پارت سیودوم | صبحِ ترسناک
پارت سیودوم | صبحِ ترسناک
پارک لارا
غذا که تموم شد، خستگی کمکم خودش رو به همه تحمیل کرد.
رُزا کشوقوسی به بدنش داد و گفت:
ـ بچهها، یه فیلم ببینیم؟
همه تقریباً همزمان ناله کردن.
ـ نــــه!
ـ رُزا ول کن!
ـ من چشمام باز نمیمونه!
من هم سرم رو روی مبل گذاشتم.
ـ چی میگی؟ مثل سگ خوابم میاد!
میچا خندید.
ـ من حتی توان غر زدنم ندارم.
رُزا دستهاش رو بالا برد.
ـ باشه بابا! فردا.
یکییکی همه رفتن سمت اتاقها.
شب اول سفر، بالاخره خونه ساکت شد.
---
صبح روز بعد
بوی صبحونه کل ویلا رو برداشته بود.
جیهان و رُزا میز رو آماده کرده بودن و بقیه کمکم پایین میاومدن.
من آخر از همه از پلهها پایین رفتم.
موهام کاملاً بههم ریخته بود و هنوز قیافهام خوابآلود بود.
میچا که سر میز نشسته بود، با دهن پر نگاهم کرد.
ـ عع... میخواستم بیام بیدارت کنم.
خمیازه کشیدم.
ـ چرا؟
ـ صبحونه بخور. بعدش جیهان یه فیلم جدید و ترسناک دانلود میکنه، میشینیم میبینیم.
چشمهام یکم بازتر شد.
ـ ترسناک؟
ـ آره.
بعد با هیجان اضافه کرد:
ـ شب هم میریم دور دور!
ـ اووووه!
جانسو از اون طرف میز گفت:
ـ امیدوارم این بار وسط فیلم کسی جیغ نزنه.
میچا قاشقش رو گذاشت زمین.
ـ منظورت کیه؟
ـ خودت و لارا.
ـ خیلی بامزهای.
جونگکوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
ـ صبح زوده، شروع نکنین.
رُزا خندید.
ـ دقیقاً.
لیام هم گفت:
ـ بذارین حداقل صبحونهمون رو کامل بخوریم.
جانسو خواست دوباره چیزی بگه که جیهان گفت:
ـ نه.
رُزا هم همزمان گفت:
ـ هیچی نگو.
همه خندیدن.
---
بعد از صبحونه، فیلم رو روی تلویزیون بزرگ سالن گذاشتیم.
جای همه مشخص شد.
میچا و من وسط مبل نشستیم؛ جیهان سمت راست میچا بود و جونگکوک سمت چپ من.
اون طرف هم رُزا و لیام نشسته بودن و جانسو خودش رو چسبونده بود به طرف جونگکوک.
جانسو با ناز گفت:
ـ کوکی، من اینجا بشینم اشکالی نداره؟
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی بهش کرد.
ـ هرجا راحتی.
میچا زیر لب گفت:
ـ متأسفانه راحتیِ بعضیا زیادیه.
رُزا خندهش گرفت.
ـ میچا!
فیلم شروع شد.
پنج دقیقه اول همه ساکت بودن.
ده دقیقه بعد...
صدای موسیقی ترسناک بلند شد.
میچا دست منو گرفت.
ـ لارا...
ـ چی؟
ـ حس خوبی ندارم.
ـ منم ندارم.
ناگهان یک صحنه ترسناک روی صفحه ظاهر شد.
من و میچا همزمان جیغ زدیم.
ـ وایــــیییی!
لیام از خنده خم شد.
جیهان دستش رو روی صورتش گذاشت.
ـ هنوز ده دقیقه نشده!
رُزا گفت:
ـ شما دوتا چرا فیلم ترسناک انتخاب کردین؟!
میچا با وحشت گفت:
ـ ما انتخاب نکردیم!
من خودم رو بیشتر توی مبل جمع کردم.
ـ جیهان، خاموشش کن!
جونگکوک کنارم خندید.
ـ خودتون گفتین فیلم ترسناک میخواین.
با اخم نگاهش کردم.
ـ الان وقت منطق نیست!
چند ثانیه بعد دوباره صدای بلندی از فیلم اومد.
من و میچا دوباره جیغ زدیم.
این بار حتی جونگکوک هم خندهش گرفت.
و بدتر از همه...
فیلم تازه داشت شروع میشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناناز نظرتو ببینماااااا، حمایت؟
پارک لارا
غذا که تموم شد، خستگی کمکم خودش رو به همه تحمیل کرد.
رُزا کشوقوسی به بدنش داد و گفت:
ـ بچهها، یه فیلم ببینیم؟
همه تقریباً همزمان ناله کردن.
ـ نــــه!
ـ رُزا ول کن!
ـ من چشمام باز نمیمونه!
من هم سرم رو روی مبل گذاشتم.
ـ چی میگی؟ مثل سگ خوابم میاد!
میچا خندید.
ـ من حتی توان غر زدنم ندارم.
رُزا دستهاش رو بالا برد.
ـ باشه بابا! فردا.
یکییکی همه رفتن سمت اتاقها.
شب اول سفر، بالاخره خونه ساکت شد.
---
صبح روز بعد
بوی صبحونه کل ویلا رو برداشته بود.
جیهان و رُزا میز رو آماده کرده بودن و بقیه کمکم پایین میاومدن.
من آخر از همه از پلهها پایین رفتم.
موهام کاملاً بههم ریخته بود و هنوز قیافهام خوابآلود بود.
میچا که سر میز نشسته بود، با دهن پر نگاهم کرد.
ـ عع... میخواستم بیام بیدارت کنم.
خمیازه کشیدم.
ـ چرا؟
ـ صبحونه بخور. بعدش جیهان یه فیلم جدید و ترسناک دانلود میکنه، میشینیم میبینیم.
چشمهام یکم بازتر شد.
ـ ترسناک؟
ـ آره.
بعد با هیجان اضافه کرد:
ـ شب هم میریم دور دور!
ـ اووووه!
جانسو از اون طرف میز گفت:
ـ امیدوارم این بار وسط فیلم کسی جیغ نزنه.
میچا قاشقش رو گذاشت زمین.
ـ منظورت کیه؟
ـ خودت و لارا.
ـ خیلی بامزهای.
جونگکوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
ـ صبح زوده، شروع نکنین.
رُزا خندید.
ـ دقیقاً.
لیام هم گفت:
ـ بذارین حداقل صبحونهمون رو کامل بخوریم.
جانسو خواست دوباره چیزی بگه که جیهان گفت:
ـ نه.
رُزا هم همزمان گفت:
ـ هیچی نگو.
همه خندیدن.
---
بعد از صبحونه، فیلم رو روی تلویزیون بزرگ سالن گذاشتیم.
جای همه مشخص شد.
میچا و من وسط مبل نشستیم؛ جیهان سمت راست میچا بود و جونگکوک سمت چپ من.
اون طرف هم رُزا و لیام نشسته بودن و جانسو خودش رو چسبونده بود به طرف جونگکوک.
جانسو با ناز گفت:
ـ کوکی، من اینجا بشینم اشکالی نداره؟
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی بهش کرد.
ـ هرجا راحتی.
میچا زیر لب گفت:
ـ متأسفانه راحتیِ بعضیا زیادیه.
رُزا خندهش گرفت.
ـ میچا!
فیلم شروع شد.
پنج دقیقه اول همه ساکت بودن.
ده دقیقه بعد...
صدای موسیقی ترسناک بلند شد.
میچا دست منو گرفت.
ـ لارا...
ـ چی؟
ـ حس خوبی ندارم.
ـ منم ندارم.
ناگهان یک صحنه ترسناک روی صفحه ظاهر شد.
من و میچا همزمان جیغ زدیم.
ـ وایــــیییی!
لیام از خنده خم شد.
جیهان دستش رو روی صورتش گذاشت.
ـ هنوز ده دقیقه نشده!
رُزا گفت:
ـ شما دوتا چرا فیلم ترسناک انتخاب کردین؟!
میچا با وحشت گفت:
ـ ما انتخاب نکردیم!
من خودم رو بیشتر توی مبل جمع کردم.
ـ جیهان، خاموشش کن!
جونگکوک کنارم خندید.
ـ خودتون گفتین فیلم ترسناک میخواین.
با اخم نگاهش کردم.
ـ الان وقت منطق نیست!
چند ثانیه بعد دوباره صدای بلندی از فیلم اومد.
من و میچا دوباره جیغ زدیم.
این بار حتی جونگکوک هم خندهش گرفت.
و بدتر از همه...
فیلم تازه داشت شروع میشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناناز نظرتو ببینماااااا، حمایت؟
- ۲۶۲
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط