قشنگ ترین اشتباه پارت
قشنگ ترین اشتباه پارت ²⁹
خلاصه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم....
اصلا مهمونی ساعت چنده ؟!
پرسیدم....
+ جیمینا ؟!
_ هوم ؟!
+ مهمونی ساعت چنده ؟!
_ ³⁰ : ⁹ برا چی ؟!
+ ساعت ⁷ عه دیرمون نشه !!
_ اگه زود خرید کنی دیر نمیشه !!
+ اوکی حالا انگار من گفتم بیایم خرید....
_ هه....
تا وقتی که رسیدیم هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد....
+ خب دیگه بریم !!
_ بذار ماسکمو بزنم....
+ حالا نزن چی میشه ؟!
_ نباید چهرم مشخص باشه !! (جدی)
+ آها....
_ خب دیگه بریم !!
* پرش زمانی *
تقریبا تمام مغازه ها رو گشتیم ولی هیچی باب دلم نبود....
جیمین بدبخت همینطور مثل جوجه اردک زشت پشت سرم میومد....بیچاره !!
خب چیکار کنم من سلیقم خاصه....
اصلا همینه که هست....من کره مریخم برم اون باید بیاد !!
حین گشتن چشمم به یه لباس خوشگل توی ویترین یه مغازه افتاد....
محوش شده بودم و داشتم نگاه میکردم که جبمین گفت....
_ بسه دیگه....
بیا بریم !!
+ جیمین بیا اینجا !!
اومد کنارم وایساد و به لباسه اشاره کردم و گفتم....
+ من همینو میخوام !!
_ عمرا....
+ چی ؟! چرا آخه ؟!
_ همینطوریشم لباسه تو مانکن بازه حالا فکر کن تو بپوشیش....کل بدنت میریزه بیرون !! (عصبی)
+ چه اشکالی داره ؟!
من میخوامش همین که گفتم !!
_ انقد زود قانون ⁵ رو یادت رفت ؟!
+ آره یادم رفت که چی ؟!
نفس عمیق و پر حرصی کشید و گفت....
_ خیلی خب باشه....
میخرم اما من میدونم و تو !!
+ آخ جون !!
وارد مغازه شدیم و به فروشنده گفتم لباس رو برام بیاره....
آخه حیف بود....خیلی خوشگل بود !!
پیراهن مخملی زرشکی نسبتا کوتاه بود که مطمئن بودم بهم میاد....
فقط قسمتی از پاهام و چاک سی/ نم ازش معلوم بود همین....حالا نمیدونم جیمین چش شده بود که نمیخرید و گیر میداد ؟!
پرو کردم و نگاهی به خودم تو آینه انداختم....
اندازه ی اندازه بود....انگار مخصوص خودم دوخته شده بود !!
بعد از حساب کردن از مغازه خارج شدیم....
لامصب خیلیم گرون بود....تازه این اول رابطه ست جیمین با این خرجی که من دارم چجوری میخواد ادامه بده ؟!
ادامه دارد....
¹⁸ لایک
خلاصه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم....
اصلا مهمونی ساعت چنده ؟!
پرسیدم....
+ جیمینا ؟!
_ هوم ؟!
+ مهمونی ساعت چنده ؟!
_ ³⁰ : ⁹ برا چی ؟!
+ ساعت ⁷ عه دیرمون نشه !!
_ اگه زود خرید کنی دیر نمیشه !!
+ اوکی حالا انگار من گفتم بیایم خرید....
_ هه....
تا وقتی که رسیدیم هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد....
+ خب دیگه بریم !!
_ بذار ماسکمو بزنم....
+ حالا نزن چی میشه ؟!
_ نباید چهرم مشخص باشه !! (جدی)
+ آها....
_ خب دیگه بریم !!
* پرش زمانی *
تقریبا تمام مغازه ها رو گشتیم ولی هیچی باب دلم نبود....
جیمین بدبخت همینطور مثل جوجه اردک زشت پشت سرم میومد....بیچاره !!
خب چیکار کنم من سلیقم خاصه....
اصلا همینه که هست....من کره مریخم برم اون باید بیاد !!
حین گشتن چشمم به یه لباس خوشگل توی ویترین یه مغازه افتاد....
محوش شده بودم و داشتم نگاه میکردم که جبمین گفت....
_ بسه دیگه....
بیا بریم !!
+ جیمین بیا اینجا !!
اومد کنارم وایساد و به لباسه اشاره کردم و گفتم....
+ من همینو میخوام !!
_ عمرا....
+ چی ؟! چرا آخه ؟!
_ همینطوریشم لباسه تو مانکن بازه حالا فکر کن تو بپوشیش....کل بدنت میریزه بیرون !! (عصبی)
+ چه اشکالی داره ؟!
من میخوامش همین که گفتم !!
_ انقد زود قانون ⁵ رو یادت رفت ؟!
+ آره یادم رفت که چی ؟!
نفس عمیق و پر حرصی کشید و گفت....
_ خیلی خب باشه....
میخرم اما من میدونم و تو !!
+ آخ جون !!
وارد مغازه شدیم و به فروشنده گفتم لباس رو برام بیاره....
آخه حیف بود....خیلی خوشگل بود !!
پیراهن مخملی زرشکی نسبتا کوتاه بود که مطمئن بودم بهم میاد....
فقط قسمتی از پاهام و چاک سی/ نم ازش معلوم بود همین....حالا نمیدونم جیمین چش شده بود که نمیخرید و گیر میداد ؟!
پرو کردم و نگاهی به خودم تو آینه انداختم....
اندازه ی اندازه بود....انگار مخصوص خودم دوخته شده بود !!
بعد از حساب کردن از مغازه خارج شدیم....
لامصب خیلیم گرون بود....تازه این اول رابطه ست جیمین با این خرجی که من دارم چجوری میخواد ادامه بده ؟!
ادامه دارد....
¹⁸ لایک
- ۱۱.۵k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط