تهیونگ همون مافیای مغرور و بی رحم که حتی اسمش هم لرزه به
تهیونگ همون مافیای مغرور و بی رحم که حتی اسمش هم لرزه به جان بقیه مینداخت کسی که به عشق در نگاه اول اعتقاد نداشت و مسخره خطابش میکرد همون فرد در نگاه اول عاشق شد .
و الان قراره با کسی که قلب سنگیو اونو شکسته. و قلبی با شکوه وپر از عشق آغازه شده ازدواج کنه .
کت و شلوار مشکی رنگش باعث میشد که نفس ها در سینه حبس شوند و نگاه های خیره بر روی او بیشتر .
قطعا اهمیتی برای تهیونگ نداشت او فقط یه نفرو میدید المیرا همان دختری که قول داد همیشه از مافیاها متنفر بمونه چون اونا انسان نیستن فقط یه مشت حیوون درنده ن که میخوان بر دنیا تسلط داشته باشن و.
هیچ مفهومی هم از عشق بلد نیستن این دو با وجود تمام کدورت ها و سوه تفاهم هایی که نسبت به هم داشتند خودشان نفهمیدن در گیر عشقی شدن به نام
(( بازی با آتش ))
و اما بازی سرنوشت ممکن است چیز دیگری را بجای عشق برای این دو زوج رقم زده باشد شاید دردناک تر و رنج آور تر .
تهیونگ درحالی که داشت کراواتش را درست میکرد از سرتا پا نگاهی قدی به خودش در آینه انداخت .
فک کردن به اینکه بالاخره قراره با کسی که دوسش داره زندگی مشترکش با آن را آغاز کنه باعث میشد لبخندی در گوشه لبش پدیدار بشه .
بعد از اینکه برای آخرین بار نگاهی کامل و تمام کننده به خودش انداخت با ماشین پورشه به سمت آرایشگاهی که دخترکش بود رفت .
ماشین را جلوی ورودی آرایشگاه پارک کرد
عجیب بود چرا المیرا حتی یه زنگ براش نزد تا بگوید تهیونگ من آماده ام بیا دنبالم. پسر افکار منفی را از خودش دور کرد.
سعی کرد مرتب و آرام بنظر برسد
اما با جیغ آرایشگرهایی که داد میزدن عروس مرد. عروس مرد
سریع درو باز کرد بعضی از آرایشگرها با تعجب و بعضی ها یا غش کرده بودن با داشتن گریه میکردن .
صورت تهیونگ که الان ناراحتی و عصبانیت موجزد داد زد
_اینجا چخبره. المیرا چیشده
+آقای تهیونگ. لطفا.لطفا به سمت آرایش و مزون لباس عروس برید میفهمید
تهیونگ با تمام دو به همون قسمت رفت وقتی درو باز کرد دید تن دخترکش پر خون و لباس عروسی که قرار بود روز خوشبختی اش باشد تبدیل شده به روز عذاش تهیونگ چاقویی که به شکم المیرا خورده بود رو در آورد روی دوتا پاهایش هجوم آورد و به صورت دخترکش که الان غرق خون و خراش های کوچک بود خیره شده بود .
_المیرا دختر کوچولوم بگو که این واقعیت نداره نه. بگو شوخی میکنی خواهش میکنم المیرا(. با گریه )
پسرک تن امیرا روبه آغوش کشید گویی که آخرین آغوش آن است و آخرین باری است که میتواند بوی دلگرم و مست آور دختر را وارد ریه های خود کند.
_قسم میخورم که انتقامت رو میگیرم اینو بهت قول میدم ملودی من شاید در این دنیا نتوانستیم مال هم دیگه باشیم. اما در دنیای بعدی پیدات خواهم کرد و نمیذارم داستان عشق افسانه ایمون اینجوری به تمام برسه .
*پایان *
و الان قراره با کسی که قلب سنگیو اونو شکسته. و قلبی با شکوه وپر از عشق آغازه شده ازدواج کنه .
کت و شلوار مشکی رنگش باعث میشد که نفس ها در سینه حبس شوند و نگاه های خیره بر روی او بیشتر .
قطعا اهمیتی برای تهیونگ نداشت او فقط یه نفرو میدید المیرا همان دختری که قول داد همیشه از مافیاها متنفر بمونه چون اونا انسان نیستن فقط یه مشت حیوون درنده ن که میخوان بر دنیا تسلط داشته باشن و.
هیچ مفهومی هم از عشق بلد نیستن این دو با وجود تمام کدورت ها و سوه تفاهم هایی که نسبت به هم داشتند خودشان نفهمیدن در گیر عشقی شدن به نام
(( بازی با آتش ))
و اما بازی سرنوشت ممکن است چیز دیگری را بجای عشق برای این دو زوج رقم زده باشد شاید دردناک تر و رنج آور تر .
تهیونگ درحالی که داشت کراواتش را درست میکرد از سرتا پا نگاهی قدی به خودش در آینه انداخت .
فک کردن به اینکه بالاخره قراره با کسی که دوسش داره زندگی مشترکش با آن را آغاز کنه باعث میشد لبخندی در گوشه لبش پدیدار بشه .
بعد از اینکه برای آخرین بار نگاهی کامل و تمام کننده به خودش انداخت با ماشین پورشه به سمت آرایشگاهی که دخترکش بود رفت .
ماشین را جلوی ورودی آرایشگاه پارک کرد
عجیب بود چرا المیرا حتی یه زنگ براش نزد تا بگوید تهیونگ من آماده ام بیا دنبالم. پسر افکار منفی را از خودش دور کرد.
سعی کرد مرتب و آرام بنظر برسد
اما با جیغ آرایشگرهایی که داد میزدن عروس مرد. عروس مرد
سریع درو باز کرد بعضی از آرایشگرها با تعجب و بعضی ها یا غش کرده بودن با داشتن گریه میکردن .
صورت تهیونگ که الان ناراحتی و عصبانیت موجزد داد زد
_اینجا چخبره. المیرا چیشده
+آقای تهیونگ. لطفا.لطفا به سمت آرایش و مزون لباس عروس برید میفهمید
تهیونگ با تمام دو به همون قسمت رفت وقتی درو باز کرد دید تن دخترکش پر خون و لباس عروسی که قرار بود روز خوشبختی اش باشد تبدیل شده به روز عذاش تهیونگ چاقویی که به شکم المیرا خورده بود رو در آورد روی دوتا پاهایش هجوم آورد و به صورت دخترکش که الان غرق خون و خراش های کوچک بود خیره شده بود .
_المیرا دختر کوچولوم بگو که این واقعیت نداره نه. بگو شوخی میکنی خواهش میکنم المیرا(. با گریه )
پسرک تن امیرا روبه آغوش کشید گویی که آخرین آغوش آن است و آخرین باری است که میتواند بوی دلگرم و مست آور دختر را وارد ریه های خود کند.
_قسم میخورم که انتقامت رو میگیرم اینو بهت قول میدم ملودی من شاید در این دنیا نتوانستیم مال هم دیگه باشیم. اما در دنیای بعدی پیدات خواهم کرد و نمیذارم داستان عشق افسانه ایمون اینجوری به تمام برسه .
*پایان *
- ۳۲۷
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط