همیشه به احساساتش حسودیم می شد... احساساتی که از بروز داد

همیشه به احساساتش حسودیم می شد... احساساتی که از بروز دادنش هیچ ترسی نداشت...اگه می خندید از ته دل بود... اگه غمگین می شد بغضش رو نمی خورد... 

نمیدونم چه بلایی سر زندگیش اومد که گوشه نشین شد...

نه جایی می رفت ؛ نه کسی رو تو خلوتش راه می داد

یک سال ازش بی خبر بودم تا اینکه تو یه دورهمی اتفاقی دیدمش

دیگه خبری از اون خنده های همیشگیش نبود

یه گوشه تنها پیداش کردم و گفتم معلوم هست کجایی؟ بغض گلوش رو خورد و گفت درگیر بودم...نذاشت بپرسم درگیر چی...گفت عوض شدم نه؟ نگاش کردم و گفتم :
خیلی...بی روح شدی...چی شد اون همه احساسات؟

پوزخند زد و گفت : خیلی وقته دیگه نه چیزی خوشحالم می کنه نه ناراحت...
دیگه کسی دلم رو نمی لرزونه ...
نه بودن کسی دلخوشم می کنه نه رفتن کسی غمگینم ...
می دونی من به جایی رسیدم که بهش میگن بی حسی!

وقتی بهش گفتم مگه میشه تو یه سال و این همه بی حسی؟ نگام کرد و گفت: یه سال نه...
یه اتفاق و این همه بی حسی...
فقط یه شب تا صبح طول کشید!


| حسین حائریان |
دیدگاه ها (۵۲)

پارت: 17 (بخش3) **زاویه دید: زین**بدونِ اینکه برگردم سمتش، ب...

اگه خواستی بیا کپشن!

گاهی آدم‌ها مستقیم نمی‌گن «دیگه نمی‌خوامت»اما رفتارشون این ج...

🌱اون شب که بهم گفت نباید دوستش داشته باشم جا خوردم...دوست دا...

هنوزم به احساست اهمیت میدمانقدر به احساست مردم توجه کردمانقد...

🎀 BTS Reaction | وقتی میگی «جز من با یکی دیگه‌ای» 😳نامجون:«چ...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

عاشقانه های شبنم

اعتماد به سقف اگه آدم بود میشد هوانگ هیونجین

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2«ویو ا.ت»از وقتی از اتاق بابا اومده بودم بیرون، یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط