پارت سیوسوم | دور دور
پارت سیوسوم | دور دور
پارک لارا
فیلم تا آخر ادامه پیدا کرد.
چراغهای سالن خاموش بود و فقط نور تلویزیون روی صورت بچهها میافتاد.
هرچند دقیقه یک بار یکی از ما از ترس میپرید، اما وسطهای فیلم دوباره بدترین صحنه رسید.
صدای ناگهانی فیلم بلند شد.
ـ وایــــــــیییی!
من و میچا همزمان جیغ زدیم و تقریباً از جا پریدیم.
جیهان سریع دستش رو جلوی دهن میچا گذاشت.
ـ هیس! میچا، آروم!
میچا دستش رو کنار زد.
ـ نمیتونم!
جونگکوک هم با خنده رو به من گفت:
ـ لارا، آرومتر.
ـ خودش ترسناک بود!
رُزا از خنده روی مبل خم شده بود.
لیام هم دیگه نمیتونست درست بشینه.
جانسو با اخم گفت:
ـ واقعاً نمیفهمم چرا با اینا فیلم میبینیم.
میچا از پشت دست جیهان گفت:
ـ تو نگاه نکن!
جانسو چشمهاش رو چرخوند.
ـ اتفاقاً دارم نگاه میکنم که ببینم تا آخر چند بار جیغ میکشین.
همه دوباره زدن زیر خنده.
فیلم بالاخره تموم شد.
چراغها روشن شد و میچا با نفس راحت گفت:
ـ دیگه هیچ فیلم ترسناکی نمیبینم.
ـ منم همینطور.
جونگکوک با خنده گفت:
ـ تا فیلم بعدی.
ـ اصلاً!
---
ساعت نزدیک هفت شب
جیهان از پلهها پایین اومد و دست زد.
ـ خب بچههااا!
همه برگشتن سمتش.
ـ آماده شین، امشب میریم دور دوررر!
میچا از جا پرید.
ـ جدی؟!
ـ آره.
رُزا گفت:
ـ بالاخره!
همه رفتن آماده شدن.
---
چند دقیقه بعد، سوار ماشین شدیم.
جیهان پشت فرمون نشست.
میچا طبق معمول خودش رو به صندلی جلو رسوند.
ـ اینجا جای منه.
جیهان خندید.
ـ کسی دیگه جرئت داره جلو بشینه؟
ـ نه!
همه خندیدیم.
من و جونگکوک کنار هم نشستیم و رُزا، لیام و جانسو هم عقب جا گرفتن.
ماشین به سمت یکی از بارهای معروف شهر حرکت کرد.
وسط راه، جیهان از آینه نگاهی به ما انداخت.
ـ قبل از اینکه برسیم یه قانون داریم.
میچا گفت:
ـ چه قانونی؟
ـ شما دوتا زیاد نمیخورین.
من خندیدم.
ـ چرا فقط ما؟
لیام گفت:
ـ چون همه شما رو از دفعهی قبل میشناسیم.
رُزا سرش رو تکون داد.
ـ دقیقاً.
جیهان ادامه داد:
ـ نمیخوام دوباره آخر شب یکیتون رو کول کنم ببرم اتاق.
میچا اعتراض کرد:
ـ بابا اون یک بار بود!
جیهان با خنده گفت:
ـ دقیقاً. و همون یه بار کافی بود.
بعد جدیتر گفت:
ـ میچا، مخصوصاً تو. امشب آروم.
میچا لبهاش رو جمع کرد.
ـ باشه بابا.
جونگکوک هم نگاهی به من انداخت.
ـ و تو،زیاده روی نمیکنی.
ـ من؟
ـ آره، تو.
ـ من که کاری نکردم.
ـ برای همین میگم. همینطور بمون.
رُزا از عقب گفت:
ـ اووووه، چه توصیهی ویژهای!
من سریع برگشتم.
ـ رُزا ساکت!
صدای خندهی همه داخل ماشین پیچید.
و چراغهای شبانهی شهر، یکییکی پشت شیشهها روشن میشدن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب دیگه تا حمایت کنید مینویسم وگرنه نوچ هیچی نمینویسم بجاش ریلکس میکنم 😌🤌🏻
کامنتا و لایکا فراموش نشههههه
پارک لارا
فیلم تا آخر ادامه پیدا کرد.
چراغهای سالن خاموش بود و فقط نور تلویزیون روی صورت بچهها میافتاد.
هرچند دقیقه یک بار یکی از ما از ترس میپرید، اما وسطهای فیلم دوباره بدترین صحنه رسید.
صدای ناگهانی فیلم بلند شد.
ـ وایــــــــیییی!
من و میچا همزمان جیغ زدیم و تقریباً از جا پریدیم.
جیهان سریع دستش رو جلوی دهن میچا گذاشت.
ـ هیس! میچا، آروم!
میچا دستش رو کنار زد.
ـ نمیتونم!
جونگکوک هم با خنده رو به من گفت:
ـ لارا، آرومتر.
ـ خودش ترسناک بود!
رُزا از خنده روی مبل خم شده بود.
لیام هم دیگه نمیتونست درست بشینه.
جانسو با اخم گفت:
ـ واقعاً نمیفهمم چرا با اینا فیلم میبینیم.
میچا از پشت دست جیهان گفت:
ـ تو نگاه نکن!
جانسو چشمهاش رو چرخوند.
ـ اتفاقاً دارم نگاه میکنم که ببینم تا آخر چند بار جیغ میکشین.
همه دوباره زدن زیر خنده.
فیلم بالاخره تموم شد.
چراغها روشن شد و میچا با نفس راحت گفت:
ـ دیگه هیچ فیلم ترسناکی نمیبینم.
ـ منم همینطور.
جونگکوک با خنده گفت:
ـ تا فیلم بعدی.
ـ اصلاً!
---
ساعت نزدیک هفت شب
جیهان از پلهها پایین اومد و دست زد.
ـ خب بچههااا!
همه برگشتن سمتش.
ـ آماده شین، امشب میریم دور دوررر!
میچا از جا پرید.
ـ جدی؟!
ـ آره.
رُزا گفت:
ـ بالاخره!
همه رفتن آماده شدن.
---
چند دقیقه بعد، سوار ماشین شدیم.
جیهان پشت فرمون نشست.
میچا طبق معمول خودش رو به صندلی جلو رسوند.
ـ اینجا جای منه.
جیهان خندید.
ـ کسی دیگه جرئت داره جلو بشینه؟
ـ نه!
همه خندیدیم.
من و جونگکوک کنار هم نشستیم و رُزا، لیام و جانسو هم عقب جا گرفتن.
ماشین به سمت یکی از بارهای معروف شهر حرکت کرد.
وسط راه، جیهان از آینه نگاهی به ما انداخت.
ـ قبل از اینکه برسیم یه قانون داریم.
میچا گفت:
ـ چه قانونی؟
ـ شما دوتا زیاد نمیخورین.
من خندیدم.
ـ چرا فقط ما؟
لیام گفت:
ـ چون همه شما رو از دفعهی قبل میشناسیم.
رُزا سرش رو تکون داد.
ـ دقیقاً.
جیهان ادامه داد:
ـ نمیخوام دوباره آخر شب یکیتون رو کول کنم ببرم اتاق.
میچا اعتراض کرد:
ـ بابا اون یک بار بود!
جیهان با خنده گفت:
ـ دقیقاً. و همون یه بار کافی بود.
بعد جدیتر گفت:
ـ میچا، مخصوصاً تو. امشب آروم.
میچا لبهاش رو جمع کرد.
ـ باشه بابا.
جونگکوک هم نگاهی به من انداخت.
ـ و تو،زیاده روی نمیکنی.
ـ من؟
ـ آره، تو.
ـ من که کاری نکردم.
ـ برای همین میگم. همینطور بمون.
رُزا از عقب گفت:
ـ اووووه، چه توصیهی ویژهای!
من سریع برگشتم.
ـ رُزا ساکت!
صدای خندهی همه داخل ماشین پیچید.
و چراغهای شبانهی شهر، یکییکی پشت شیشهها روشن میشدن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب دیگه تا حمایت کنید مینویسم وگرنه نوچ هیچی نمینویسم بجاش ریلکس میکنم 😌🤌🏻
کامنتا و لایکا فراموش نشههههه
- ۲۳۳
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط