اوای فنوت
اوای فنوت
Part =2
پادشاه با زحمت دستش رو تکون داد، انگار میخواست بگه "بیا نزدیکتر". تهیونگ صورتش رو نزدیک کرد. پدر با صدای بریدهبریده گفت:
"تهیونگ... پسر من... دیگه وقتشه... تو الان مرد شدی... ۱۷ سالت شده... من ۱۷ سالم بود که پادشاه شدم... تو هم..."
"من نمیخوام پادشاه بشم! میخوام تو بمونی!" تهیونگ دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره. اشکاش سرازیر شدن.
پادشاه لبخند زد. همون لبخندی که تهیونگ بچگیها وقتی میرفت شکار و برمیگشت میدید. یه لبخند آروم، پدرانه:
"همه ما یه روز میمیریم پسر من... مهم اینه که چی از خودمون به جا میذاریم... تو چی از خودت به جا میذاری؟"
تهیونگ جواب نداد. فقط گریه کرد.
پدر ادامه داد: "یادت باشه... توی قصر همه دوست نیستن... بعضیا مثل گرگ منتظرن یه روز پادشاه ضعیف بشه تا دریدنش... تو قوی باش... اما ظالم نه... مردم رو دوست داشته باش... اما ساده لوح نه..."
همین موقع در باز شد. یه خدمتکار اومد تو: "عالیجنابان، وزرا اومدن بیرون."
پادشاه با چشماش اشاره کرد به تهیونگ که بره بیرون. تهیونگ دست پدر رو بوسید و بلند شد. وقتی از اتاق میرفت، برگشت و یه نگاه به پدر انداخت. پدر چشماش رو بسته بود، انگار خوابیده.
تهیونگ نمیدونست این آخرین باریه که پدرش رو زنده میبینه.
---
شرطا:
لایک ۲۰
کامنت ۵
دنبال کننده ۲
بدون لایک و کامنت حرام است خواندن فیک😁😜
Part =2
پادشاه با زحمت دستش رو تکون داد، انگار میخواست بگه "بیا نزدیکتر". تهیونگ صورتش رو نزدیک کرد. پدر با صدای بریدهبریده گفت:
"تهیونگ... پسر من... دیگه وقتشه... تو الان مرد شدی... ۱۷ سالت شده... من ۱۷ سالم بود که پادشاه شدم... تو هم..."
"من نمیخوام پادشاه بشم! میخوام تو بمونی!" تهیونگ دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره. اشکاش سرازیر شدن.
پادشاه لبخند زد. همون لبخندی که تهیونگ بچگیها وقتی میرفت شکار و برمیگشت میدید. یه لبخند آروم، پدرانه:
"همه ما یه روز میمیریم پسر من... مهم اینه که چی از خودمون به جا میذاریم... تو چی از خودت به جا میذاری؟"
تهیونگ جواب نداد. فقط گریه کرد.
پدر ادامه داد: "یادت باشه... توی قصر همه دوست نیستن... بعضیا مثل گرگ منتظرن یه روز پادشاه ضعیف بشه تا دریدنش... تو قوی باش... اما ظالم نه... مردم رو دوست داشته باش... اما ساده لوح نه..."
همین موقع در باز شد. یه خدمتکار اومد تو: "عالیجنابان، وزرا اومدن بیرون."
پادشاه با چشماش اشاره کرد به تهیونگ که بره بیرون. تهیونگ دست پدر رو بوسید و بلند شد. وقتی از اتاق میرفت، برگشت و یه نگاه به پدر انداخت. پدر چشماش رو بسته بود، انگار خوابیده.
تهیونگ نمیدونست این آخرین باریه که پدرش رو زنده میبینه.
---
شرطا:
لایک ۲۰
کامنت ۵
دنبال کننده ۲
بدون لایک و کامنت حرام است خواندن فیک😁😜
- ۱۲.۶k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط