{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقونفرت

‌╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
‌╰────────╯
عــشــق‌و‌نــفــرت¹⁷
صدای قدم های جونگ کوک از پشت
میومد.
کفشم پاشنه بلند بود و تا روی شن ها قدم گذاشتم فرو رفت.
جونگ کوک خم شد و گفت:وایسا درش بیارم
نمیدونم چرا اما یه لحظه قلبم برعکس دریا طوفانی شد.
بعضی اوقات یادم می‌ره این توجه ها مصنوعیه..یادم می‌ره اون شغلشه که به من توجه کنه..
کفشامو توی دستاش گرفت و بلند شد.
گرمی ملایم شن رو کف پاهام احساس میکردم.
چند قدم دیگه به دریا نزدیک شدم و به خورشیدی که داشت توی دریا پنهان میشد خیره شدم.
لب زدم:احساس میکنم این اولین باری نیست که اومدم اینجا
با صدای دورگه‌اش گفت:درست احساس می‌کنی،قبلا هر وقت حالت خوب نبود میومدی اینجا
سرمو برگدوندم و توی چشمهای سیاهش خیره شدم.
پرسیدم:تو از کجا میدونی؟
لبخند ملیحی زد و گفت:پدرت بهم سپرده بود از دور مراقبت باشم،منم فقط از دور نگاهت میکردم
ابروهامو بالا انداختم و دوباره به غروب خیره شدم.
یهو یادم افتاد من چیزی درمورد اون نمیدونم..
موقعیت خوبی بود ازش چند تا سوال بپرسم.
بدون اینکه نگاهش کنم پرسیدم:فضولیه که چند تا سوال ازت بپرسم؟
صدای نیشخندش اومد،بعد لحظه ای گفت:نه..بپرس
لحظه ای فکر کردم و گفتم:تو..تو خونواده ای داری؟
یه سکوت سنگین بینمون ایجاد شد..سکوتی که با صدای موج ها پر شده بود.
یهو با صدای بغض دارش گفت:نه..اونا رو توی یه حادثه وقتی بچه بودم از دست دادم
اون صدای بغض دارش بدجوری دلم رو فشرد.
سرمو انداختم پایین و گفتم:متاسفم،من هیچ خاطره ای از خانواده‌ام ندارم..اما میتونم درکت کنم چقدر سخت بوده
خنده دردناکی کرد و گفت:نه..هیچ کس نمیتونه درک کنه،تو نمیدونی چقدر سخت بود تنهایی بزرگ شم..نمیدونی چقدر بهم سخت گذشته،نمیدونی چند بار میخواستم به زندگیم پایان بدم
یهو بدون اینکه حتی خودم بفهمم بغضم شکست و زدم زیر گریه.‌..

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۳۰)

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

اسم فیک:ولی تو نمیدونی که من عاشقتم فردا صبح از دید ا/ت +با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط