{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ButYou

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌
#P‌a‌r‌t‌²³

ویو بورا:
بعد از اصرار شدید دورا لباسام رو پوشیدم و میکاپ کردم و زدیم به دل جاده.....
هرچی میپرسیدم دورا چیزی نمیگفت و روی رانندگیش تمرکز کرده بود.....
با خارج شدن از شهر....
صبرم تموم شد....
+میشه بگی داریم کجا میریم؟
&هیسسسسس
+هوففففففففففففففففففففففففففف
به یه ویلا رسیدیم....
داشتم شک میکردم و نمیتونستم افکارم رو کنترل کنم.....
بعد از اینکه دورا مسیج هاشو داد از ماشین پیاده شدیم.....
از دروازه های ویلا رد شدیم و بهدر اصلی رسیدیم.......
&من میرم گوشیمو بیارم تو برو تو
+چی؟
همونطور که میدویید سمت دروازه و ماشین داد زد...
&برو تو
گوشه در باز بود و منم رفتم داخل.....
تاریک تاریک بود....
هیچی نمیدیدم.....
به داخل که قدم برداشتم.....
دونه دونه برق ها روشن میشد....
و به راهرویی که با گل تزیین شده بود و داشتم داخلش راه میرفتم نگاه کردم......
آروم آروم رفتم داخل.....
که در آخر تمام نور ها روشن شد....
و کسی که دیدم باعث تعجبم شد.....
ته با یه دسته گل خیلی بزرگ رو به روم ایستاد....
دیدگاه ها (۰)

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌²⁴جلوم زانو زد و دسته گل رو بالا گر...

دلم یه عالمه قرار مدار با دوستام میخواد....

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌²²ویو ته:من از ۵ سال پیش عاشق بورا ...

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌²¹تا یک هفته بخاطر اینکه بهم دروغ گ...

[♡part¹²♡]بعد چند دقیقه کمکش کردم بشینه تو ماشین،ماشین رو رو...

پرنسس کوچولوی من پارت 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط