزی را ببیند. او هنوز میتوانست سنگینیِ نگاهِ جونگکوک را روی پوستش و گرمایِ غیرارادیِ دستِ او را که هنگامِ عبور از سالن، برای لحظهای کوتاه دور کمرش حلقه شده بود، حس کند.
جونگکوک با آرامشی که از یک طوفانِ فروخورده نشأت میگرفت، فرمان را میچرخاند. او دیگر آن مردِ غضبناکِ سالن نبود؛ بلکه چیزی تاریکتر، مقتدرتر و در عین حال... منتظر بود.
ناگهان، بدون اینکه نگاهش را از جاده بگیرد، با صدایی که مثل کشیدنِ تیغ روی ابریشم بود، گفت:
«فکر کردی با اون لباس مشکی و اون گردنبند، میتونی منو از حقیقتِ اون اتفاق فراری بدی؟ تو میخواستی نشون بدی که از من نمیترسی، اما فقط نشون دادی چقدر... بیاحتیاطی.»
لیها، که از شدتِ تنش و نزدیکیِ فیزیکیِ ناخودآگاه با او، در سینهاش احساس سنگینی میکرد، با لجبازی چرخید و رو به او قرار گرفت. چشمانش در تاریکیِ ماشین میدرخشید:
«بیاحتیاطی؟ یا شاید فقط میخواستم ببینم تا کجا میتونی جلوی اون وحشیگریت رو بگیری؟ تو همیشه میگی من متعلق به توام، اما وقتی اون مرد دستش رو به سمت من دراز کرد، تو فقط ایستاده بودی و تماشا میکردی!»
جونگکوک ناگهان ترمز کرد. ماشین با صدای جیغِ لاستیکها روی آسفالتِ مقابلِ عمارت ایستاد. او به سرعت چرخید و به سمت لیها خم شد. فضایِ کمِ ماشین، حضورِ مقتدرانهی او را دوچندان کرد. دستش را بالا آورد و انگشتانش را در لایِ موهای لیها که از شدتِ هیجان آشفته بود، فرو برد و سرش را به عقب کشید تا مجبور شود مستقیم در چشمانش نگاه کند.
«من تماشا نمیکردم، لیها...» نفسِ جونگکوک، گرم و تند، پوستِ صورت لیها را میسوزاند. «من داشتم شمارش میکردم که چقدر زمان دارم تا اون مرد رو از هستی محو کنم، بدون اینکه حتی یک قطره خون... به لباسِ تو بپاشه.»
لیها لرزید. این یک اعتراف نبود، یک مالکیتِ مطلق بود. او سعی کرد عقب برود، اما پشتش به درِ ماشین کوبیده شد.
«تو... تو داری از من محافظت میکنی یا داری منو زندانی میکنی؟»
جونگکوک سرش را پایین آورد، آنقدر نزدیک که پیشانیهایشان به هم میخورد. او با صدایی که حالا دیگر خبری از آن قدرتِ دیکتاتوری نبود و فقط پستیِ یک مردِ زخمی در آن شنیده میشد، زمزمه کرد:
«من تو رو زندانی نمیکنم، لیها. من فقط دارم دنیایی رو میسازم که تو بتونی توش بدون ترس، حتی با همون لجبازیهای احمقانهات، نفس بکشی. اما اگه یه بار دیگه...» او مکث کرد و چشمانش را به چشمانِ لیها دوخت، «اگه یه بار دیگه اجازه بدی کسی اونقدر نزدیکت بشه که من نتونم با یه نگاه نابودش کنم، خودم میآم و تو رو از اون دنیا بیرون میکشم.»
لیها میخواست پاسخ بدهد، میخواست با همان لجبازیِ همیشگی بگوید که نیازی به او ندارد، اما کلمات در گلویش خشک شده بودند. او فقط توانست با نگاهی که ترکیبی از خشم، لجبازی و یک نیازِ پنهان بود، به او خیره شود.
آن کلماتِ جونگکوک، با تمامِ آن تندی و اقتدار، مانند تیغهایی بودند که پوستِ روحِ لیها را میشکافتند؛ اما در عین حال، همان تیغها، به شکلی عجیب، مانند مرهمی بر زخمهایِ تنهاییِ او عمل میکردند. او میدانست که این حرفها، با وجودِ تمامِ لجبازیها و درگیریها، در واقع تنها راهِ جونگکوک برای گفتنِ این حقیقت بود: *«من نگرانِ تو هستم.»*
او میدانست که در این دنیای سیاه و بیرحم، جونگکوک تنها پناهگاهِ اوست؛ پناهگاهی که خود از جنسِ طوفان بود. کلماتِ او به کلمات میخوردند و مانند شیشههایِ شکسته، روحِ لیها را میخراشیدند، اما همین خراشها بودند که او را به یاد میآوردند که او تنها متعلق به این مردِ تاریک است.
- ۲۷۶
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط