چندپارتی
#چندپارتی
#چندپارتی_درخواستی
#Jeon_rina
#jeon_victor
#PART_9
٠
٠
٠
---
سلین جعبه کمک های اولیه رو اورد و شروع به ترمیم ضربه کرد. اروم و یواش پماد رو مالید، ماساژ داد و بعد اتل بست و باند پیچی کرد.
بنظر میرسید الکس هم از توجه سلین انچنان بدش نمیاد.
سلین بلند شد و به پای اتل بسته الکس نگاه کرد
سلین: خب... برات اتل بستم، خب اسراحت کن و تا وقتی که خوب نشد بسکتبال بازی نکن
الکس: مرسی، سلین... چیزه... ام... من نمیتونم خوب راه برم میشه کمکم کنی برم کلاسم؟! (ببیننننن، کرم از هردوتاشونههه🤣)
سلین: اره، حتما
سلین به الکس کمک کرد که به سمت کلاس بره.
وقتی وارد کلاس شدن سلین الکس رو روی صندلی کناری خودش که معمولا جای تهیونگ بود نشوند. کیفش رو چک کرد و چندتا تنقلات از کیفش بیرون اورد، یه شیر عسل به الکس داد
سلین: بخور. شیرینه، برات خوبه
الکس با کمال میلللللل از سلین قبول کرد و شروع به نوشیدن کرد. سلین هم روی صندلی خود نشست و یک گاز از کلوچه خودش زد، الکس متوجه کلوچه سلین شد، به جلو خم شد و یک گاز بزرگ از کلوچه سلین زد. سلین واکنشی نشون نداد. فقط خندیددددد (عمو ویکتور درحال چنگ زدن خود🗿💔)
کلاس شروع شد. الکس و سلین تنقلات خودشون رو بستن و یک گوشه گذاشتن، کتاب و دفتر بیرون اورد... تهیونگ وارد کلاس شد و سمت صندلی همیشگیش رفت، یه خشم قبلی ای توی چشماش بود ولی وقتی دید که... الکس سرجاش نشسته، کنار سلین، بیشتر عصبی شد. رفت و جلوی الکس قد عَلم با صدای تند و بمش با الکس حرف زد
تهیونگ: هی، بدبخت! از سر جای من بلند شو، میخوام کنار دوست دخترم بشینم
الکس: اگه این کار رو نکنم چی؟!
الکس با پررویی تماااام حرف زد. ناگهان تهیونگ به جلو خیز برداشت و یقه الکس رو گرفت
تهیونگ: تو این کار رو میکنی، خوبم میکنی!
سلین جلو رفت و تهیونگ رو از الکس دور کرد
سلین: اروم باش! اون مثل برادرمه (برادرتتتت؟ یا برای درتتت؟ عیششش🗿💔)
تهیونگ: خب که چی؟! نباید سرجای من بشینه! تو مال منی نه اون حرم-
ناگهان سلین سر تهیونگ داد زد (🖕🏻)
سلین: تهیونگ! بس کن، برو بشین یه جای دیگه!
تهیونگ تعجب کرد نگاهش رو بین سلین و الکس رد و بدل کرد و بعد با چهره ای اخمو و عبوس کیفش رو گرفت و رفت میز اخر.
از دور تماشا میکرد که الکس و سلین چقدر نزدیکن و الکس چقدررررر به سلین نگاه میکنه. این عصبیش میکرد. مشت هاش گره شد، میخواست چندین مشت محکم به صورت الکس بکوبه، جوری که صورت الکس پودر بشه ولی متاسفانهههههه نمیتونست. معلم وارد کلاس شد و شروع به درس دادن کرد.
الکس و سلین شروع به درس نوشتن کردن. خیلی جا ها الکس سوال داشت ولی از معلم نمیپرسید، از سلین میپرسید. و سلین هم بهش توضیح میداد. تهیونگ متوجه این شد... انقباظ توی شونه هاش کاملا مشخص بود حسادت توی چهره اش موج میزد. نامجون که کنارش تشسته بود اروم دستش رو روی شونه تهیونگ گذاشت
نامجون: هی پسر، چته؟!
تهیونگ: هیچی....
نامجون: به من دروغ نگو، بگو چیشده
تهیونگ: به اون حرومزاده نگاه کن! کنار دوست دختر من نشسته، عملا داره باهاش لاس میزنه! کصک_
نامجون: عه عه! اروم باش! فحش نده. اونا... میشه گفت که دوستانه بنظر میرسن.... اینطور نیست؟!
تهیونگ: اره باباااااا. کاملا دوستانههههه
٠
٠
٠
---
صبح روز بعد هم مثل دیروز گذشت الکس بیشتر از قبل نزدیک سلین شده بود...
زنگ تفریح بود، سلین و الکس کنار از ایستاده بودن و حرف میزدن. تهیونگ هم با اخم از دور تماشا میکرد. ناگهان الکس چهره اش جدی شد، انگار میخواست حرف مهمی بزنه
الکس: سلین، میخوام یه چیز مهمی بگم... من....
٠
٠
٠
دلنوشته ای از سلین
___
چه کسی گفته زمان طلاست؟
من مزه مزه اش کردم زمان عین الکل است
ثانیه ثانیه میسوزاند و میرود در عمق وجودت
مست مست که شدی چشم هایت را باز میکنی و میبینی عمرت گذشته و تو ماندی و خماری از دست رفتن یک عمر....!
"𝑺𝒆𝒍𝒊𝒏 𝒋𝒐𝒐"
0
0
0
شرطا
///
30 لایک
40 کامنت
دوستانننن منم سر این پارت حرص خوردم🤣🤣🤣 تنها نیستید
#چندپارتی_درخواستی
#Jeon_rina
#jeon_victor
#PART_9
٠
٠
٠
---
سلین جعبه کمک های اولیه رو اورد و شروع به ترمیم ضربه کرد. اروم و یواش پماد رو مالید، ماساژ داد و بعد اتل بست و باند پیچی کرد.
بنظر میرسید الکس هم از توجه سلین انچنان بدش نمیاد.
سلین بلند شد و به پای اتل بسته الکس نگاه کرد
سلین: خب... برات اتل بستم، خب اسراحت کن و تا وقتی که خوب نشد بسکتبال بازی نکن
الکس: مرسی، سلین... چیزه... ام... من نمیتونم خوب راه برم میشه کمکم کنی برم کلاسم؟! (ببیننننن، کرم از هردوتاشونههه🤣)
سلین: اره، حتما
سلین به الکس کمک کرد که به سمت کلاس بره.
وقتی وارد کلاس شدن سلین الکس رو روی صندلی کناری خودش که معمولا جای تهیونگ بود نشوند. کیفش رو چک کرد و چندتا تنقلات از کیفش بیرون اورد، یه شیر عسل به الکس داد
سلین: بخور. شیرینه، برات خوبه
الکس با کمال میلللللل از سلین قبول کرد و شروع به نوشیدن کرد. سلین هم روی صندلی خود نشست و یک گاز از کلوچه خودش زد، الکس متوجه کلوچه سلین شد، به جلو خم شد و یک گاز بزرگ از کلوچه سلین زد. سلین واکنشی نشون نداد. فقط خندیددددد (عمو ویکتور درحال چنگ زدن خود🗿💔)
کلاس شروع شد. الکس و سلین تنقلات خودشون رو بستن و یک گوشه گذاشتن، کتاب و دفتر بیرون اورد... تهیونگ وارد کلاس شد و سمت صندلی همیشگیش رفت، یه خشم قبلی ای توی چشماش بود ولی وقتی دید که... الکس سرجاش نشسته، کنار سلین، بیشتر عصبی شد. رفت و جلوی الکس قد عَلم با صدای تند و بمش با الکس حرف زد
تهیونگ: هی، بدبخت! از سر جای من بلند شو، میخوام کنار دوست دخترم بشینم
الکس: اگه این کار رو نکنم چی؟!
الکس با پررویی تماااام حرف زد. ناگهان تهیونگ به جلو خیز برداشت و یقه الکس رو گرفت
تهیونگ: تو این کار رو میکنی، خوبم میکنی!
سلین جلو رفت و تهیونگ رو از الکس دور کرد
سلین: اروم باش! اون مثل برادرمه (برادرتتتت؟ یا برای درتتت؟ عیششش🗿💔)
تهیونگ: خب که چی؟! نباید سرجای من بشینه! تو مال منی نه اون حرم-
ناگهان سلین سر تهیونگ داد زد (🖕🏻)
سلین: تهیونگ! بس کن، برو بشین یه جای دیگه!
تهیونگ تعجب کرد نگاهش رو بین سلین و الکس رد و بدل کرد و بعد با چهره ای اخمو و عبوس کیفش رو گرفت و رفت میز اخر.
از دور تماشا میکرد که الکس و سلین چقدر نزدیکن و الکس چقدررررر به سلین نگاه میکنه. این عصبیش میکرد. مشت هاش گره شد، میخواست چندین مشت محکم به صورت الکس بکوبه، جوری که صورت الکس پودر بشه ولی متاسفانهههههه نمیتونست. معلم وارد کلاس شد و شروع به درس دادن کرد.
الکس و سلین شروع به درس نوشتن کردن. خیلی جا ها الکس سوال داشت ولی از معلم نمیپرسید، از سلین میپرسید. و سلین هم بهش توضیح میداد. تهیونگ متوجه این شد... انقباظ توی شونه هاش کاملا مشخص بود حسادت توی چهره اش موج میزد. نامجون که کنارش تشسته بود اروم دستش رو روی شونه تهیونگ گذاشت
نامجون: هی پسر، چته؟!
تهیونگ: هیچی....
نامجون: به من دروغ نگو، بگو چیشده
تهیونگ: به اون حرومزاده نگاه کن! کنار دوست دختر من نشسته، عملا داره باهاش لاس میزنه! کصک_
نامجون: عه عه! اروم باش! فحش نده. اونا... میشه گفت که دوستانه بنظر میرسن.... اینطور نیست؟!
تهیونگ: اره باباااااا. کاملا دوستانههههه
٠
٠
٠
---
صبح روز بعد هم مثل دیروز گذشت الکس بیشتر از قبل نزدیک سلین شده بود...
زنگ تفریح بود، سلین و الکس کنار از ایستاده بودن و حرف میزدن. تهیونگ هم با اخم از دور تماشا میکرد. ناگهان الکس چهره اش جدی شد، انگار میخواست حرف مهمی بزنه
الکس: سلین، میخوام یه چیز مهمی بگم... من....
٠
٠
٠
دلنوشته ای از سلین
___
چه کسی گفته زمان طلاست؟
من مزه مزه اش کردم زمان عین الکل است
ثانیه ثانیه میسوزاند و میرود در عمق وجودت
مست مست که شدی چشم هایت را باز میکنی و میبینی عمرت گذشته و تو ماندی و خماری از دست رفتن یک عمر....!
"𝑺𝒆𝒍𝒊𝒏 𝒋𝒐𝒐"
0
0
0
شرطا
///
30 لایک
40 کامنت
دوستانننن منم سر این پارت حرص خوردم🤣🤣🤣 تنها نیستید
- ۳۳.۶k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط