درخواستی جیمین
درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: "دختر نادیده گرفتهشده"
---
از بیرون، خانهی ما شبیه قصر بود.
دیوارهای سفید، پنجرههای بلند، نورهایی که شبها از لای پردهها بیرون میزد، و صدای خندهای گهگاه از پشت شیشهها شنیده میشد.
برای مردم، ما خانوادهای کامل بودیم. پدری ستاره، مادری مهربان، پسری بااستعداد و... دختری که کسی بهدرستی او را نمیشناخت.
من سورا هستم.
دختر پارک جیمین.
شاید اسمش را بشناسید؛ خواننده، رقصنده، کسی که میلیونها نفر آرزوی دیدنش را دارند. اما برای من، او فقط پدرم بود. و همین دردناکترین بخش ماجرا بود.
از همان کودکی، فهمیدم که باید ساکت باشم. یاد گرفتم صدای قدمهایم را آرام کنم، در حضور دیگران لبخند بزنم، حتی وقتی بغض در گلویم گره میخورد. چون دیده نمیشدم.
یا اگر دیده میشدم، فقط در مقایسه بود:
"جیهوان چقدر خوب مینوازد!
دیدی چطور آواز میخواند؟"
"جیهوان مثل باباشه!".
من اما... من فقط "دختر جیمین" بودم.
نه بیشتر.
در تولدها، اگر هدیهای برایم بود، دو برابرش برای جیهوان بود.
اگر مریض میشدم، مادر پرستاریام میکرد، پدر شاید فقط پیامک میداد.
اگر جیهوان عطسه میکرد، پدر بلیت کنسرتش را کنسل میکرد.
خودم را قایم کرده بودم پشت نقاشیها، شعرها، صداهایی که هیچوقت شنیده نشد. میدانستم استعداد دارم، ولی هیچکس حتی نپرسید علاقهام چیست.
---
سالی که وارد دبیرستان شدم، تصمیم گرفتم خودم را به پدرم ثابت کنم.
در مسابقهی استعدادیابی مدرسه، قطعهای نوشتم.
با ترس و لرز رفتم روی صحنه.
همه سکوت کرده بودند.
من خواندم.
با صدایی لرزان ولی از ته دل.
وقتی تمام شد، جمعیت ایستاد و تشویق کرد.
معلمها به گریه افتادند.
وقتی به خانه برگشتم، چشم انتظار نشستم. منتظر بودم مادرم بپرسد
"چطور شد؟"
یا پدرم بگوید
"صداتو ضبط کردی؟". ولی نه.
شام سرد شد، حرفها زده شد، ولی کسی نپرسید.
جیهوان اما تعریف کرد که در تمرین موسیقی مدرسه، قطعهای پیچیده را بهخوبی نواخته.
همه خوشحال شدند. پدر گفت:
"در آینده حتماً با هم روی صحنه میریم، پسر!"
و من؟
لبخند زدم.
مثل همیشه.
با قلبی ترکخورده.
ادامه دارد.....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: "دختر نادیده گرفتهشده"
---
از بیرون، خانهی ما شبیه قصر بود.
دیوارهای سفید، پنجرههای بلند، نورهایی که شبها از لای پردهها بیرون میزد، و صدای خندهای گهگاه از پشت شیشهها شنیده میشد.
برای مردم، ما خانوادهای کامل بودیم. پدری ستاره، مادری مهربان، پسری بااستعداد و... دختری که کسی بهدرستی او را نمیشناخت.
من سورا هستم.
دختر پارک جیمین.
شاید اسمش را بشناسید؛ خواننده، رقصنده، کسی که میلیونها نفر آرزوی دیدنش را دارند. اما برای من، او فقط پدرم بود. و همین دردناکترین بخش ماجرا بود.
از همان کودکی، فهمیدم که باید ساکت باشم. یاد گرفتم صدای قدمهایم را آرام کنم، در حضور دیگران لبخند بزنم، حتی وقتی بغض در گلویم گره میخورد. چون دیده نمیشدم.
یا اگر دیده میشدم، فقط در مقایسه بود:
"جیهوان چقدر خوب مینوازد!
دیدی چطور آواز میخواند؟"
"جیهوان مثل باباشه!".
من اما... من فقط "دختر جیمین" بودم.
نه بیشتر.
در تولدها، اگر هدیهای برایم بود، دو برابرش برای جیهوان بود.
اگر مریض میشدم، مادر پرستاریام میکرد، پدر شاید فقط پیامک میداد.
اگر جیهوان عطسه میکرد، پدر بلیت کنسرتش را کنسل میکرد.
خودم را قایم کرده بودم پشت نقاشیها، شعرها، صداهایی که هیچوقت شنیده نشد. میدانستم استعداد دارم، ولی هیچکس حتی نپرسید علاقهام چیست.
---
سالی که وارد دبیرستان شدم، تصمیم گرفتم خودم را به پدرم ثابت کنم.
در مسابقهی استعدادیابی مدرسه، قطعهای نوشتم.
با ترس و لرز رفتم روی صحنه.
همه سکوت کرده بودند.
من خواندم.
با صدایی لرزان ولی از ته دل.
وقتی تمام شد، جمعیت ایستاد و تشویق کرد.
معلمها به گریه افتادند.
وقتی به خانه برگشتم، چشم انتظار نشستم. منتظر بودم مادرم بپرسد
"چطور شد؟"
یا پدرم بگوید
"صداتو ضبط کردی؟". ولی نه.
شام سرد شد، حرفها زده شد، ولی کسی نپرسید.
جیهوان اما تعریف کرد که در تمرین موسیقی مدرسه، قطعهای پیچیده را بهخوبی نواخته.
همه خوشحال شدند. پدر گفت:
"در آینده حتماً با هم روی صحنه میریم، پسر!"
و من؟
لبخند زدم.
مثل همیشه.
با قلبی ترکخورده.
ادامه دارد.....
- ۱۳.۷k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط