چندشاتی نامجون
چندشاتی نامجون
part 4
یه لباس سرزمین خیلی خوشگل پوشید..
موهاش رو خرگوشی بست و یه سنجاق صورتی زد..
عنیک آفتابیشور روی چشاش گذاشت و صندل هاش رو پاش کرد..
کیف کوچولوش رو برداشت و
سریع سوار تاکسی شد..
خودشو به رستوران رسید..
وقتی وارد شد، نامجون روی یه میز، کنار گل ها، رو به خیابون، رو صندلی نشسته بود
به سمتش رفت و نشست
-سلام زیبا
دختر لبخندی زد
+سلام..
-چقدر زیبا شدید!
دختر از خجالت قرمز شد
+ممنونم...
- خب.. چیمیل دارید؟
+ چیزینمیخوام..
-نه خب باید بگید دیگه
+خب.. یه سیب زمینی سرخ کرده
-چشم مادمازل
لبخندی زد و به صدوق سفارش ها رفت
بعد از چند دقیقه با ظرف سیب زمینی ها برگشت
-بفرمایید
+ممنونم..
- خب. ام.. میخواستمراجب موضوعی باهاتون صحبت کنم
+..بله؟!
-راستش.. خب.. من.. ازتون ...خوشممیاد..
با خجالت گفت..
+بله؟!...
- من عاشقتم..
+شوخیتونگرفته؟!
-نه.. واقعی..
دختر قلبش اکلیلی شد.. لبخندی زد و دست پسر روگرفت
+فکر کنمدارم خواب میبینم.. تو رویا
-چی؟!.. این واقعیته..
+آخه منم عاشقتم.. دیوانه وار..
پسر از خوشحالی، دختر رو بغل کرد و لباشو بوسید..
دختر از خجالت سرشو پایین آورد
-واقعا عاشقتم...
+منمهمینطور..
- عاشق کتابخونه ام.. چونمن و با تو آشنا کرد..
دختر لبخندی زد و داخل بغل پسر غرق شد
the end.
part 4
یه لباس سرزمین خیلی خوشگل پوشید..
موهاش رو خرگوشی بست و یه سنجاق صورتی زد..
عنیک آفتابیشور روی چشاش گذاشت و صندل هاش رو پاش کرد..
کیف کوچولوش رو برداشت و
سریع سوار تاکسی شد..
خودشو به رستوران رسید..
وقتی وارد شد، نامجون روی یه میز، کنار گل ها، رو به خیابون، رو صندلی نشسته بود
به سمتش رفت و نشست
-سلام زیبا
دختر لبخندی زد
+سلام..
-چقدر زیبا شدید!
دختر از خجالت قرمز شد
+ممنونم...
- خب.. چیمیل دارید؟
+ چیزینمیخوام..
-نه خب باید بگید دیگه
+خب.. یه سیب زمینی سرخ کرده
-چشم مادمازل
لبخندی زد و به صدوق سفارش ها رفت
بعد از چند دقیقه با ظرف سیب زمینی ها برگشت
-بفرمایید
+ممنونم..
- خب. ام.. میخواستمراجب موضوعی باهاتون صحبت کنم
+..بله؟!
-راستش.. خب.. من.. ازتون ...خوشممیاد..
با خجالت گفت..
+بله؟!...
- من عاشقتم..
+شوخیتونگرفته؟!
-نه.. واقعی..
دختر قلبش اکلیلی شد.. لبخندی زد و دست پسر روگرفت
+فکر کنمدارم خواب میبینم.. تو رویا
-چی؟!.. این واقعیته..
+آخه منم عاشقتم.. دیوانه وار..
پسر از خوشحالی، دختر رو بغل کرد و لباشو بوسید..
دختر از خجالت سرشو پایین آورد
-واقعا عاشقتم...
+منمهمینطور..
- عاشق کتابخونه ام.. چونمن و با تو آشنا کرد..
دختر لبخندی زد و داخل بغل پسر غرق شد
the end.
- ۶۷.۵k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط