از میان زباله ها پارت ۱
از میان زباله ها پارت ۱
لیوان کنار دستشو محکم به زمین کوبید و با خشم فریاد زد:
برو بیرون تنهام بذار
شهروز سرشو پایین انداخت و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت دختر عصبانی روی صندلی میز تحریر نشست و سرش رو بین دستاش گرفت همه ی خاطرات این چند وقت از جلوی چشماش رد شد دقیقا یک سال و ۸ ماه و ۱۷ روز از اون روز کذایی میگذشت تازه از خواب بیدار شده بود که موبایلش زنگ زد گوشی رو برداشت:
سلام
صدای شاد مرد پشت خط هیجانو به رگاش تزریق کرد:
به به سلام تینا خانم هستی بریم سینما؟
-سلام آقای همسر هستم شدید
+نیم ساعت دیگه جلو درم اومدی که اومدی نیومدی تنها میرم
خندید:
تهدید تو خالی
نامزدش هم خندید:
تنها کاری که از دستم برمیاد
-میدونم
+پس منتظرم
-باش تا علف زیر پات سبز بشه
+خیلی پررویی
-میدونم
+دیوونه فعلا
-فعلا
گوشی رو قطع کرد و با ی حوله پرید تو حموم و ی دوش ده دقیقه ای گرفت و بیرون اومد و نشست جلوی آینه ده دقیقه طول کشید تا موهای مشکی بلندشو خشک کرد و پشت سرش بست و با ی کلیپس کوچیک بالای سرش جمع کرد و از جاش بلند شد و رفت سمت کمد دیواری که گوشه ی سمت راست اتاق بود و در قهوه ای رنگشو باز کرد ی مانتوی قهوه ای با شلوار و شال کرمی برداشت و دوباره جلوی آینه نشست یکم کرم پودر به پوست سبزه اش زد و یک درجه روشنش کرد مژه های فر و بلندشو با ریمل بلندتر کرد و با ی خط چشم گربه ای باریک چشم های درشت مشکی رنگ بادومیشو کشیده تر کرد با ی مداد مشکی ابروهای نازک و کم پشتشو پهن و پرپشت کرد با کمی روژ گونه مسی گونه های تپلشو کمی کشیده کرد و اخر هم ی روژ جیگری لبای قلوه ایشو درشت تر کرد و بعد از ی چک نهایی ازجاش بلند شد و لباساشو پوشید کیف چرم قهوه ایشو با ی کفش قهوه ای پاشنه ۷ سانتی از تو کمد بیرون اورد و گوشی و کلیدشو همراه کیف پولش تو کیف دستیش جا داد و از در بیرون رفت مادرش که روی مبل فیروزه ای رنگ وسط سالن روبروی تلویزیون نشسته بود نگاه عمیقی بهش انداخت:
چه خوشگل شده دخمل؟کجا میری؟
خودشو لوس کرد:
میسی مامان قشنگم دارم با شهروز میرم سینما
+احیانا شام هم خونه نمیای دیگه؟
-احیانا نه
+خوشبحال شما خانم
خندید:
خب تو و بابا هم بیاین تیام که رفته سبزوار
+نه عزیزم مزاحم شما جوونا نمیشیم خودتون برید خوش بگذره
-بخدا جدی میگم شهروز هم خوشحال میشه سینما نمیخواین نیاین ولی رستوران با هم بریم(صداشو مظلوم کرد) لطفاااا
مادرش خندید:
لوس نکن خودتو با بابات حرف میزنم خبر میدم
-نه دیگه نشد ما میریم رستوران من لوکیشن میفرستم بیاین بهونه هم نداریم
قبل از اینکه مادرش جوابشو بده زنگ در خونه بصدا در اومد و تینا بیرون رفت و اجازه ی هیچ اعتراضی نداد #رمان_از_میان_زباله_ها
لیوان کنار دستشو محکم به زمین کوبید و با خشم فریاد زد:
برو بیرون تنهام بذار
شهروز سرشو پایین انداخت و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت دختر عصبانی روی صندلی میز تحریر نشست و سرش رو بین دستاش گرفت همه ی خاطرات این چند وقت از جلوی چشماش رد شد دقیقا یک سال و ۸ ماه و ۱۷ روز از اون روز کذایی میگذشت تازه از خواب بیدار شده بود که موبایلش زنگ زد گوشی رو برداشت:
سلام
صدای شاد مرد پشت خط هیجانو به رگاش تزریق کرد:
به به سلام تینا خانم هستی بریم سینما؟
-سلام آقای همسر هستم شدید
+نیم ساعت دیگه جلو درم اومدی که اومدی نیومدی تنها میرم
خندید:
تهدید تو خالی
نامزدش هم خندید:
تنها کاری که از دستم برمیاد
-میدونم
+پس منتظرم
-باش تا علف زیر پات سبز بشه
+خیلی پررویی
-میدونم
+دیوونه فعلا
-فعلا
گوشی رو قطع کرد و با ی حوله پرید تو حموم و ی دوش ده دقیقه ای گرفت و بیرون اومد و نشست جلوی آینه ده دقیقه طول کشید تا موهای مشکی بلندشو خشک کرد و پشت سرش بست و با ی کلیپس کوچیک بالای سرش جمع کرد و از جاش بلند شد و رفت سمت کمد دیواری که گوشه ی سمت راست اتاق بود و در قهوه ای رنگشو باز کرد ی مانتوی قهوه ای با شلوار و شال کرمی برداشت و دوباره جلوی آینه نشست یکم کرم پودر به پوست سبزه اش زد و یک درجه روشنش کرد مژه های فر و بلندشو با ریمل بلندتر کرد و با ی خط چشم گربه ای باریک چشم های درشت مشکی رنگ بادومیشو کشیده تر کرد با ی مداد مشکی ابروهای نازک و کم پشتشو پهن و پرپشت کرد با کمی روژ گونه مسی گونه های تپلشو کمی کشیده کرد و اخر هم ی روژ جیگری لبای قلوه ایشو درشت تر کرد و بعد از ی چک نهایی ازجاش بلند شد و لباساشو پوشید کیف چرم قهوه ایشو با ی کفش قهوه ای پاشنه ۷ سانتی از تو کمد بیرون اورد و گوشی و کلیدشو همراه کیف پولش تو کیف دستیش جا داد و از در بیرون رفت مادرش که روی مبل فیروزه ای رنگ وسط سالن روبروی تلویزیون نشسته بود نگاه عمیقی بهش انداخت:
چه خوشگل شده دخمل؟کجا میری؟
خودشو لوس کرد:
میسی مامان قشنگم دارم با شهروز میرم سینما
+احیانا شام هم خونه نمیای دیگه؟
-احیانا نه
+خوشبحال شما خانم
خندید:
خب تو و بابا هم بیاین تیام که رفته سبزوار
+نه عزیزم مزاحم شما جوونا نمیشیم خودتون برید خوش بگذره
-بخدا جدی میگم شهروز هم خوشحال میشه سینما نمیخواین نیاین ولی رستوران با هم بریم(صداشو مظلوم کرد) لطفاااا
مادرش خندید:
لوس نکن خودتو با بابات حرف میزنم خبر میدم
-نه دیگه نشد ما میریم رستوران من لوکیشن میفرستم بیاین بهونه هم نداریم
قبل از اینکه مادرش جوابشو بده زنگ در خونه بصدا در اومد و تینا بیرون رفت و اجازه ی هیچ اعتراضی نداد #رمان_از_میان_زباله_ها
- ۸.۱k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط