{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p12
بیو هینا

جیمین: خیلی سبکی کوچولو
از حرفش بدم اومد یعنی واقعا به من گفت فسقلی 😤
با دستام اونو از خودم جدا کردم تنها بهونه برای اینکه برم سر کار ازش به زور جدا شدمو فرار کردم
جیمین یا داد بلند زد که منو ترسوند و سر جام نگهم داشت اما از چیزی که گفت ناراحت شدم : هیییی لاغر مردنی کجا میری ( داد)
ذهن جیمین: نه نباید اینو میگفتم
نگاش کردم با اثباتی رفتم سمتش و کتم و برداشتم و رفتم سمت در داشت دنبالم میومد : هی هینا ببخشید.. وایسا قصد بدی نداشتم ...
رفتم سمت در خواستم درو باز کنم که منو چسبوند به درو.. درو بست داشت تو تخم چشمام نگاه میکرد بهش نمیخورد از حرفی که زده پشیمون باشه
جیمین: هی هینا واقعا منظوری نداشتم ببخشید..
پریدم وسط حرفش : نه خیلیم خوب کردی نمیخواستم بهت وابسته شم که بعدش زر به بخورم..
الان فهمیدم چی گفتم و جلوی دهنم رو گرفتم
جیمین : چی منظورت چیه
من: اخه جنابعالی از یتیم ها خوشت نمیاد واسه همین گفتم
ای داد الان رسما گفتم راجب زندگیش تحقیق کردم خاک تو سرت
جیمین: چی کی همچین چیزی گفته
دستش رو از روی در برداشت و جلوم وایساداخماش رفته بود تو هم و تو فکر فرو رفته بود انگار که فهمیده باشه جلوم زانو زدن دستامو گرفت و بوسید
چرا اینکارو کرد
نشستم رو زمین دقیقا روبه روش
گفت: گوش کن اره من.. من... از یتیم ها خوشم نمیاد ولی..
دستمو از دستش کشیدم بیرون و بلند شدم و از در رفتم بیرون اشک از چشمام جاری شده بود داشت دنبالم میومد از پیاده رو رفتم داشت میدویید دنبالم به تنها کسی که به ذهنم خورد پیام دادم جونگکوک
« صفحه چت»

هینا : سلام جونگکوک به کمکت نیاز دارم
جونگکوک : کجایی سریع خودمو میرسوندم
چه سریع جواب داد
هینا: نزدیکای خونه ی جیمین..
کوک: اونجا چیکار میکنی
هینا: بیا برات تعریف میکنن کافه ی نزدیک خونش منتظرتم تو کافه نمیشینیم
کوک : باشه اومدم

ویو کوک

یعنی چی شده نگران شدم سریع زدم بیرون تو ماشین نشستم رفتم سمت کافه سریع پیاده شدم جیمین اومد جلوم: هی کوک هینا رو ندیدی؟
مشکوک شدم گفتم: نه ندیدمش
سریع رفت از کافه که گذشت رفتم داخل هینا رو دیدم صداش زدن اومد سمتم نمیدونم چرا اما سریع اومد تو بغلم. اون.. داشت گریه میکرد
صورتش رو گرفتم تو دستمو اشکاش رو پاک کردم گفتم: هی خانمی چت شده چی ناراحتت کرده
هینا: میشه بریم تو ماشین؟
رفتیم سمت ماشین درو براش باز کردم شروع کرد به تعریف: جونگکوک من.. من. جیمین رو دوست دارم ولی امروز صبح بهم گفت لاغر مردنی منم خواستم برم بیرون جلومو گرفت داد زد که گفتم نه خوب کردی همچین چیزی گفتی نمیخواستم بهت وابسته شم . بعد از چیزی که فهمیدم شوکه شد دستمو گرفت گفتم شاید میخ اد اعتراف کنه اما قبلش گفتم( من میدونم از یتیم ها خوشت نمیاد و اینا) اما چیزی که گفت ناراحتم کرد..
با کنجکاوی گفتم: چی گفت که ناراحت شدی
نگام کرو گفت: اره همون چیزی که فکر میکردم اون گفت( درسته من از یتیم ها خوشم نمیاد) ولی ترف حرفش من بودم قشنگ گفت ازت متنفرم

با چیزی که گفت شک شدم گفتم: یه زنگ میزنم بهش تا از اونم بشنوم که چی شده اکی؟
سری تکون دادن زنگ زدم سریع برداشت گفت : الو کوک پیداش کردی نگرانشم نباید اونو بهش میگفتم اصلا دلم نمیخواد ناراحتش کنم
گفتم: نه پیداش نکردم ولی بگو چی شده
همه چی رو گفت که رسید به بخش اخر
جیمین: ... اومدم بهش گفتم که از یتیما خوشم نمیاد اما تا خواستم بهش اعتراف کنم از چیزی که گفتم ناراحت شدو رفت الان هرچی میکردم پیداش نمیکنم
به هینا نگاه کردمو خنده ی شیطنت امیزی زدم زدم زیر خنده قیافش خیلی باهال بود تمام حرف های جیمین رو شنیده بود گوشی هم رو بلنگو جیمین گفت: چرا میخندی خو
گفتم: الان هینا صدات رو شنید باید قیافش رو میدیدی خیلی دلم میخواست قیافه ی توهم ببینم حیف شد..
🤣🤣🤣🤣


اینم از پارت اخر
جیمین و هینا هم رسیدن به هم میدونم تو معرفی گفته بودم که 33 پارت اما کونم نکشید دیگه هرچی شد میزارم رمان بعدی هم امروز میزارم بوسسسسسس😂😍
دیدگاه ها (۱)

سلام خوشگلاااااااااا روز دختر مبارک باشههههههههههایشالا حالت...

رمان جدید اسم : قهوه ی تلخو شیرینژانر: بی ال - عاشقانه شخصیت...

p11بیو جیمین اگه بیدار شم ببینم جاش کبود کردم کبودش میکنم 😏ن...

😂🤣♡

p6بیو هینا جیمین : (لعنتی.. عاشقش.. شدم ) هینا: ویه چرا اینج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط