Part
Part =3
وقتی سه نفر به خانه برگشتند، خانه تاریک و به ظاهر خالی بود. تهیونگ با تعجب پرسید:
"همه رفتن؟" که ناگهان چراغها روشن شد و جمعیت هورا کشید: "سورپرایز! تولدت مبارک!"
تهیونگ یکه خورد و دستش را روی سینهاش گذاشت. چشمانش از دکوراسیون رنگارنگ و صورتهای خندان دوستانش به جونگکوک و
جونگکوک چرخید، که با نگاههای پر از انتظار و کمی اضطراب به او مینگریستند.
اولین واکنشش نه
"ممنون"، که یک خندهی عمیق و از ته دل بود. بعد با چشمانی که کمی براق شده بود، گفت:
"شما... واقعاً منو گول زدین." لحنش آکنده از حیرت و قدردانی بود، بدون هیچ اثری از آن سردیِ چند روز گذشته.
.................
وقتی سه نفر به خانه برگشتند، خانه تاریک و به ظاهر خالی بود. تهیونگ با تعجب پرسید:
"همه رفتن؟" که ناگهان چراغها روشن شد و جمعیت هورا کشید: "سورپرایز! تولدت مبارک!"
تهیونگ یکه خورد و دستش را روی سینهاش گذاشت. چشمانش از دکوراسیون رنگارنگ و صورتهای خندان دوستانش به جونگکوک و
جونگکوک چرخید، که با نگاههای پر از انتظار و کمی اضطراب به او مینگریستند.
اولین واکنشش نه
"ممنون"، که یک خندهی عمیق و از ته دل بود. بعد با چشمانی که کمی براق شده بود، گفت:
"شما... واقعاً منو گول زدین." لحنش آکنده از حیرت و قدردانی بود، بدون هیچ اثری از آن سردیِ چند روز گذشته.
.................
- ۱.۶k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط