{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مابایا

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯

part_33
ارسلان:
بلاخره صیغه عقد جاری شد.
نفس عمیقی گشیدم که محشاد حلقه ها رو برامون آورد با به باد اوری حلقه ها لبخند دندون نمای زدم و دیانا هم با کف دست زد رو پیشونیش.و جوری که فقط من بشنوم گفت.
_عقل نداری دیگه وقتی خدا عقل رو پخش میگر تو سف نون وای بودی به حضرت عباس.
خندی تو گلوی کردم و جعبه حلقه دیانا رو تو دستام گرفتم.
_فقط جان جدت حداقل عاقد نبینه ابرو نمونده جلوش واسمون.
باشی زیر لب گفتم که دستاش رو جلو آورد.
جوری که معلوم نباشه انگشتر رو دستش کردم محشاد و محراب با دیدن انگشتر دوباره شروع کردن زمین رو مورد عنایت قرار دادن.دیانا یکی از اون چشم قره های معروفش رفت و انگشتر منم دستم کرد و آروم زمزمه کرد.
_سر قبرت.
+اع دلت میاد.
نگاه برزخی بهم کرد اعصابش رو خیلی خورد کرده بودم سیم میماش اتصالی کرده بود ولش میکردیم همه رو جر میداد فکر کنم.بعد چند ثانیه نگاه ازم گرفت و جوری که عاقد نبیده انگشتی که انگشتر توش بود رو بهم نشون داد که دستش رو پس زدم و خندیدم.
که حرسی غرید.
_نخند که دهن مهنت رو جر میدم.
دستم رو کوبیدم رو دهنم که زمزمه وار گفتم
_آفرین.
÷خوب پچ پچ بسه پاشید بریم.
از جامون بلند شدیم و بعد تشکر از عاقد خدافظی نمیدونم حساب کردن از دفتر وکالت زدیم بیرون.
سوار ماشین شدیم رو به دیانا گفتم
+خوب شما رو برسونم خونه؟
÷چی مارو برسونی خونه؟
×چی میگی داداش من ما شیرینی میخوام ش ی ر ی ن ی
_ای گشنه ها
بریم خونه ارسلان
+بله فرمانده‌
×ای زن ذلیل بدبخت
÷اع دیانا شیرینی نمیدید بهمون واقعا؟
_گشنه جونم بزار بریم خونه من لباس هام رو عوض کنم شیرینی هم میریزیم تو حلق شما
÷اااا اوکی
+خوب پس مقصد اول خونه.
_اهوم.
+مسافرین محترم کمر بند های ایمنی خود را ببندید که داداشتون میخواد ماشین رو به پرواز در بیاره.
_زارتتتتتت
+اع اینجوریه.
_آرع این جوریه.
+اوکی
×اسباب بازی اصلی بچه رو دادی دستش دیانا خانوم الان جدی جدی قراره پرواز کنیم فکر کنم.
پوزخندی زدم و به روبه روم خیره شدم.استارت زدم و با یه حرکت ماشین رو به حرکت در آوردم.
نگاه ریزی که دیانا کردم چون یهو شتاب گرفته بودم سرش به سندلی چسبید و اب دهنش رو قورت داد خندی کردم و سرعتم رو بیشتر کردم.
محراب که از عشق من به سرعت خبر داشت از قبل کمربندش رو بسته بود ولی محشاد دیانا نبسته بودن که بستن.
همین طور از بین ماشین ها لای میگشیدم که به ۵مین نگشید جلوی در خونه دیانا اینا بودم.
دیانا نفس عمیقی گشید که گفتم
+چطور بود لیدی؟
_اصلا خوب نبود.
گفت و رفت.
با تعجب به رفتنش خیره شدم.
پارت_۳۳
دیدگاه ها (۷)

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_34دیانا:هنوز قلبم از هیجان تن تن میزد...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯ادامه part_34ادیانا:معلوم نبود که ارسلان چ...

ادامه پارت ۳۲∆اگر اجازه بدید من یه نظری بدم _بله بفرماید؟∆بی...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_32دیانا:همه چی انقدر زود داشت اتفاق م...

Part:27. #ریاست.عشق+جوابم مثبته...

[☆part²⁸☆]ماسک اکسیژن رو بلند کردم و بوسه ارومی به لب هاش زد...

برادر ناتنی بد🎀پارت ⁹لوپ هام گل انداخته بود که به خودم آمدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط