{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آغوش من دروازه های تخت جمشید است

آغوش من دروازه های تخت جمشید است

می خواستم تو پادشاه کشورم باشی

آتش کشیدی پایتخت شور و شعرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست
مردی که یک شب بهترین تعبیر خوابم بود

مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش

یک روز تنها علت کشف حجابم بود

در بازوانت قتلگاه کوچکی داری

لبخند غارت می کند آن اخم تاتاری ت


بر باد دادی سرزمین اعتمادم را


با ترکمنچای خیانت های قاجاری ت

در شهرهای مرزی پیراهنم جنگ است

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست

دارم تحصن می کنم با شعر بر لبهات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

من قرنها معشوقه ی تاریخی ات بودم

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست


من دوستت دارم .. بغل کن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست

رویا ابراهیم زاده *
دیدگاه ها (۱)

چشمانت مست میکند...چشمانت ارتش هیتلر بود. و دل من لهستان بی ...

یاد تو...یادت را از من نگیربگذار من هم مثل سهراب بگویم !دلخو...

نه ، تو نرفته ای !....نه تو نرفته ای ،چنان در من جاری شده ای...

موج...شناور سوی ساحل های نا پیدادو موج رهگذر بودیمدو موج همس...

سناریو: (وقتی تو یه مهمونی دوست پسر سابقه‌ت....)درخواستیفلیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط