{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقونفرت

‌╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
‌╰────────╯
عــشــق‌و‌نــفــرت¹⁶
الان که همه چیو میدونم اصلا نمیتونم جا بزنم..باید شکستشون بدم..

صبح مثل همیشه توی راه شرکت داشتم یه سری از مدارک و پرونده ها رو چک میکردم.
هوفی کشیدم و گذاشتمش کنار.
جونگ کوک از توی آینه نگاهی بهم انداخت و گفت:چیزی شده؟
موهای توی صورتمو زدم کنار و گفتم:کم کم دارم خسته میشم،خیلی مسئولیت سنگینیه
صدای خنده‌اش اومد.
خنده ای که از روی تمسخر بود..
سرمو کج کردم و گفتم:الان خندیدی؟
چشماش گرد شد و گفت:بله؟..من خندیدم؟
نیشخندی زدم و گفتم:آقای جئون جونگ کوک باید بگم که هیچ چیزی از چشم و گوش های من دور نمی‌مونه هااا
ابرو هاشو انداخت بالا و گفت:اوو،نمیدونستم باید ببخشید
با غرور سرمو تکون دادم و نیشخندی زدم.
لحظه ای بعد ماشین روبه روی شرکت ایستاد‌.
وارد دفتر پدرم که از این به بعد متعلق به من بود شدم.
خوشبختانه امروز جلسه‌ای نداشتم..
تا عصر مشغول کار بودم و خیلی خسته بودم.
نفس عمیقی کشیدم،بلند شدم و از دفتر رفتم بیرون.
جونگ‌ کوک به ماشین تکیه داده بود و داشت با گوشی حرف میزد.
تا منو دید سریع گوشیو قطع کرد و در ماشینو برام باز کرد.
ماشین توی سکوت حرکت می‌کرد.
خورشید داشت غروب میکرد.
چشمم افتاد به ساحلی که هر روز از کنارش رد می‌شدیم.
اما امروز عجیب به دل می‌نشست.
این ساحل..این دریا..این غروب،خیلی برام آشنا بود.
نا خود آگاه روبه جونگ کوک گفتم:وایسا
_بله؟
+وایسا..می‌خوام لب ساحل غروب آفتاب و تماشا کنم
در ماشینو باز کردم و پیاده شدم
نسیم خنک باد موهام رو به رقص درآورده بود.
لبخندی زدم و به سمت ساحل قدم برداشتم.
صدای قدم های جونگ کوک از پشت میومد...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۳۵)

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۴از زبان ات جونگ کوک ماشینو تو ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط