{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی

#چندپارتی
#چندپارتی_درخواستی

#Jeon_rina
#jeon_victor

#PART_7
٠
٠
٠
---
تهیونگ: میشه... دوست دختر بشی؟!

سلین چشمش از تعجب گشاد شد، همین که دهنش رو باز کرد تا خرف بزنه تهیونگ. مچش رو گرفت و سمت باغ پشتی کشید، وقتی به باغ رسیدن تهیونگ اروم شونه سلین رو گرفت

تهیونگ: فقط یه جواب، سلین...

سلین: عا.... تهیونگ، من... دوست دخترت میشه، چون ازهمون روز اول که دیدمت جذبد شدم... عاشقت شدم

تهیونگ: منم همینطور

تهیونگ سریع سلین رو توی اغوشش سفتش گرفت و با نرمی موهای سلین رو بوسید. سلین لبخند زد، تهویگ رو بغل کرد. تهیونگ شروع به نوازش موهای سلین کرد
٠
٠
٠
---
چند روز از اون اعتراف گذشته، عملا نصف مدرسه خبردار شدن. تهیونگ و سلین زوج بامزه و در این حال رومانتیکی هستن، بعضی ها به عشق اون دو نفر حسادت میکنن. ولی خب، خیلی ها هم خوشحالن. روز به روز سلین بیشتر علشق تهیونگ میشه و... تهیونگ رو میشه گفت که میپرسته، طوری که به تهیونگ نگاه میکنه... طوری که با ملایمت با تهیونگ رفتار میکنه...
٠
٠
٠
---
امروز سلین لیا، لونا، لینا، ماریا، ماریانا، میا توی فضای سبز مدرسه نشسته بودن، زنگ تفریح بود. سلین داشت از دور زمین بسکتبال رو نگاه میکرد، تهیونگ کاپیتان بسکتبال شده بود و داشت تمرین میکرد. بعد چند دقیقه ای متوجه شد تعیونگ با یه حولا کوچیک دور گردنش داره سمتش میاد.
تهیونگ بدون توجه به بقیه دخترا پیش سلین رفت و روی پاهای سلین دراز کشید. نفس نفس میزد، موهاش عرق کرده بود. سلین لبخند زد و موهای عرق کرده تهیونگ رو نوازش کرد... تهیونگ سرش رو اورد بالا و کف دست سلین رو بوسید.
دختر ها نگاهی رد و بدل کردن، ولی سلین و تهیونگ اهمیت ندادن

سلین: خسته شدی؟!

تهیونگ: صددرصد. ولی الان که تورو دیدم بهترم

سلین: انقد زبون نریز

تهیونگ خندید

تهیونگ: اگه زبون بریزم چی؟!

سلین: زبونتو میبرم، اقای کیم

تهیونگ: اوه؟ اینجوریه؟ اگه زبونمو ببری دیگه نمیتونم بلی-

سلین سریع جلوی دهن تهیونگ رو گرفت

سلین: عه! ساکت شد بیتربیت!

تهیونگ با صدای خفه ای از پشت کف دیت سلین حرف زد

تهیونگ: من بیتربیت نیستم! تو منحرفی! منظورم لیس زدن بستنی بود!

سلین نفس راحتی کشید و دستش رو از دهن تهیونگ برداشت

سلین: افرین... سکته زدم، لعنتی

تهیونگ خندید. سلین یه مشت اروم به بازو تهیونگ زد
٠
٠
٠
---
شب شده بود، سلین امشب رو توی اپارتمان تهیونگ میگذروند
کنار تهیونگ روی کاناپه نشسته بود و تلوزیون میدید

سلین: تهیونگ! چرا از پیتزای من میخوری؟! بدش به من


تهیونگ خندید و یک گاز از پیتزای سلین زد و یک ضربه اروم به بینی سلین زد

تهیونک: اروم باش، خرگوش کوچولو. اعصبانی میشی بامزه تر می_

قبل از اینکه حرفش تموم بشه سلین بازوش رو محکم گاز گرفت. داد زد و سلین رو از بازوی خود دور کرد

تهیونگ: اه! لعنتی، مگه سگ شدی! مردم دوست دختر دارن ماهم دوست دختر داریم

سلین زد زیر خنده

تهیونگ: هی! نخند!

سلین: ببخشید، ببخشید....

تهیونگ: دردم اومد

سلین: من که بهت گفتم پیتزامو پس بده
حقته. به علاوه، من خرگوش کوچولو نیستم!

ناگهان اخبار فوری توی تلوزیون اومد

گوینده: خبر فوری....
٠
٠
٠
شعری از سلین
~~~
۾ﭾڼوٍڼ وٍ حـیڕآڼ ٺوٍ آ۾ کآڕی بـکڼ ﭾآڼآڼ ۾ڼ
ڼگذآڕ آیڼطوٍڕ بـگذڕد، ڣکڕی بـکڼ ﭾآڼآڼ ۾ڼ __ 𝑠𝑒𝑙𝑖𝑛 𝑗𝑜𝑜
٠
٠
٠
شرط
///
30 لایک
30 کامنت
دیدگاه ها (۹۴)

دویت پسر قاتل من

#چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Jeon_rina #jeon_victor #PART_9...

دوست پسر قاتل من

#چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Jeon_rina #jeon_victor #PART_5...

دوست پسر قاتل من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط