{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍓 تصاویر بعد رو بعد خوندن پارت ببینید 🍓

🍓 تصاویر بعد رو بعد خوندن پارت ببینید 🍓

توت فرنگی کوچولوی من
🍓my little strawberry 🍓

قسمتی از پارت پنجم

_جونگکوک!!!
چشم هاش با ضربه محکمی که به کمرش خورده بود سیاهی رفت و دنیا دور سرش چرخید ، صدای ناله از دردش بخاطر نفس های بریدش از ته گلوش در اومد ، از درد زیاد به برگ های خشک شده روی زمین چنگی زد و توی مشتش فشار داد ، میتونست نگاا ناامید دوستاش رو روی خودش حس کنه با بدنی لرزون هقی زد ، سرش رو به پشت برگردوند و به چشم های برق فتاده از اشک به گرگ رو به روش که حالا انگار عصبانی تر از قبل بود خیره شد و قبل از اینکه دیر بشه گفت
_برید .. ش .. شما از این .. جاب .. برید
جیمین رقمی برای ایستادن براش نمونده بود .. با گریه فریاد زد
_ن .. نه .. جونگکوک
با نزدیک تر شدن گرگ پلک هاش رو محکم روی هم فشرد و ایندفعه با صدای لرزون و بلند تری فریاد زد
_فرار کنید
جکسون حتی نمیدونست کی صورتش خیس از اشک شده با دیدن صحنه رو به روش دست جیمین رو محکم گرفت و با نفس های به شمارش افتاده همراه خودش با تمام قدرتی که براش باقی مونده بود کشید ، هرچند که جیمین تقلا میکرد و با گریه فریاد می‌زد
_نه ..... التماست میکنم .. ولم کن .. جو .. جونگکوک
اما با محکم تر گرفتنش همراه خودش کشونده ، جونگکوک پلک های لرزون و خیس از اشکش رو باز کرد و با صدای ارومی که می‌شد فریاد ترس رو شنید ، سکوت جنگل رو شکست
_خواهش .. می .. میکنم .. ن .. نزدیکم نشو !
اما تنها چیزی که اتفاق افتاد نزدیک تر شدن اون گرگ عظیم الجثه بود ، می تونست قسم بخوره بازدم های داغش تمام صورتش رو سوزونده بود ، قطره ای اشک از گوشه چشم هاش پر کشید و به سمت چونش لرزونش کوچ کرد ، گرگ توی صورتش غرید و جونگکوک منتظر فرو رفتن دندون های تیزش توی تمام بدنش بود اما قبل از اینکه مردمک چشم هاش از شدت شوک و وحشت به سمت بالا بچرخه و بیهوش شه حس کرد زبون پر از بزاق گرگ روش کشیده شد و کل صورتش رو خیس کرد

ادامه دارد

ببشید حالم خوب نیست بقیش رو بعدا میزارم ☹️
دیدگاه ها (۱۵۶)

- "چرا همیشه به ماه خیره می‌شی؟"لبخندی دردناک، باعث کش اومدن...

امم چون من حالم خوب نیست حوصلم نمیشه فیک توت فرنگی کوچولوی م...

توت فرنگی کوچولوی من 🍓my little strawberry 🍓ادامه پارت چهارم...

توت فرنگی کوچولوی من 🍓my little strawberry 🍓قسمتی از پارت چه...

اتــاق 𝟕𝟎𝟕⁴«بالاخره برگشتی...»جونگکوک همون‌جا وایساد.«چی؟»پی...

ادامهp52جی یون:خوب یادمه...(صدای آرومش توی اتاق پیچید) سال‌ه...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟗ات روی تخت بیمارستان دراز کش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط