جنون مافیا
جنون مافیا
☆part18S1☆
سوا:صبح بخیر
جونگکوک: صبح بخیر
در سکوت صبحانه میخوردیم که یاد مرد دیشبی افتادم... برام عجیب بود.. میخواستم به جونگکوک بگم
سوا: چیزه... خب دیشب
جونگکوک: دیرمه...
بلند شد و به سمت در رفت و تنها صدای بسته شدن در توی خونه پیچید
کتابای درسیمو چیدم روی میز و شروع کردن یه خوندن.. کنکور سال قبل رو از دست داده بودم ولی امسال تلاشمو میکنم تا از دست این هیولا و خونه به اصطلاح عمارتش خلاص بشم
بعد از پنج ساعت خوندن کش و قوسی به خودم دادم و به سوجین زنگ زدم
سوجین: سلام دختر
سوا: چطوریی
سوجین: خوبم
سوا: مادربزرگ خوبه
سوجین:هوم اونم خوابیده....
(شرکت)
توی شرکت بودیم
جلسه مهمی داشتم
جونگکوک: خب میبیم که بعد هزاران سال نشستید پای جلسه...
هیون: اقای جئون... ما میخوایم یاهاتون شریک بشیم.. بلاخره میدونید که دوباند قوی تر از هرچیزیه
جونگکوک: عا.. نه نیازی نیست... من خودم قوی ام(رک بودن۱٠٠/۱٠٠)
لاریا: جئون...میدونی که ما الان چقذر نفوذ داریم
جونگکوک: اهمیتی نداره... تو و دار و دستت خوب بلد بودین زیراب مارو بزنید
لاریا:(خنده) توام دست کمی از ما نداشتی
جونگکوک: حداقل هوشمند باش نه سرسخت
لاریا:(عصبی)
جلسه تموم شد که با صدای اون زن برگشتم
لاریا: جئون جونگکوک میبینم حسابی به خودت اعتناد داری
جونگکوک: خوشبختانه
لاریا نزدیک گوشم شد و زمزمه کرد: هع...نگران نباش به زودی کنارت یا شاید جلوت بایستم
پوزخندی زدم و وارد اتاقم شدم
جونگکوک: لونه کردین تو دفترم
جیمین: منم خوبم
جونگکوک: به کتفم
تهیونگ: چته از دنده چپ پاشدی
جونگکوک: من که عالیم
جیمین: جلسه چطور بود...
جونگکوک: خب... مادذجون زنگ میزنه
جونگکوک: جونم
مادرجون: پسرم خوبی
جونگکوک: ممنون شما خوبی
مادرجون: سوا چطوره
جونگکوک: اونم خوبه
مادرجون: خب راستش برای شب من و بابات قرار بود بریم رستوران و رزرو کرده بودیم اما برای بابات کار مهم پیش اومد و رفت و گفت طول میکشه... گفتم بگم با سوا برید اونجا
جونگکوک: من وقت ندارم(جدی)
مادرجون: داری خوبم داری... خوش بگذره و غط کرد
جیمین: چخبره
جونگکوک: خبرمه
جیمین: نکن.. سنگ قبر گرونه ها..
جونگکوک چش غره ای نثار جیمین کرد و بعد کرواتشو شل تر کرد
به بادیگارم زنگ زدم تا به سوا خبر بده
....
بعد از خوندن درسا خواب عمیقی چشامو گرفته بود که نتونستم مقاومت کنم و خوابم برد
با زنگ گوشی از خواب پریدم
ناشناس بود
سوا: ب.. بله
...: خانم ساعت 8 شب اماده باشید
سوا: برای چی
...: ارباب دستور دادن
سوا: وایس...
غط کرد... ایناهم مثل رباط میمونن که کنترل میشن.
با تردید پاشدم و رفتم دسشویی و بعد از انجان کارهای لازمه در کمدمو باز کردم.. لباسا کمی بود چون چیز زیادی نخریده بودم
یک پیراهن تا بالای زانوهام. که روش گلهای بابونه بود پوشیدم و موهامو بستم و عطر خنکی که اخرین هدیه مادرم بود رو زدم..
توی نشیمن نشسته بودم که....
☆part18S1☆
سوا:صبح بخیر
جونگکوک: صبح بخیر
در سکوت صبحانه میخوردیم که یاد مرد دیشبی افتادم... برام عجیب بود.. میخواستم به جونگکوک بگم
سوا: چیزه... خب دیشب
جونگکوک: دیرمه...
بلند شد و به سمت در رفت و تنها صدای بسته شدن در توی خونه پیچید
کتابای درسیمو چیدم روی میز و شروع کردن یه خوندن.. کنکور سال قبل رو از دست داده بودم ولی امسال تلاشمو میکنم تا از دست این هیولا و خونه به اصطلاح عمارتش خلاص بشم
بعد از پنج ساعت خوندن کش و قوسی به خودم دادم و به سوجین زنگ زدم
سوجین: سلام دختر
سوا: چطوریی
سوجین: خوبم
سوا: مادربزرگ خوبه
سوجین:هوم اونم خوابیده....
(شرکت)
توی شرکت بودیم
جلسه مهمی داشتم
جونگکوک: خب میبیم که بعد هزاران سال نشستید پای جلسه...
هیون: اقای جئون... ما میخوایم یاهاتون شریک بشیم.. بلاخره میدونید که دوباند قوی تر از هرچیزیه
جونگکوک: عا.. نه نیازی نیست... من خودم قوی ام(رک بودن۱٠٠/۱٠٠)
لاریا: جئون...میدونی که ما الان چقذر نفوذ داریم
جونگکوک: اهمیتی نداره... تو و دار و دستت خوب بلد بودین زیراب مارو بزنید
لاریا:(خنده) توام دست کمی از ما نداشتی
جونگکوک: حداقل هوشمند باش نه سرسخت
لاریا:(عصبی)
جلسه تموم شد که با صدای اون زن برگشتم
لاریا: جئون جونگکوک میبینم حسابی به خودت اعتناد داری
جونگکوک: خوشبختانه
لاریا نزدیک گوشم شد و زمزمه کرد: هع...نگران نباش به زودی کنارت یا شاید جلوت بایستم
پوزخندی زدم و وارد اتاقم شدم
جونگکوک: لونه کردین تو دفترم
جیمین: منم خوبم
جونگکوک: به کتفم
تهیونگ: چته از دنده چپ پاشدی
جونگکوک: من که عالیم
جیمین: جلسه چطور بود...
جونگکوک: خب... مادذجون زنگ میزنه
جونگکوک: جونم
مادرجون: پسرم خوبی
جونگکوک: ممنون شما خوبی
مادرجون: سوا چطوره
جونگکوک: اونم خوبه
مادرجون: خب راستش برای شب من و بابات قرار بود بریم رستوران و رزرو کرده بودیم اما برای بابات کار مهم پیش اومد و رفت و گفت طول میکشه... گفتم بگم با سوا برید اونجا
جونگکوک: من وقت ندارم(جدی)
مادرجون: داری خوبم داری... خوش بگذره و غط کرد
جیمین: چخبره
جونگکوک: خبرمه
جیمین: نکن.. سنگ قبر گرونه ها..
جونگکوک چش غره ای نثار جیمین کرد و بعد کرواتشو شل تر کرد
به بادیگارم زنگ زدم تا به سوا خبر بده
....
بعد از خوندن درسا خواب عمیقی چشامو گرفته بود که نتونستم مقاومت کنم و خوابم برد
با زنگ گوشی از خواب پریدم
ناشناس بود
سوا: ب.. بله
...: خانم ساعت 8 شب اماده باشید
سوا: برای چی
...: ارباب دستور دادن
سوا: وایس...
غط کرد... ایناهم مثل رباط میمونن که کنترل میشن.
با تردید پاشدم و رفتم دسشویی و بعد از انجان کارهای لازمه در کمدمو باز کردم.. لباسا کمی بود چون چیز زیادی نخریده بودم
یک پیراهن تا بالای زانوهام. که روش گلهای بابونه بود پوشیدم و موهامو بستم و عطر خنکی که اخرین هدیه مادرم بود رو زدم..
توی نشیمن نشسته بودم که....
- ۲۷۱
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط