{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 33

از زبان ات:

تمام شب خوابم نبرده بود...
هی به حرف های جونگکوک فکر میکردم...به نگاهش...به ناراحتیش...به لحظه ای که فهمید من جاسوس بودم...

هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر دلم میگرفت... ساعت حدود هشت صبح بود که از خونه زدم بیرون...

نمیدونستم چرا...فقط دلم میخواست ببینمش..
حتی اگر ازم متنفر بود...
حتی اگر باهام حرف نمیزد...
بازم میخواستم ببینمش...

بعد از چند دقیقه رسیدم جلوی خونه نفس عمیقی کشیدم و زنگ در رو زدم چند ثانیه بعد در باز شد...جین بود..

اما...قیافه اش عجیب بود..

ات:«سلام اقای جین...»
جین:«سلام ات...»
ات:«جونگکوک خونه ست؟»

همین که اسمش رو آوردم...چشم های جین غمگین شد دلم فرو ریخت..

ات:«اقای جین...؟»

جین چیزی نگفت.. فقط یه پاکت سفید آورد و سمتم گرفت.

ات:«این چیه؟»
جین:«برای ما گذاشته بود...»
ات:«منظورتون چیه؟»

جین آه کشید..

جین:«جونگکوک رفت...»
ات:«چی؟»
جین:«دیشب رفت.»
ات:«کجا؟»
جین:«امریکا...»

همون لحظه انگار دنیا دور سرم چرخید...

ات:«ن... نه...»
جین:«ات...»
ات:«شوخی میکنین درسته؟»
جین:«نه.»

اشک توی چشمام جمع شد..

ات:«بدون خداحافظی؟»

جین سرشو پایین انداخت..

ات:«بدون اینکه حتی یه بار حرف بزنه؟»
جین:«خیلی ناراحت بود.»

دیگه چیزی نشنیدم...فقط صدای قلبم بود پاکت رو از دست جین گرفتم بازش کردم و نامه رو خوندم...

[بعضی زخم ها با موندن خوب نمیشن...باید ازشون دور شد...]

اشکام روی کاغذ چکید...

ات:«احمق...»
جین:«ات...»
ات:«احمق...»

اشکام بیشتر شد...
ات:«چرا نذاشت توضیح بدم...؟»

جین آروم دستشو روی شونم گذاشت..
جین:«زمان میخواد.»

جین ساکت موند.

ات:«2 سال هر روز خطر کردم...»
اشکامو پاک کردم..

ات:«ولی اون فقط یه روز لازم داشت تا ازم متنفر بشه...»
جین:«جونگکوک ازت متنفر نیست.»
ات:«پس چرا رفت؟»

جین جوابی نداشت چون خودش هم نمیدونست چند دقیقه بعد آروم از خونه خارج شدم نمیدونستم کجا میرم فقط راه میرفتم..

تا اینکه رسیدم جلوی مدرسه همون مدرسه ای که همه چیز از اونجا شروع شده بود به فواره نگاه کردم..

همون فواره ای که باعث شد همه چیز نابود بشه لبخند تلخی زدم..

ات:«خیلی مسخره ست...»
دستم رو روی سنگ های فواره کشیدم...

ات:«آخرش نه گنج موند...»
اشکام سرازیر شد..

ات:«نه تو...»
باد آرومی وزید..وفهمیدم که واقعا رفته و هیچکس نمیدونست قراره برگرده یا نه...


[3 سال بعد فرودگاه بین‌المللی اینچئون]

صدای چرخ های چمدون داخل سالن پیچیده بود مردی با کت مشکی و موهای مرتب از گیت خروجی رد شد..

قد بلند...شونه های پهن...و نگاه سردتر از قبل...

سه سال گذشته بود و جئون جونگکوک...دیگه اون آدم سابق نبود جونگکوک آروم به آسمون کره نگاه کرد...

جونگکوک:«بالاخره برگشتم...»
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 34از زبان جونگکوک:سه...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 35جیمین:«توووو؟!»تهی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 32ژین سون رنگش پرید ...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 31از زبان جونگکوک:هم...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 30نامجون و ژین سو:«م...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 22از زبان جونگکوک:بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط