{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_40
·
·
·
در کمال تعجب ، دیدم که جونگ‌کوک بود..

کوک : " میبینم از ده سال پیش تا الان تغییری نکردی! هنوزم شبا گرسنت میشه و نصفه شبی میای غذا بخوری! "

ا/ت : " تو هم تغییری نکردی! هنوز هم از توی تاریکی‌ها ناگهان ظاهر میشی! "

کوک : " می‌خوای غذا درست کنی؟ "

ا/ت : " آره چطور..؟! "

کوک : " میشه برای منم درست کنی؟؟ "

وقتی دیدم که یه همچین آدم خطرناکی خودشو شبیه یه خرگوش کوچولو کرده بود..، دلم نیومد بهش نه بگم .

شروع کردم به آشپزی کردن..

کوک : " می‌خوای راجبش حرف بزنیم؟! "

ا/ت : " راجب چی؟! "

کوک : " سوک‌هون "

ا/ت : " میدونی..خیلی دوستش داشتم! فکر می‌کردم این همون شاهزادهٔ با اسب سفیده... اما اون دقیقاً زمانی که خودمو توی بغلش غرق کرده بودم و از اون آغوش یه مکان امن ساختم ، اون آغوشش رو از من دریغ کرد.. من آدم خوبی نبودم ، ولی تلاشم رو کردم و من گفتم خوبم درحالی که توی لجن‌زار غرق شده بودم.! من سرم با افکار زیادی پر بود ولی من مهربون بودم من..من... "

کوک : " من همیشه فرشته بودم ، هیچ وقت خدا نبودم " [ جونگ‌کوکی جملهٔ ا/ت رو کامل کرد . ]

ادامه داد : " احساست رو درک می‌کنم.. ا/ت ؛ بیا از اول شروع کنیم.. من کارهایی که کردم همش به‌خاطر این بود که دوستت داشتم ، نمی‌خواستم از دستت بدم.. ولی بدتر خودمو ازت دور کردم..! میشه..میشه لطفاً منو ببخشی؟! "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…☕️✨
دیدگاه ها (۵)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_39···اشک‌ریزون و با داد رو بهش گفتم : ...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_38···ا/ت : " آه مچکرم ؛ ممنونم از توجه...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_17···تا زمانی که سوک‌هون اومد ، منو ول...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_13···ا/ت رو بیدار کردم..رفتیم داخل عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط