{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سی‌وپنجم | نکنه...

پارت سی‌وپنجم | نکنه...

پارک لارا

بالاخره بعد از چند ساعت، بچه‌ها از بار بیرون اومدن.

هوای خنک شب به صورتم خورد و من و میچا که حسابی سرحال و شلوغ شده بودیم، از همون لحظه‌ی اول شروع کردیم به حرف زدن و خندیدن.

میچا وسط پیاده‌رو ایستاد.

ـ بچه‌هااا... من یه سؤال خیلی مهم دارم!

جی‌هان که در به در دنبالش می‌گشت، گفت:

ـ فقط راه برو، سؤال نمی‌خوام!

ـ چرا؟

ـ چون می‌ترسم جوابش رو بشنوم.

همه خندیدن.

جونگ‌کوک هم چند قدم اون‌طرف‌تر حواسش به من بود.

ـ لارا، بیا سمت ماشین.

ـ الان میاممم!

رُزا سرش رو تکون داد.

ـ این دوتا رو نباید با هم ول کرد.

چند دقیقه بعد، همه تقریباً کنار ماشین جمع شده بودن.

جی‌هان کلید رو درآورد.

ـ خب، سوار شین.

یک‌دفعه مکث کرد.

نگاهش روی جمع چرخید.

ـ لارا کجاست؟

خنده‌ها همون لحظه قطع شد.

میچا که تا چند ثانیه قبل شلوغ می‌کرد، یک‌دفعه جدی شد.

ـ چی؟

رُزا اطرافش رو نگاه کرد.

ـ همین‌جا بود...

لیام برگشت سمت ورودی بار.

ـ شاید رفته داخل؟

جونگ‌کوک هیچ جوابی نداد.

فقط چند قدم جلو رفت و اطراف خیابون رو نگاه کرد.

ـ لارا!

جوابی نیومد.

دوباره صدا زد.

ـ لارا!

هیچ.

نگرانی توی صورتش کم‌کم جای خودش رو به اضطراب می‌داد.

جی‌هان سریع گفت:

ـ همه پخش شین، ولی از هم دور نشین. اطراف همین محدوده رو بگردین.

میچا با نگرانی گفت:

ـ امکان نداره همین‌طوری ناپدید شده باشه...

رُزا دستش رو گرفت.

ـ پیداش می‌کنیم.

اما جونگ‌کوک حتی حرفی نمی‌زد.

فقط سریع‌تر راه می‌رفت و هر گوشه‌ای رو نگاه می‌کرد.

جئون جونگ‌کوک

برای اولین بار در تمام آن شب، واقعاً ترسیده بود.

نه از اینکه لارا گم شده باشد...

از اینکه شاید اتفاقی برایش افتاده باشد.

جی‌هان، لیام و جونگ‌کوک چند قدم دورتر از بقیه کنار هم ایستادند.

نگاه کوتاهی بینشان رد و بدل شد.

جی‌هان خیلی آرام گفت:

ـ نکنه...

لیام فوراً نگاهش کرد.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

اما همان یک کلمه کافی بود تا هر سه به یک چیز فکر کنند.

دشمن‌ها.

جی‌هان سریع سرش رو تکون داد.

ـ نه... فعلاً حدس نزنیم. اول پیداش کنیم.

جونگ‌کوک بدون مکث گفت:

ـ من سمت اون خیابون می‌رم.

و راه افتاد.

رُزا و میچا سمت دیگری رفتند.

لیام دوباره به سمت ورودی بار برگشت.

جی‌هان هم اطراف پارکینگ رو بررسی کرد.

اما...

لارا هیچ‌جا نبود.

و هرچه بیشتر می‌گشتند، سکوت شب سنگین‌تر می‌شد.

جونگ‌کوک وسط خیابون ایستاد.

نگاهش به انتهای تاریک کوچه خیره ماند.

ـ لارا...

اما جوابی نیامد.

.......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کامنت: ۱۵
لایک: ۱۵
دیدگاه ها (۱۵)

پارت سی‌وچهارم | شبِ شلوغپارک لارابالاخره جلوی یکی از معروف‌...

نازم فالوشه.. 🎀@alex_2026

پارت بیست‌و ششم | آسمانِ شبهواپیما در سکوت آرامی پیش می‌رفت....

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط