استلا_پارت۹
استلا_پارت۹
چند روز میگذرد و آنیا هروقت دامیان را میبیند رو برمیگرداند. دامیان از این وضع ناراحت شده است و بالاخره روزی رسید که دامیان از این وضعیت خسته شد و وقتی آنیا را تنها در راهرو دید دست اورا گرفت.
دامیان:صبر کن!
آنیا:ولم کن! برو پیش دوست دخترت!
دامیان:من و اون جدا شدیم! آنیا من اون رو دوست ندارم، تورو دوست دارم!
آنیا:چ... چی...
دامیان آنیا را به دیوار تکیه میدهد.
دامیان:اگه اجازه بدی.... میخوام ثابتش کنم.
آنیا:چی...
دامیان:پس... دیگه نمیتونم برای اجازه ی تو صبر کنم...
چند روز میگذرد و آنیا هروقت دامیان را میبیند رو برمیگرداند. دامیان از این وضع ناراحت شده است و بالاخره روزی رسید که دامیان از این وضعیت خسته شد و وقتی آنیا را تنها در راهرو دید دست اورا گرفت.
دامیان:صبر کن!
آنیا:ولم کن! برو پیش دوست دخترت!
دامیان:من و اون جدا شدیم! آنیا من اون رو دوست ندارم، تورو دوست دارم!
آنیا:چ... چی...
دامیان آنیا را به دیوار تکیه میدهد.
دامیان:اگه اجازه بدی.... میخوام ثابتش کنم.
آنیا:چی...
دامیان:پس... دیگه نمیتونم برای اجازه ی تو صبر کنم...
- ۶۸
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط