{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جنون مافیا

جنون مافیا
☆part19S1☆

ساعت هشت و ربع جلوی خونه ماشنو پاذک کردم و بوقی زدم
کم کم اون اندام کوچولو ظاهر شد
سوا: سلام
جونگکوک: هوم
سوا: کجا میریم؟
جونگکوک: رستوران
سوا: عا!
جونگکوک: مادرجون خواست...
سوا: اها

وقتی رسیدیم محوطه بیرون رو گذذوندیم و وارد شدیم
جای شیکی بود و اروم
به سمت میزی رفتیم که کنار پنجره بود...

ویو کوک
تقریبا غذا تموم شده بود که جیمو زنگم زد
جونگکوک: بله
جیمو: کجایب
جونگکوک: بیرون
جیمو: با اون دختره؟
جونگکوک: جیمو بعدا صحبت میکنیم
جیمو: نخیرم جئون... من باید امشب ببینمت
جونگکوک: جیمو گفتم بعدا و غط کردم


فهمیده بودم اون دختره...یفین داره ب..اسنش سرخ میشه...
سوا: من میرم دستشویی
جونگکوک:(سر تکون داد)

به سمت دستشویی رفتم... انتهاب راهرو بود
بعد از پنج دقیقه اومدم بیرون... سه تاچراغی که چند دیقه پیش روشن بود الان دوتاش خاموش بودن... یجوری بود ولی پاتند کردم که برسم که دستی روی شونه هام نشست و از جا پریدم
...: دخار خشگله...بیا بیرم من یه اتاق وی ای پی رزرو دارم
سوا: و.. ولم کن
...: ناز نکن... سریع باش
سوا: ع. و. ضی ولم کن..
...: نه نشد دیگه...
دستمو محکم داشت میکشید که کسی با سرعت میگ میگ اخضار شد و ازم جداش کرد و یه مشت هواله صورتش کرد
دیتمو جلوی دهنم گرغتم و چشام از ترس میلرزید
جونگکوک: گمشو.. مرت. یکه

....
اشک روی صورتم روونه شده بود... کاملا بی اختیار!
جونگکوک دستمو کشید و برد سمت ماشین و با صدای بلند گفت: حق با جیمو بود...کاملا بی عرضه ای!

انگار یکی دستشو دور قلبم پیچیده بود و داشتم با تمام قدرت فشارش میداد.. درد میکرد! پشتم خالی خالی بود... هیچکسو نداشتم... بغصم نقش خنجری روی گلومو داشت.. کم کم داشتم نفسمو از دست میدادم.. نمیخواستم جلوش گریه کنم
شیشه رو پایین دادم و سعی کردم نفس بکشم
وقتی به خونه رسیدیم بی اهمیت سمت دستشویی رفتم و صورتمو شستم و اب یخ زدم تا حالم جا بیاد


ویو جونگکوک
دردسر پشت دردسر! با کلافگی به سمت اتاقم رفتم و دوش گرفتم و به شلوار گشاد پوشیدن روی تخت پهن شدم و ساعدمو روی چشام گذاشتم...
پایان ویو

ویو سوا
نصفه شب با صدای به هم خوردن در از خواب سبکم پریدم بالا چراغو روشن کردم و رغتم از اتاق بیرون...
سمت اتاقی که صدا میومد رفتم... از قفلی در نگاهی انداختم... قلبم تند و تند میزنم
دختری روی صندلی بود درست نمیدیدم ولی پاهاش رد زخم بود...
سریع به شمت اتاقم پاتند کردم... چرا اینقدر زندگیم ترسناک و عجیب شده

صبح با صدای اجوما بیدار شدم...
دیدگاه ها (۰)

جنون مافیا☆part18S1☆سوا:صبح بخیرجونگکوک: صبح بخیر در سکوت صب...

جنون مافیا☆part17S1☆ویو تهیونگ داشتم به جیمو هشدار میدادم که...

جنون مافیا ☆part14S1☆جیمو: ولی... خب باشه حتما عشقم سرش شلوغ...

جنون مافیا ☆part3S1☆تهیونگ: جیمو تو اینجا چیکار داری جونگکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط