{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

hyunlix/VANILLA & ROSES p1

hyunlix/VANILLA & ROSES p1
"خوش اومدین آقای لی بفرمایین داخل. آقای بنگ تو سالن غربی منتظر شما هستن"
پسر کوچیک تر هنوز هم از اندازه عمارت مات و مبهوت بود با راهنمایی خدمتگزار به سمت سالن غربی روانه شد.
در کل راه سرش با افکارش گرم بود "واوو چه گج کاری هایی خوشگلیه. اینا رو یه عالمه مجسمه و گلدون به چه دردشون می خوره.... حیفه هدر میدن باید این گلدونا با گل های خوشبو تزئین بشه." برا اون که تو یه خونه پر هرج و مرج بزرگ شده بود سکوت خونه برایش آزار دهنده بود.
"کاش میشد آهنگ پخش کرد... یعنی اهل عمارت حوصلشون سر نمیره" برا او این زندگی غیر قابل درک بود. در خانواده ای بزرگ شده که تنها گنجینه شون محبت و خنده های گرم اعضا بود که خونه رو پر می کرد. او هرگز برا همچین چیز های پر زرق و برق غبطه نخورده بود.
او در حالیکه با این افکار به ورودی سالن رسید فردی با لبخند گرم به سراغش آمد.
"خوش اومدی ، اسمم کریستوفر بنگه، روانشناس شخصی و تنها دوست شاهزاده مون."
"سلام....." فلیکس با حالتی سردرگم فقط تونست سلام کوتاهی بده.
"بیا بشین تا حرف بزنیم" او گف و به سمت کاناپه چرمی اشاره کرد.
فلیکس سرشو به معنی تایید تکون داد و در گوشه کاناپه نشست.
"خب همونجور که می دونی قراره پرستار و دستیار شخصی شاهزاده مون باشی. راجب جزئیات هم...."
کریس مکثی کرد و لبخندی تحویل فلیکس داد
"تو بهترین گزینه برای هیونجین هستی ..... شنیدم سابقه خوبی داری. شرایط هیونجین همونجور که اطلاع داری یکم خاصه. بعد از فوت خونواده اش افسردگی داره. هیون تنها بازمانده خونوادشه. مثل یه شاهزاده یخی هستش لازم نیس زیاد باهاش حرف بزنی ذاتا جواب نمیده. فقط باید مواظب باشی خودکشی اینا نکنه و باید اخلاق گند شو تحمل کنی. راجب برنامه روزانه اش همشون تو این پوشه نوشته شده فعلن امروز می تونی بری از فردا صبح دقیقا ساعت شش باید جلو چشاش حاضر باشی" پوشه زرد رنگ رو به دست فلیکس داد و کیف دستیشو برداشت و به سمت در روانه شد ."
خیلی ممنون آقای بنگ" در جواب فلیکس اون مرد پوزخندی تحویل داد و بدون کلمه ای از اون مکان دور شد.
بعد از اینکه فلیکس عمارت رو ترک کرد کل شب مشغول خوندن اطلاعات شخصی این فرد اشراف زاده به لقب شاهزاده شد.
"حالا می فهمم چرا بهش شاهزاده میگن... فقط به یه همچین کسی این لقبو میدن"
فلیکس کل شب بیدار مانده بود باعث شد صبح دیرتر بیدار بشه با عجله به عمارت که رسید خدمتکار با عصبانیت در رو باز کرد.
"تو روز اول دیر کردی زود باش باهام بیا ارباب تو باغ رز وحشی هستن‌."
"دیر کردی" وقتی به اونجا رسید پسری با موهای طلایی دید که داشت چایش رو میل میکرد.
"خیلی عذر می خوام دیگ تکرار نمیشه." پسر کوچیک تر با خجالت جواب داد.
"برو به جون کریس دعا کن وگرنه تا حالا اخراجت کرده بودم. انگاری میگن تو آخرین فردی هستی... آخه میدونی هیچکی نمی تونه منو تحمل کنه." پوزخندی تحویل فلیکس داد و به نوشیدن چای ادامه داد.
فلیکس جسارت نداشت حرفی بزنی همونجا خشکش زده بود. بااینکه این شاهزاده جوان همچون پری های تو افسانه ها زیبا بود ولی راجب اخلاقش.... حتی فلیکس که میتونس با همه بسازه، کم مونده بود لیوان صبرش لبریز بشه.
"چرا عین سوسمار جلوم وایسادی برو پیش خدمتکارا.... من به کسی احتیاج ندارم."
"بله، آقای هوانگ" اون فقط می تونست اطاعت بکنه.
"راستی یادت باشه می تونی اونجا بهم فحش بدی. راحت باش بقیه خدمتکارا دور از چشمم، پشتم حرف میزنن."
دوباره فلیکس جوابی نداشت. فقط می تونست اون باغ رو ترک کنه. بااینک اسم باغ رز های وحشی بود ولی غیر از علف های هرز بویی از رز حس نمی شد.
وقتی پسر کک مکی وارد آشپزخونه عمارت شد فکری به ذهنش رسید. می خواست به هر قیمتی که شده قلب این شاهزاده یخی رو یکم گرم کنه.
"آقای کیم میشه اجازه بدین کوکی درست کنم برا ارباب"
"باشه ولی فک نکنم بخورن"
"عیب نداره می خوام تلاشمو بکنم."
دیدگاه ها (۱)

hyunlix/VANILLA & ROSES p2 او زیادی مهربون بود که بتونه چشما...

hyunlix/VANILLA & ROSES p3 endماه ها از اولین دیدارشون گذشته...

hyunlixازم میخوایی فراموشت کنم...ولی نمی دونی اگ بخوام تو رو...

chanlixبهم قول داده بودی....اون روز بین جاسمین هایی که هنوز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط