درخواستی تهیونگ
درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: «زیر آوارِ قلبم»
از لحظهای که وارد اون مهمونی شدم، نگاهم بهش گره خورد.
تهیونگ.
همون که لبخندش با طلوع خورشید برابری میکرد و نگاهش مثل شب، عمیق و ساکت بود.
من همیشه آدمی بودم که حواسم به همهچیز بود، اما اون شب... همهچیز فراموشم شد.
اون شب، شروع قصهای بود که پایانش هنوز تو قلبم میلرزه.
تهیونگ منو خواست.
نه از اون خواستنهایی که یه نفر رو برای یه مدتی میخواد.
تهیونگ منو تمام و کمال میخواست.
گفت که با من زندگیش رو از نو شروع میکنه.
من؟
من باور کردم.
چون وقتی نگاهش میکردم، هیچ شکی نداشتم.
اما نمیدونستم تهیونگ، سایههایی پشت چشمهاش داره که هیچ نوری بهش نفوذ نمیکنه...
---
شش ماه بعد از آشناییمون، همهچیز بهم ریخت.
یه شب سرد زمستونی، برگشتم خونه و درو باز کردم و دیدم تهیونگ با یه دختر دیگه... لبخندی که روزی عاشقش بودم، حالا داشت قلبمو پاره میکرد.
من چیزی نگفتم. فقط ایستادم و نگاه کردم.
اون اسممو صدا زد.
"بذار توضیح بدم."
ولی صداش انگار از کیلومترها دورتر میاومد. انگار توی یه رویا بودم، یه کابوس زنده.
من رفتم، بدون حرف.
فقط چشمهام گریه نکرد... هنوز نه.
چون من از اون دخترایی نبودم که با یه خیانت فرو بریزم.
من قویتر از اینا بودم یا فکر میکردم که هستم.
روزای بعد، تهیونگ سعی کرد حرف بزنه.
تماس گرفت.
پیام داد.
ولی من مثل یه دیوار بودم.
سکوت.
چیزی که میدونستم بیشتر از هر داد و فریادی آزارش میده.
اما حتی اون سکوت هم آرومم نمیکرد.
چون تهیونگ کاری کرده بود که دیگه چیزی ازم نمونده بود.
فقط یه پوستهی خالی.
---
ماهها گذشت.
دیگه خبری ازش نبود. اما هر شب خوابش رو میدیدم.
صدای خندههاش، لمس دستهاش، گرمای نفسهاش... توی بیداری هم باهام بودن.
حتی آهنگهایی که گوش میدادم، بوی لباساش، عطرش، همهچیز مثل شبحی دورم میچرخید.
من خودمو توی کار خفه کردم.
پروژه پشت پروژه.
صبح زود بیدار میشدم، شبها تا دیر وقت میموندم اداره.
میخواستم فراموشش کنم.
اما تهیونگ مثل یه زخمه، یه زخم عمیق که هیچوقت نمیذاره یادت بره کی بودی.
کمکم، دیگه اشکهام خشک شد.
دیگه دلم نمیسوخت.
فقط یه خشم مونده بود.
یه خشم خالص.
و من اون خشم رو گرفتم و ساختمش.
از دل خاکسترهای اون رابطهی سوخته، دوباره خودمو بیرون کشیدم.
قویتر.
سردتر.
آماده برای انتقام.
ادامه دارد.....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: «زیر آوارِ قلبم»
از لحظهای که وارد اون مهمونی شدم، نگاهم بهش گره خورد.
تهیونگ.
همون که لبخندش با طلوع خورشید برابری میکرد و نگاهش مثل شب، عمیق و ساکت بود.
من همیشه آدمی بودم که حواسم به همهچیز بود، اما اون شب... همهچیز فراموشم شد.
اون شب، شروع قصهای بود که پایانش هنوز تو قلبم میلرزه.
تهیونگ منو خواست.
نه از اون خواستنهایی که یه نفر رو برای یه مدتی میخواد.
تهیونگ منو تمام و کمال میخواست.
گفت که با من زندگیش رو از نو شروع میکنه.
من؟
من باور کردم.
چون وقتی نگاهش میکردم، هیچ شکی نداشتم.
اما نمیدونستم تهیونگ، سایههایی پشت چشمهاش داره که هیچ نوری بهش نفوذ نمیکنه...
---
شش ماه بعد از آشناییمون، همهچیز بهم ریخت.
یه شب سرد زمستونی، برگشتم خونه و درو باز کردم و دیدم تهیونگ با یه دختر دیگه... لبخندی که روزی عاشقش بودم، حالا داشت قلبمو پاره میکرد.
من چیزی نگفتم. فقط ایستادم و نگاه کردم.
اون اسممو صدا زد.
"بذار توضیح بدم."
ولی صداش انگار از کیلومترها دورتر میاومد. انگار توی یه رویا بودم، یه کابوس زنده.
من رفتم، بدون حرف.
فقط چشمهام گریه نکرد... هنوز نه.
چون من از اون دخترایی نبودم که با یه خیانت فرو بریزم.
من قویتر از اینا بودم یا فکر میکردم که هستم.
روزای بعد، تهیونگ سعی کرد حرف بزنه.
تماس گرفت.
پیام داد.
ولی من مثل یه دیوار بودم.
سکوت.
چیزی که میدونستم بیشتر از هر داد و فریادی آزارش میده.
اما حتی اون سکوت هم آرومم نمیکرد.
چون تهیونگ کاری کرده بود که دیگه چیزی ازم نمونده بود.
فقط یه پوستهی خالی.
---
ماهها گذشت.
دیگه خبری ازش نبود. اما هر شب خوابش رو میدیدم.
صدای خندههاش، لمس دستهاش، گرمای نفسهاش... توی بیداری هم باهام بودن.
حتی آهنگهایی که گوش میدادم، بوی لباساش، عطرش، همهچیز مثل شبحی دورم میچرخید.
من خودمو توی کار خفه کردم.
پروژه پشت پروژه.
صبح زود بیدار میشدم، شبها تا دیر وقت میموندم اداره.
میخواستم فراموشش کنم.
اما تهیونگ مثل یه زخمه، یه زخم عمیق که هیچوقت نمیذاره یادت بره کی بودی.
کمکم، دیگه اشکهام خشک شد.
دیگه دلم نمیسوخت.
فقط یه خشم مونده بود.
یه خشم خالص.
و من اون خشم رو گرفتم و ساختمش.
از دل خاکسترهای اون رابطهی سوخته، دوباره خودمو بیرون کشیدم.
قویتر.
سردتر.
آماده برای انتقام.
ادامه دارد.....
- ۱۰.۵k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط