{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنیا:چرا باید ناراحت بشم؟خوب شاید چون... چون... یادته وقت

آنیا:چرا باید ناراحت بشم؟خوب شاید چون... چون... یادته وقتی بچه بودیم چقدر باهم دشمن بودیم؟
دامیان:خوب...
آنیا:ولی تو امسال... فرق کردی یعنی خیلی مهربون تر شدی... حتی از من دفاع کردی... از اون روز وقتی میبینمت قلبم به تپش میوفته... شاید مسخره اما من از بچگی میخواستم باهات دوست بشم، فقط تو همیشه فکر میکردی من ازت متنفرم.
دامیان:ببینم الان منظورت چیه؟!
آنیا:منظور من اینه که... دامیان دزمند، با همه ی اون کل کل ها، اذیت هات و مهربونی هات... دوستت دارم، اما تو انگار نمیخواهی بفهمی.
دامیان:آنیا من...
آنیا گوش نمیکند و از در خارج میشود.
دامیان خشکش زده است و نمیتواند دنبالش برود.
دیدگاه ها (۰)

استلا_پارت ۷مدرسه تعطیل شده بود و همه رفته بودند، آنیا یادش ...

استلا_پارت۶دامیان:نه... یعنی شاید... نمیدونم! تیلور:خواهش می...

استلا_ پارت۱ساعت ۷ صبح است. آنیا حالا ۱۵ ساله است و دارد به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط