╭────────╮
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹⁸
یهو بدون اینکه حتی خودم بفهمم بغضم شکست و زدم زیر گریه.
اشک هام یکی یکی میریختن.
الان فقط به یه بغل نیاز داشتم.
اما مثل اینکه اون اعتقادی به بغل نداشت.
شاید هم قلبش یخ زده بود..پس باید با گرمای بغلم اون یخ رو آب کنم..
سریع برگشتم و محکم بغلش کردم.
عطر تلخ تنشو تنفس کردم و توی بغلش آهسته اشک ریختم.
لحظه ای بعد نشستن دستشو روی کمرم حس کردم.
_من سختی کشیدم تو داری گریه میکنی؟
به صدای لرزونم گفتم:تو عمرا گریه کنی..پس من بجای تو گریه میکنم
صدای خندهای که زیر لب کرد اومد..
_هوا داره سرد میشه بهتره بریم
بیشتر بهش چسبیدم و گفتم:تو داری هوا رو بهونه میکنی تا از بغل من دربیای؟..نه من میخوام تا صبح همینجوری بمونم
_باشه..
و بعد یهو دوتا دستشو دورم پیچید و بلندم کرد.
محکم زدم روی شونه اش و گفتم:هی..بزارم زمین
به سمت ماشین حرکت کرد و گفت:خانم لی من از شما لجباز ترم
در عقب ماشینو باز کرد و منو گذاشت تو.
کفشمو پوشوند بهم و درو بست.
اخمی کردم و به دریایی که حالا دیگه فقط زدی خورشید روش مونده بود خیره شدم.
پشت فرمون نشست،از توی آینه نگاهم کرد و گفت:چرا اخم کردی؟..قول میدم بعدا هم بیایم اینجا
+قول دادیاااا
سرشو تکون داد و آروم خندید.
و بعد ماشین به سمت خونه حرکت کرد.
روی تخت نشسته بودم و داشتم گوشیمو چک میکردم که یکی در زد.
+بیا تو
و بعد در باز شد.
جونگ کوک وارد اتاق شد و گفت:همین الان منشی بهم زنگ زد،فردا صبح یه جلسه مهم داری
بلند شدم و گفتم:چه جلسه ای؟
آیپدشو بار کرد و گفت:مثل اینکه یه شرکت مهم میخواد با شرکت LB قرار داد ببنده...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹⁸
یهو بدون اینکه حتی خودم بفهمم بغضم شکست و زدم زیر گریه.
اشک هام یکی یکی میریختن.
الان فقط به یه بغل نیاز داشتم.
اما مثل اینکه اون اعتقادی به بغل نداشت.
شاید هم قلبش یخ زده بود..پس باید با گرمای بغلم اون یخ رو آب کنم..
سریع برگشتم و محکم بغلش کردم.
عطر تلخ تنشو تنفس کردم و توی بغلش آهسته اشک ریختم.
لحظه ای بعد نشستن دستشو روی کمرم حس کردم.
_من سختی کشیدم تو داری گریه میکنی؟
به صدای لرزونم گفتم:تو عمرا گریه کنی..پس من بجای تو گریه میکنم
صدای خندهای که زیر لب کرد اومد..
_هوا داره سرد میشه بهتره بریم
بیشتر بهش چسبیدم و گفتم:تو داری هوا رو بهونه میکنی تا از بغل من دربیای؟..نه من میخوام تا صبح همینجوری بمونم
_باشه..
و بعد یهو دوتا دستشو دورم پیچید و بلندم کرد.
محکم زدم روی شونه اش و گفتم:هی..بزارم زمین
به سمت ماشین حرکت کرد و گفت:خانم لی من از شما لجباز ترم
در عقب ماشینو باز کرد و منو گذاشت تو.
کفشمو پوشوند بهم و درو بست.
اخمی کردم و به دریایی که حالا دیگه فقط زدی خورشید روش مونده بود خیره شدم.
پشت فرمون نشست،از توی آینه نگاهم کرد و گفت:چرا اخم کردی؟..قول میدم بعدا هم بیایم اینجا
+قول دادیاااا
سرشو تکون داد و آروم خندید.
و بعد ماشین به سمت خونه حرکت کرد.
روی تخت نشسته بودم و داشتم گوشیمو چک میکردم که یکی در زد.
+بیا تو
و بعد در باز شد.
جونگ کوک وارد اتاق شد و گفت:همین الان منشی بهم زنگ زد،فردا صبح یه جلسه مهم داری
بلند شدم و گفتم:چه جلسه ای؟
آیپدشو بار کرد و گفت:مثل اینکه یه شرکت مهم میخواد با شرکت LB قرار داد ببنده...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۵۶.۹k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط