part
part 2
🍥🎀#Stepfather
🍥🍒
#Stepfather
#Part2
وارد خونه شد. خدمتکار رو دید که با یه دختر بچه که لباس پشمی پوشیده بود تو بغلش بهش تعظیم کرد. تعجبش بیشتر شده بود مگه پدرش نگفت یه پسره.. پس چرا .. لعنتی زیر لب فرستاد .
خدمتکار نزدیک شدو بچرو روی زمین گذاشت.
خدمتکار:«جناب کیم بزرگ دستور دادن بچرو به شما بسپرم. ».
تهیونگ سری تکون داد و به خدمتکار اشاره کرد که میتونه بره با اخمی غلیظ به بچه که با یه تیکه بزرگ شکلات کل صورت و لباسش رو کثیف کرده خیره شد.
بچه چشمای بزرگی داشت سیاه مثل یه سیاه چاله ای بزرگ.. میشه گفت تهیونگ تو نگاه اول به، چشماش غرق شد.. حس بد و چندشی از خودش یا از بچه یا هر حسی که باهاش کلنجار می رفت داشت.
بچه بهش نزدیک شد با دست کثیفش که شکلاتی شده بود کت سیاه مرد رو گرفت تا اونواز بودنش آگاه کنه.
تهیونگ سریع بچه رو با دستش پس زد باعث شد روی زمین بیوفته و با خشم به لباسش که الان با شکلات کثیف شده بود نگاه کرد لعنتی به وضعش فرستاد.
تهیونگ:«بچه ای پرو... چطور جرعت میکنی با دست کثیفت بهم دست بزنی!؟ »
با چشمای پر و لباس آویزون به مرد خیره شده بود از رو زمین بلند شد و روی پاهای کوچولوش وایساد به دستاش نگاه کرد و بعد به لباس مرد.
تهیونگ اوفی کلافه کشید کنارش زانو زد.
تهیونگ:«خیلی خب.. بگو ببینم اسمت چیه؟ »
کمی فک کردو اروم زمزمه کرد.
... :کوکی.. جئون کوکی..
تهیونگ سری تکون داد و بلند شد از استین لباس پشمی بچه گرفت و اروم دنبال خودش سمت حموم کشوند.
تهیونگ:«از این به بعد نباید لباستو کثیف کنی! قانون اوله!»
-----------------------------------
لباسای بچرو در اورد. اما این واسه کسی مثل تهیونگ بد بود.. خیلی بد.. شلوارشم در اورد.. و بله برای چندمین بار امروز شوکه شد.. بچه ای که فک میکرد دختره،پسر بود اهی از کلافگی کشید. در کنترل خودش بچرو داخل وان پر شده قرار داد و شروع به شستم شکلات از روی صورت و دستای پسر کرد
بعد نیم ساعتی که برای تهیونگ مثل برزخ گذشت پسرو حوله پیچ کردو بغل گرفت سمت اتاق خودش رفت اه لعنت به این شانس الان چی باید بهش می پوشوند؟..
بچرو روی تخت گذاشت. و سمت کمد رفت با چشمای گشاد به کمد عزیزش خیره شد.. نمی تونست چیزی بگه نصف کمدش پرشده بود از لباس و وسایل اون بچه؟ نیومده همه ای خونشو واسه خودش کرده؟ با کلافگی یکی از لباس های بچه رو برداشت و سمتش رفت تنش کرد.
تهیونگ:«گشنته؟ ».
کوک:«کوکو.. گشنشه »
#ادناپلئون🍥🎀
🍥🎀#Stepfather
🍥🍒
#Stepfather
#Part2
وارد خونه شد. خدمتکار رو دید که با یه دختر بچه که لباس پشمی پوشیده بود تو بغلش بهش تعظیم کرد. تعجبش بیشتر شده بود مگه پدرش نگفت یه پسره.. پس چرا .. لعنتی زیر لب فرستاد .
خدمتکار نزدیک شدو بچرو روی زمین گذاشت.
خدمتکار:«جناب کیم بزرگ دستور دادن بچرو به شما بسپرم. ».
تهیونگ سری تکون داد و به خدمتکار اشاره کرد که میتونه بره با اخمی غلیظ به بچه که با یه تیکه بزرگ شکلات کل صورت و لباسش رو کثیف کرده خیره شد.
بچه چشمای بزرگی داشت سیاه مثل یه سیاه چاله ای بزرگ.. میشه گفت تهیونگ تو نگاه اول به، چشماش غرق شد.. حس بد و چندشی از خودش یا از بچه یا هر حسی که باهاش کلنجار می رفت داشت.
بچه بهش نزدیک شد با دست کثیفش که شکلاتی شده بود کت سیاه مرد رو گرفت تا اونواز بودنش آگاه کنه.
تهیونگ سریع بچه رو با دستش پس زد باعث شد روی زمین بیوفته و با خشم به لباسش که الان با شکلات کثیف شده بود نگاه کرد لعنتی به وضعش فرستاد.
تهیونگ:«بچه ای پرو... چطور جرعت میکنی با دست کثیفت بهم دست بزنی!؟ »
با چشمای پر و لباس آویزون به مرد خیره شده بود از رو زمین بلند شد و روی پاهای کوچولوش وایساد به دستاش نگاه کرد و بعد به لباس مرد.
تهیونگ اوفی کلافه کشید کنارش زانو زد.
تهیونگ:«خیلی خب.. بگو ببینم اسمت چیه؟ »
کمی فک کردو اروم زمزمه کرد.
... :کوکی.. جئون کوکی..
تهیونگ سری تکون داد و بلند شد از استین لباس پشمی بچه گرفت و اروم دنبال خودش سمت حموم کشوند.
تهیونگ:«از این به بعد نباید لباستو کثیف کنی! قانون اوله!»
-----------------------------------
لباسای بچرو در اورد. اما این واسه کسی مثل تهیونگ بد بود.. خیلی بد.. شلوارشم در اورد.. و بله برای چندمین بار امروز شوکه شد.. بچه ای که فک میکرد دختره،پسر بود اهی از کلافگی کشید. در کنترل خودش بچرو داخل وان پر شده قرار داد و شروع به شستم شکلات از روی صورت و دستای پسر کرد
بعد نیم ساعتی که برای تهیونگ مثل برزخ گذشت پسرو حوله پیچ کردو بغل گرفت سمت اتاق خودش رفت اه لعنت به این شانس الان چی باید بهش می پوشوند؟..
بچرو روی تخت گذاشت. و سمت کمد رفت با چشمای گشاد به کمد عزیزش خیره شد.. نمی تونست چیزی بگه نصف کمدش پرشده بود از لباس و وسایل اون بچه؟ نیومده همه ای خونشو واسه خودش کرده؟ با کلافگی یکی از لباس های بچه رو برداشت و سمتش رفت تنش کرد.
تهیونگ:«گشنته؟ ».
کوک:«کوکو.. گشنشه »
#ادناپلئون🍥🎀
- ۱.۱k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط