{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سی‌وسوم | دور دور

پارت سی‌وسوم | دور دور

پارک لارا

فیلم تا آخر ادامه پیدا کرد.

چراغ‌های سالن خاموش بود و فقط نور تلویزیون روی صورت بچه‌ها می‌افتاد.

هرچند دقیقه یک بار یکی از ما از ترس می‌پرید، اما وسط‌های فیلم دوباره بدترین صحنه رسید.

صدای ناگهانی فیلم بلند شد.

ـ وایــــــــیییی!

من و میچا همزمان جیغ زدیم و تقریباً از جا پریدیم.

جی‌هان سریع دستش رو جلوی دهن میچا گذاشت.

ـ هیس! میچا، آروم!

میچا دستش رو کنار زد.

ـ نمی‌تونم!

جونگ‌کوک هم با خنده رو به من گفت:

ـ لارا، آروم‌تر.

ـ خودش ترسناک بود!

رُزا از خنده روی مبل خم شده بود.

لیام هم دیگه نمی‌تونست درست بشینه.

جانسو با اخم گفت:

ـ واقعاً نمی‌فهمم چرا با اینا فیلم می‌بینیم.

میچا از پشت دست جی‌هان گفت:

ـ تو نگاه نکن!

جانسو چشم‌هاش رو چرخوند.

ـ اتفاقاً دارم نگاه می‌کنم که ببینم تا آخر چند بار جیغ می‌کشین.

همه دوباره زدن زیر خنده.

فیلم بالاخره تموم شد.

چراغ‌ها روشن شد و میچا با نفس راحت گفت:

ـ دیگه هیچ فیلم ترسناکی نمی‌بینم.

ـ منم همین‌طور.

جونگ‌کوک با خنده گفت:

ـ تا فیلم بعدی.

ـ اصلاً!


---

ساعت نزدیک هفت شب

جی‌هان از پله‌ها پایین اومد و دست زد.

ـ خب بچه‌هااا!

همه برگشتن سمتش.

ـ آماده شین، امشب می‌ریم دور دوررر!

میچا از جا پرید.

ـ جدی؟!

ـ آره.

رُزا گفت:

ـ بالاخره!

همه رفتن آماده شدن.


---

چند دقیقه بعد، سوار ماشین شدیم.

جی‌هان پشت فرمون نشست.

میچا طبق معمول خودش رو به صندلی جلو رسوند.

ـ اینجا جای منه.

جی‌هان خندید.

ـ کسی دیگه جرئت داره جلو بشینه؟

ـ نه!

همه خندیدیم.

من و جونگ‌کوک کنار هم نشستیم و رُزا، لیام و جانسو هم عقب جا گرفتن.

ماشین به سمت یکی از بارهای معروف شهر حرکت کرد.

وسط راه، جی‌هان از آینه نگاهی به ما انداخت.

ـ قبل از اینکه برسیم یه قانون داریم.

میچا گفت:

ـ چه قانونی؟

ـ شما دوتا زیاد نمی‌خورین.

من خندیدم.

ـ چرا فقط ما؟

لیام گفت:

ـ چون همه شما رو از دفعه‌ی قبل می‌شناسیم.

رُزا سرش رو تکون داد.

ـ دقیقاً.

جی‌هان ادامه داد:

ـ نمی‌خوام دوباره آخر شب یکی‌تون رو کول کنم ببرم اتاق.

میچا اعتراض کرد:

ـ بابا اون یک بار بود!

جی‌هان با خنده گفت:

ـ دقیقاً. و همون یه بار کافی بود.

بعد جدی‌تر گفت:

ـ میچا، مخصوصاً تو. امشب آروم.

میچا لب‌هاش رو جمع کرد.

ـ باشه بابا.

جونگ‌کوک هم نگاهی به من انداخت.

ـ و تو،زیاده روی نمیکنی.

ـ من؟

ـ آره، تو.

ـ من که کاری نکردم.


ـ برای همین می‌گم. همین‌طور بمون.

رُزا از عقب گفت:

ـ اووووه، چه توصیه‌ی ویژه‌ای!

من سریع برگشتم.

ـ رُزا ساکت!

صدای خنده‌ی همه داخل ماشین پیچید.

و چراغ‌های شبانه‌ی شهر، یکی‌یکی پشت شیشه‌ها روشن می‌شدن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب دیگه تا حمایت کنید مینویسم وگرنه نوچ هیچی نمینویسم بجاش ریلکس میکنم 😌🤌🏻
کامنتا و لایکا فراموش نشههههه
دیدگاه ها (۵)

نازم فالوشه.. 🎀@alex_2026

پارت سی‌ودوم | صبحِ ترسناکپارک لاراغذا که تموم شد، خستگی کم‌...

پارت سی‌ویکم | اولین شب در ویلاپارک لارابالاخره وارد ویلا شد...

استایل بچها تو تولد جی هان تو پارت هفدهم. اسلاید دوم لارا. ا...

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط