{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توت فرنگی کوچولوی من

توت فرنگی کوچولوی من
🍓my little strawberry 🍓
ادامه پارت چهارم

و حس خوبی نداشت ، ولی یادش نمیومد صبح وقتی از این راه گذشتن این همه درخت های بزرگ رو توی راهشون ببینن اون راه خلوت تری بود ، صدای برگ های خشک شده با هر فدمی که بر میداشتن توی گوششون میپیچید
_هعی جیمین وایسا ..
جکسون خم شد و دستش رو روی زانو هاش گذاشت :
_ما داریم دور سر خودمون می‌چرخیم ، باور کن تا الان ده بار از کنار این سنگه رد شدیم
مشکوک شده به دور و برش نگاهی انداخت ، جنگل تاریک تر همیشه شده ، توی سکوت عجیبی فرو رفته بود ، جونگکوک طبق عادت مثل همیشه هر وقت استرس می‌گرفت ، پوست لبش رو می‌کند ، متوجه خونی شدن لب هاش از گزیدن زیاد نشد
_من مطمئنم بودم از همین راه بود .. شاید چون تاریکه فکر می‌کنیم داریم اشتباه میریم یکم دیگه بریم میرسیم بیاین بریم
دست جونگکوک رو که به نقطه ای زل زده بود و فرقی به یه چوب خشک نداشت گرفت خواست به راهش ادامه بدا ولی با تکون نخوردن جونگکوک برگشت و نگاهش رو به مچ اسیر شده دوستش بین دست های جکسون داد
_خطرناکه جیمین ، همین حالا هم حس میکنم گم شدیم
_اگه یونا رو به جای تو میوردیم کمتر می‌ترسید و غر غر میکرد این جنگل کوفتی ملخ هم نداره .. اصلا چرا چراغ قوه همراهمون نیاوردیم .. جونگکوک ؟
سوالی به جونگکوک خیره شد حتی توی تاریکی هم میتونست رنگ پریده دوستش و لرز خفیف سرش رو ببینه .. چه مرگش شده بود ؟ با گیجی و کمی ترس نگاه میخ سده جونگکوک رو دنبال کرد ، ولی کاش اینکارو نمیکرد چون رفتن نفسش رو حس میکرد حالا دست کمی از جونگکوک نداشت .. توی اون فضای تاریک روی تخته سنگی که فاصله چندانی باهاشون نداشت چشم بزرگ گرگ تماما مشکی ایستاده بود و با چشم های گرسنه ای بهشون خیره شده بود ، بدون اینکه حرکت اضافه ای کنه با صدای سرکوب شده ی از توی گلوش زمزمه ای کرد ، شک داشت صداش حتب به گوش خودش هم رسیده باشه
_گ .. گرگ
جکسون هنوز متوجه چیزی نشده بود با کنجکاوی برگشت اما با دیدن صحنه رو به روش اب دهنش توی گلوش پرید ، با چهره سرخ شده و چشم های از کاسه بیرون زده تمام سعیش رو کرد جلوی سرفه کردنش رو بگیره اما داشت خفه می‌شد در اخر سرفه گوش خراشش که سعی در خفه کردنش داشت بلند شد صدای غریدن گرگ ترسناک رو به روشون و ظاهر شدن نیش های بلندش که با قطره های بزاقش براق تر شده بود تن هر سه رو لرزوند و قدرت هر کاری رو ازشون گرفت ، جونگکوک مسخ شده به چشم های به رنگ خون گرگی که از تاریکی شب هم تیره تر بود خیره شد و میدونست اگه یکم دیگه اونجا بمونن قبل اینکه از شدت ترس بیهوش بشن اون گرگ پوستشون رو زنده زنده از بودنشون جدا میکرد ، با نفس های پریده و زانو های لرز در اومده دستاش رو که هنوز بین دست دوستاش گرفتار بود رو محکم تر کرد و با صدای لرزونی پچ زد :
_ف .. رار کنیم
با کشیدن دست دوستاش با تمام سرعت به عقب برگشت و دوید و فرصت فکر دیگه ای و از دوستاش گرفت ، با تمام سرعتش از روی سنگ های جلوی راهس می پرید و حتی جرعت نمیکرد پشت سرش رو نگاه کنه ، با برخورد پنجه های محکم گرگ فریادی ز دو محکم با ضربه شدیدی روی زمین با شکم پرتاب شد ، جکسون و جیمین از فریاد جونگکوک ایستادن و با نفس نفس زدن به جونگکوک خیره شدن اون گرگ عظیم الجثه گیرش انداخته بود

پایان پارت چهارم
ادامه دارد
دیدگاه ها (۴۱)

🍓 تصاویر بعد رو بعد خوندن پارت ببینید 🍓توت فرنگی کوچولوی من ...

- "چرا همیشه به ماه خیره می‌شی؟"لبخندی دردناک، باعث کش اومدن...

توت فرنگی کوچولوی من 🍓my little strawberry 🍓قسمتی از پارت چه...

توت فرنگی کوچولوی من 🍓my little strawberry 🍓ادامه پارت سومنق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط