انتهای آن را فهمیدم درست وقتی که در تاریکی بود هیچ چیز جز
انتهای آن را فهمیدم درست وقتی که در تاریکی بود هیچ چیز جز شرارهٔ سیگارم و نشسته بودم بر روی یک لاستیک ...
در کوچهٔ بن بستی ، پشت مقداری درخت مضخرف و باد وحشی ای ، در آن نیمه شب دلش دعوا میخواست .
همانجا که هیچ چیز نمانده برایم جز طردشدگی و هیچ چیز جز کسالت و لذت های بی برنامه ...
هیچ چیز جز ترس از رفتار ، افکار و هر چیز دیگه ای که مربوط میشود به آدم ها و من فهمیدم که .....
خود من معجزه هستم .
زمانی که درد ها را پذیرفتم و بی خیال همه چیز ، انتخاب کردم ...
با آنکه انتخاب یک معجزه نبود در نظرم ، ولی معجزه ای بود برای منِ کر و کور و لال
....
در کوچهٔ بن بستی ، پشت مقداری درخت مضخرف و باد وحشی ای ، در آن نیمه شب دلش دعوا میخواست .
همانجا که هیچ چیز نمانده برایم جز طردشدگی و هیچ چیز جز کسالت و لذت های بی برنامه ...
هیچ چیز جز ترس از رفتار ، افکار و هر چیز دیگه ای که مربوط میشود به آدم ها و من فهمیدم که .....
خود من معجزه هستم .
زمانی که درد ها را پذیرفتم و بی خیال همه چیز ، انتخاب کردم ...
با آنکه انتخاب یک معجزه نبود در نظرم ، ولی معجزه ای بود برای منِ کر و کور و لال
....
- ۱.۲k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط