«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۹۷
اعصابم از کار دیشبش خورد بود..
خریداشم ارزوني خودش
همه رو گذاشتم تو اسانسور و بردم طبقه پایین.
همه رو جلوي در خونه اش گذاشتم.
مال خودت..
بخور قوت بگیری بیشتر اخم کردي و حرف مفت بزني..
زدم بیرون و بیحال و کسل و سر پایین از گوشه خیابون راه افتادم
و رفتم سر کلاسم
اونجا هم حواسم پرت بود و خيلي حس و حال خوبي نداشتم.. غروب برگشتم سمت خونه که دیدم باز خریدها جلوي در خونه مه..
عه.. لجبازيه؟
باشه..
با غیض همه شون رو برداشتم و گذاشتم تو اسانسور و باز بردمشون
پایین.
گذاشتمش جلوي در خونه اش و از کیفم کاغذي در آوردم و روش
:نوشتم به لطف شما نيازي ندارم
و انداختم رو خریدها و برگشتم خونه
غذای اماده گرم کردم و رو مبل نشستم و مشغول خوردن شدم..
نگاهم خورد به گوشیم.
یاد شماره تهیونگ افتادم.. کاغذش هنوز تو کیفم بود.کاغذش هنوز تو کیفم بود.
لبخند خبيثي زدم
بلند شدم رفتم شمارشو از کیفم در آوردم
یه سیمکارت تازه هم داشتم که ازش استفاده نکرده بودم. گوشیم دو سیمکارته بود اونو هم زدم تو گوشیم
رو مبل نشستم و شمارشو سیو کردم.
براش اسمس نوشتم: "سلام دوست قديمي
و به صفحه ام زبون درازي کردم و براش سند در حالیکه غذا میخوردم منتظر جوابش شدم اما جوابی نداد.
انتظار خیلی طولانی شده بود.
باز براش نوشتم دیگه مارو تحویل نمیگیري؟"
اما بازم خيلي طول کشید و جواب نداد.
ای بابا...
نمیدونم چرا اما با غم نوشتم دلم تنگ شده برات..براي آغوش گرمت براي مهربونيهات براي خنده هات براي دوست داشتن هات..کاش میشد برگشت به عقب نه؟ انگار اونجا محبت ها واقعي ترن"
باز جوابی ازش نیومد
هه ..
این دیگه کیه..
گوشي انداختم کنار و رفتم کمي رقص تمرین کردم و بعد خوابیدم.
صبح بابا زنگ زد.
بعد کلی حال و احوال گفت: امروز زنگ زده بودم تهیونگ.. یه چیزایی
میگفت.. هول کردم.
نکنه قضیه فروشگاه و دزدي رو گفته باشه؟
نامرد..
با صداي لرزوني گفتم چی میگفت؟
خداکنه نگفته باشه..
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
بابا-گفت لجباز شدي..عين دخترهاي ٤ ساله لج کردي و خدمتکارش برات خرید کرده خریدها رو پس فرستادي..
نفس راحتم رو دادم بیرون. اخ..
قلبم ریخت فك كردم دزدی رو گفته
تند گفتم: اهان...اون... در واقع..
فكري به سرم زد و تند :گفتم من نمیخوام بیشتر مزاحمشون بشم.. من خودم میتونم برای خودم خرید کنم و شما هم که به اندازه بهم پول
میدین.. من فقط نمیخوام بار اضافه اي رو دوش دیگران بذارم نرم خندید و گفت دختر خوب من... لج نكن.. من با تهیونگ حساب و کتاب میکنم. خرید میکنه بپذیر.. اينطوري خيلي بهتره.. تو تنبلي ميکني و
اينجوري حداقل خیالمون راحته همیشه همه چیز داري..
لبخند زدم و گفتم دست شما درد نکنه دیگه..ما تنبلیم؟
بابا خندید و گفت:کم نه..
خندیدم و گفتم: چشم.. فقط به خاطر شما.. بابا۔افرین دختر گل من... مراقب خودت باش... چشم..مامان و افشین رو ببوس.. خندید و گفت: باشه..خداحافظ عزیزم..
-خداحافظ..
و قطع کردم اوووف...
بد ترسیده بودما.. خدا بخیر کرد.
پس خيلي هم دهن لق نیست..
یه هفته گذشت و باز اول هفته شد.
انتظار داشتم در رو که باز میکنم مثل همیشه خریدها پشت در باشه
و اینبار به خاطر بابا میخواستم برشون دارم
تو خونه هم هیچی نداشتم...هیچی
در رو باز کردم اما..هيچي پشت در نبود
لبخند پر غیضی زدم خيلي عوضي هستي..يعني
در رو بستم به درك..
part ۹۷
اعصابم از کار دیشبش خورد بود..
خریداشم ارزوني خودش
همه رو گذاشتم تو اسانسور و بردم طبقه پایین.
همه رو جلوي در خونه اش گذاشتم.
مال خودت..
بخور قوت بگیری بیشتر اخم کردي و حرف مفت بزني..
زدم بیرون و بیحال و کسل و سر پایین از گوشه خیابون راه افتادم
و رفتم سر کلاسم
اونجا هم حواسم پرت بود و خيلي حس و حال خوبي نداشتم.. غروب برگشتم سمت خونه که دیدم باز خریدها جلوي در خونه مه..
عه.. لجبازيه؟
باشه..
با غیض همه شون رو برداشتم و گذاشتم تو اسانسور و باز بردمشون
پایین.
گذاشتمش جلوي در خونه اش و از کیفم کاغذي در آوردم و روش
:نوشتم به لطف شما نيازي ندارم
و انداختم رو خریدها و برگشتم خونه
غذای اماده گرم کردم و رو مبل نشستم و مشغول خوردن شدم..
نگاهم خورد به گوشیم.
یاد شماره تهیونگ افتادم.. کاغذش هنوز تو کیفم بود.کاغذش هنوز تو کیفم بود.
لبخند خبيثي زدم
بلند شدم رفتم شمارشو از کیفم در آوردم
یه سیمکارت تازه هم داشتم که ازش استفاده نکرده بودم. گوشیم دو سیمکارته بود اونو هم زدم تو گوشیم
رو مبل نشستم و شمارشو سیو کردم.
براش اسمس نوشتم: "سلام دوست قديمي
و به صفحه ام زبون درازي کردم و براش سند در حالیکه غذا میخوردم منتظر جوابش شدم اما جوابی نداد.
انتظار خیلی طولانی شده بود.
باز براش نوشتم دیگه مارو تحویل نمیگیري؟"
اما بازم خيلي طول کشید و جواب نداد.
ای بابا...
نمیدونم چرا اما با غم نوشتم دلم تنگ شده برات..براي آغوش گرمت براي مهربونيهات براي خنده هات براي دوست داشتن هات..کاش میشد برگشت به عقب نه؟ انگار اونجا محبت ها واقعي ترن"
باز جوابی ازش نیومد
هه ..
این دیگه کیه..
گوشي انداختم کنار و رفتم کمي رقص تمرین کردم و بعد خوابیدم.
صبح بابا زنگ زد.
بعد کلی حال و احوال گفت: امروز زنگ زده بودم تهیونگ.. یه چیزایی
میگفت.. هول کردم.
نکنه قضیه فروشگاه و دزدي رو گفته باشه؟
نامرد..
با صداي لرزوني گفتم چی میگفت؟
خداکنه نگفته باشه..
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
بابا-گفت لجباز شدي..عين دخترهاي ٤ ساله لج کردي و خدمتکارش برات خرید کرده خریدها رو پس فرستادي..
نفس راحتم رو دادم بیرون. اخ..
قلبم ریخت فك كردم دزدی رو گفته
تند گفتم: اهان...اون... در واقع..
فكري به سرم زد و تند :گفتم من نمیخوام بیشتر مزاحمشون بشم.. من خودم میتونم برای خودم خرید کنم و شما هم که به اندازه بهم پول
میدین.. من فقط نمیخوام بار اضافه اي رو دوش دیگران بذارم نرم خندید و گفت دختر خوب من... لج نكن.. من با تهیونگ حساب و کتاب میکنم. خرید میکنه بپذیر.. اينطوري خيلي بهتره.. تو تنبلي ميکني و
اينجوري حداقل خیالمون راحته همیشه همه چیز داري..
لبخند زدم و گفتم دست شما درد نکنه دیگه..ما تنبلیم؟
بابا خندید و گفت:کم نه..
خندیدم و گفتم: چشم.. فقط به خاطر شما.. بابا۔افرین دختر گل من... مراقب خودت باش... چشم..مامان و افشین رو ببوس.. خندید و گفت: باشه..خداحافظ عزیزم..
-خداحافظ..
و قطع کردم اوووف...
بد ترسیده بودما.. خدا بخیر کرد.
پس خيلي هم دهن لق نیست..
یه هفته گذشت و باز اول هفته شد.
انتظار داشتم در رو که باز میکنم مثل همیشه خریدها پشت در باشه
و اینبار به خاطر بابا میخواستم برشون دارم
تو خونه هم هیچی نداشتم...هیچی
در رو باز کردم اما..هيچي پشت در نبود
لبخند پر غیضی زدم خيلي عوضي هستي..يعني
در رو بستم به درك..
- ۱۷۳
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط