{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی از بچهها به شوخی پتو رو پرت کرد طرفم

یکی از بچه‌ها به شوخی پتو رو پرت کرد طرفم....
اسلحه از دوشم افتاد و خورد تو سر کاوه. کم مونده بود سکته کنم؛ سر محمود شکسته بود و داشت خون می‌آمد.
با خودم گفتم: الانه که یه برخورد ناجوری با من کنه. چون خودم رو بی‌ تقصیر می‌دونستم، آماده شدم که اگر حرفی، چیزی گفت، جوابش رو بدم .
دیدم یه دستمال از تو جیبش در آورد، گذاشت رو زخم سرش و بعد از سالن رفت بیرون! این برخورد از صد تا سیلی برام سخت‌ تر بود !
در حالی که دلم می‌سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه یه حرفی بزن، همونطور که می‌خندید گفت: مگه چی شده؟
گفتم: من زدم سرت رو شکستم، تو حتی نگاه نکردی ببینی کار کی بوده!
همونطور که خون‌ها رو پاک می‌کرد، گفت: این جا کردستانه، از این خون‌ها باید ریخته بشه، این که چیزی نیست .
چنان من رو شیفته خودش کرد که بعدها اگه می‌گفت: بمیر، می‌مردم .
#سردار_شهید_محمود_کاوه #خاکیان_خدایی
دیدگاه ها (۱)

آقا سعید با اینکه در سوریه فرمانده ما بود اما حقیقت خود را خ...

سالگرد رجعت پیکر پاک #فرمانده_گردان_تخریب_لشگر_۱۰_سیدالشهداء...

دچار این حرمم بال و پر نمی‌خواهم من از نگاه شما بیشتر نمی‌خو...

روز عاشورا بود که پدرم با یکی از دوستان صمیمی خود به نام دری...

زندگی دوباره

پارت ¹⁴+ چرا در رو کلید کردی ؟( اومد سر تخت کنارم و بدونه هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط