- "چرا همیشه به ماه خیره میشی؟"
- "چرا همیشه به ماه خیره میشی؟"
لبخندی دردناک، باعث کش اومدن لبهاش شد. نمیتونست نگاه از اون گوی درخشان بگیره. چشمهاش میسوخت و قلبش... با رنگ سیاهِ روزگارش، درد میکشید.
- "قرار گذاشته بودیم هروقت از هم دور بودیم، به ماه نگاه کنیم. همیشه میگفت شاید جسمهامون از هم فاصله داشته باشه ولی ماهِ آسمونِ من، با ماهِ آسمونِ تو، یکیه. اونشب، مردمکهای تیرهی نگاهش تمام حواسم رو دزدیده بود و من نتونستم در جوابش چیزی بگم. حالا سالها میگذره و اون اینجا نیست. رفته؛ برای همیشه... و من هیچوقت فرصت نکردم بهش بگم ماهِ آسمونِ من، خودشه."
لبخندی دردناک، باعث کش اومدن لبهاش شد. نمیتونست نگاه از اون گوی درخشان بگیره. چشمهاش میسوخت و قلبش... با رنگ سیاهِ روزگارش، درد میکشید.
- "قرار گذاشته بودیم هروقت از هم دور بودیم، به ماه نگاه کنیم. همیشه میگفت شاید جسمهامون از هم فاصله داشته باشه ولی ماهِ آسمونِ من، با ماهِ آسمونِ تو، یکیه. اونشب، مردمکهای تیرهی نگاهش تمام حواسم رو دزدیده بود و من نتونستم در جوابش چیزی بگم. حالا سالها میگذره و اون اینجا نیست. رفته؛ برای همیشه... و من هیچوقت فرصت نکردم بهش بگم ماهِ آسمونِ من، خودشه."
- ۶۷۱
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط