{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

#پارت_۲۸۳
#دلبر كوچولو
وقتی به خونه رسیدم ناباور عمه و مهگل ودیدم اما دیگه طاقت نداشتم بی توجه به چشم های گردشون دیانا رو روی شونم انداختم و به یمت اتاقمون رفتم

دیانا رو روی تخت پرت کردم

ولبامو گذاشتم روی لباش تن جفتمون داغ بود

دستمو از زیر اباسش رد کردمو به سی. نش رسوندم که صدای اهش نوی دهنم خفه شد

.......ٔ......

خسته کنار تن لخ..تش روی تخت افتاد
که دیدم تز درد داره گریه میکنه

بغلش کردمو سرشو روی سینم گذاشتم و شروع کردم به نوازش موهاش

که توی اغوش هم بخواب رفتیم
دیدگاه ها (۱)

#پارت اخر#دلبر کوچولوپنج سال بعد دیاناامروز پنجمین سالگرپ از...

عاشق مغرور#پارت۱دیانااونقدر جیغ زدم که صدام دیگه در نمی بادح...

#پارت_۲۸۲دلبر كوچولوارسلانرفتم توی متشین کمارش نشستم و بهش ن...

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط