{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انتهای آن را فهمیدم درست وقتی که در تاریکی بود هیچ چیز جز

انتهای آن را فهمیدم درست وقتی که در تاریکی بود هیچ چیز جز شرارهٔ سیگارم و نشسته بودم بر روی یک لاستیک ...
در کوچهٔ بن بستی ، پشت مقداری درخت مضخرف و باد وحشی ای ، در آن نیمه شب دلش دعوا میخواست .
همانجا که هیچ چیز نمانده برایم جز طرد‌شدگی و هیچ چیز جز کسالت و لذت های بی برنامه ...
هیچ چیز جز ترس از رفتار ، افکار و هر چیز دیگه ای که مربوط میشود به آدم ها و من فهمیدم که .....
خود من معجزه هستم .
زمانی که درد ها را پذیرفتم و بی خیال همه چیز ، انتخاب کردم ...
با آنکه انتخاب یک معجزه نبود در نظرم ، ولی معجزه ای بود برای منِ کر و کور و لال
....
دیدگاه ها (۰)

دانشجویی اَلدنگ بودم با شاید پانزده سال تجربه در درد تحصیلی ...

۱ عاشقانه مرسی ممنون .رو کرد به سمت همسرش : بیا بشین .‌..صدا...

نفس عمیق بکشیم .طوری که رگ های خونی پشت سرمان باد کند .و رگ ...

چه درد آور است قیافه اش وقتی عصبی هستم .جهان را میگویم ...مه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط