{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندشاتی نامجون

چندشاتی نامجون

part 3

دختر همینطور مات وایساده بود..
با صدا زدن های صاحب کارش به خودش اومد و به سمت قفسه ها رفت تا مرتبشون کنه

ولی هنوز افکار و ذهنش پیش اون‌مرد زیبا و خوش قد و بالا بود..

پسری با موی مشکی و چشم های بادومی‌زیبا.. !

پسری با قد بلند ...
پسری خوشتیپ و دلبر...

انگار قلبشو به اون‌پسر داده بود...
عشق در نگاه اول..؟!..

چند روز گذشت..
ات از اونروز به بعد، پسر رو ندید...

همینطور داشت داخل کتابخونه کار می‌کرد که گوشیش زنگ‌خورد...

با اسم طرف رو به رو، قلبش وایساد..

دستاش به لرزش افتاد و پاهاش سست شد..

لبخندی به لبش اومد

با دستای لرزون جواب داد..

+بله؟..

-سلام زیبا

+ سلام.. آقای.. کیم

-نامجون‌صدام کنی راحت ترم..

+اوه.. خب آقای نامجون.. چیزی شده؟

-نه.. میخواستم‌ببینم‌این خانم زیبا امروز وقت آزاد داره؟

+وقت آزاد... نه.. یعنی چیز.. آره آره دارم چطور؟!

پسر آروم‌خندید

- امروز شمارو به رستوران classic دعوت‌میکنم..

دختر از خوشحالی بالا پایین پرید و بی صدا ذوق کرد..

-ات.. صدامو میشنوی..؟

+ب..بله .. امروز..ساعت چند؟

- ۵ غروب.. میبینمتون..

و قطع کرد
دختر با خوشحالی داخل کتابخونه دوید

+اوه.. واییییییییییی هورااا

ساعت ۴ و نیم بود..
فقط نیم‌ ساعت.. وای..

سریع از صاحب کارش اجازه‌گرفت و از کتابخونه رفت بیرون..

سریع به خونه رفت
دیدگاه ها (۱)

چندشاتی نامجون part 4یه لباس سرزمین خیلی خوشگل پوشید..موهاش ...

تکپارتی جیهوپ+ یا هوپییی بگو شوخی میکنی-ات کامل جدی ام.... م...

چندشاتی نامجونpart 2پسر با خنده کتاب هارو از دست دختر‌گرفت و...

چندشاتی نامجونpart 1کتابی که انتخاب کرده بود رو از قفسه ها ب...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:39+خوبم عزیزم تیر که نخوردم.....

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط